|
متن سخنان سعيدي سيرجاني در مجلس يادبود استاد خانلري
|
||
|
||
|
||
|
بنده اينجا نيامده ام تا از شما نخبگان فضل و ادب مملكت كه در اين هواي گرم حضور در مجلس يادبود دكتر خانلري را فريضة ملي و فرهنگي خود دانسته ايد تشكر كنم. حضور شما اعاظم فرهنگ مملكت اداي حرمتي است به فرهنگ و زبان فارسي و من نه متولي فرهنگ ايرانم و نه وكيل زبان و ادبيات فارسي كه همچو وظيفه اي بر عهده گرفته باشم. همچنين اينجا نيامده ام تا از خدمات دكتر خانلري به زبان فارسي و عمق دلبستگي اش به معارف ايراني سخن بگويم كه شما خودتان از ديرباز با فكر و قلم او آشنا بوده ايد و بهتر از من مي دانيد. باز هم اينجا نيامده ام تا دربارة مقام شامخ ادبي و طبع مبدع و مبتكر و قريحة لطيف شاعريش طول و تفصيلي بدهم كه همة شما هم از خدماتش در بنياد فرهنگ ايران باخبريد و هم از تاثير مجلة سخن در تحولات ادبي معاصر آگاهيد و هم اشعار معدود اما قدر اولش را به خاطر داريد. ابدا همچو منظورهايي ندارم، اينجا آمده ام تا يكي از آخريت كلمات مرد را بازگو كنم و زحمت كم كنم. براي نقل اين خاطره و اين كلمه اجازه مي خواهم با مقدمة كوتاهي به توضيح واضحات پردازم. خانلري عاشق تمدن و فرهنگ ايراني بود و مثل همه عاشقان صادق خود جزيي از وجود معشوق شده بود كه:
ز بس كردم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من و اين مساله اي تازه نيست، همة ما داستا ن
ترسم اي فصاد اگر قصدم كني را شنيده ايم و نتيجه اش را مي دانيم كه: من كيم ليلي ليلي كيست من همة شما اهل اصطلاحيد و از مرحلة فناي عاشقانه اي كه ماية بقاي ابدي است داستانها شنيده ايد و از اتحاد عاشق و معشوق نكته ها به خاطر داريد. خانلري همة وجود خود را در تمدن و فرهنگ ايران حل كرده بود و مصداق همان ذرة در فضا چرخنده اي بود با اين دعوي صادقانه كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد. مصداق قطرة باراني بود كه به اقيانوس عظيم معارف ايراني پيوسته و خود جزيي از دريا شده بود، و شما بهتر از من مي دانيد كه در اين مرحله ديگر از فرديت و تشخص و منيت چيزي باقي نمي ماند. اگر فلان عارف حق داشته باشد با زمزمة " سبحان ما اعظم شاني" بي خبران را به حيرت اندازد، خانلري هم كه همة عمر پر بارش را صرف عشق ورزي با اين فرهنگ و اين تمدن نه صد ساله و هزار ساله و هزار و پانصد ساله كرده است حق دارد در آخرين روزهاي زندگي مادي جمله اي بگويد كه مي توان صدها صفحه در تفسيرش نوشت. اكنون نقل ماجرا: مي دانيد خانلري در بيماري اخير بيش از يك ماه ملازم بستر و مقيم بيمارستان بود، غالب ساعات شب و روزش در نوعي اغما و بيهوشي گذشت، لحظات كوتاهي چشم مي گشود و به زحمت كلمه اي مي گفت و بار ديگر به خواب مي رفت. دو روزي پيش از مرگش مرد نازنيني از آشنايان به عيادتش مي رود و اين مقارن لحظاتي است كه بيمار پس از دقايقي بيداري چشم بر هم نهاده و آمادة فرو رفتن به خواب اغما گونه است. مرد محترم كه اهل فن و تكنيك است و با ريزه كاريهاي ادبي چندان سر و كاري ندارد، وارد مي شود و سلامي مي كند و ضمن احوال پرسي سوالي مطرح مي كند كه : آقاي دكتر چند سال داريد؟ طرح همچو سوالي در چونين موقعيتي چندان خوشايند نيست، بوي خير و اميدي از آن نمي آيد. اما خانلري در عين ظرافت و نكته داني مردي مودب است و مبادي آداب، نمي خواهد با بستن چشم و لب، به مكالمه پايان دهد. لبان بي رمق مرتعشش را مي گشايد و با صدايي كه بسختي شنيده مي شود جواب مي دهد، جوابش كوتاه است، اما عميق است؛ يادتان باشد، عيادت كننده پرسيده است آقاي دكتر چند سال داريد. خانلري مي گويد: دو هزار و پانصد سال. |