هم کتاب آقای دکتر هيئت ديدنی بود و هم مقالهی «ايران مظلوم» خواندني، و من – با اين که ديگر رغبت ديدن و خواندنم نمانده – اين هردو کار را کردم. اثر جناب هيئت شاهکاری بود در زمينهی لعاب شيرين تحقيق بر زهر جانگزای سياست کشيدن و مقاصد خاص سياسی را در قالب کار تحقيقی عرضه داشتن؛ و مقالهی آقای پورجوادی مايهبخش شوق و حرارتی بود در دهای رنجيدهی خموشيگزيدگانی که تظاهرات ضد ايرانی معدودی غيرمسئول را به حساب حکومت ميگذاشتند و ميپنداشتند که همهی صاحب منصبان عصر حاضر از تاريخ و فرهنگ و زبان خود نفرت دارند، و بر اساس همين تصور – با آن که نه از بستگان رژيم گذشتهاند و نه مغضوب ملت انقلابی – با همهی دلبستگيهای اخلاقی و مذهبي، در سايهی ديوار فراموشی خزيدهاند.
بی آن که منکر شيرينی لهجهی آذربايجانی باشم و بخواهم در بارهی قدمت زبان ترکی که – به قول جناب هيئت – به قرنها قبل از ميلاد بر ميگردد (ص32) و عظمت ادبياتش، که صدها شاعر و متفکر سعدی شکن ِ حافظ کوب ِ فردوسی گداز در آستين دارد، با آقای هيئت وارد مناقشهی قلمی شوم و به شيوهی جناب ايشان – که ميکوشند به اقتضای روزگار ترويج فارسی را از بدعتهای رژيم پهلوی قلمداد فرمايند – مدعی شوم که اين بحثهای تحقيقی و سياسی ريشه در خارج از مرزهای ايران دارد و محصول تلاش کسانی است که چند سالی تحصيلات خود را در کشور همسايه به انجام رسانده اند؛ و بخواهم از اين رهگذر هشداری دهم به مقامات فرهنگی مملکت که هم اکنون هزاران جوان آذربايجانی در مدارس ترکيه به آموختن الفبای پانتورکيسم مشغول اند. که کار از اين حرفها و هشدارها گذشته است.
و بی آن که بخواهم به عظمت گنجينهی فرهنگی کمنظيری که آبا و اجداد ما در طول اين دوهزار و دويست – سيصد سال در قالب زبان فارسی برايمان باقی گذاشتهاند اشارهای کنم، و در پاسخ مدّعيانی که معتقدند حضرت آدم هم در بهشت خلد با همسر نازنينش، حوّا، به زبان ترکی راز و نياز ميکرده است، به واقعيات حی و حاضر تاريخی استناد جويم که اگر وفور لغات ترکی در لهجهی آذری از عوارض مستحدث زمانه نيست، ممکن است لطفا ً اعلام فرمايند که گزيدهگويانی از قبيل قطران و خاقانی و نظامی و دهها قفقازی و ارّانی و آذربايجانی ديگر، اين همه اشعار لطيف پارسی را برای دختر شاه پريان سروده اند يا زعفر جني؟
و بی آن که بخواهم با نقل اين حکم ِ قاطع ِ جناب دکتر هيئت که „زبان ترکی زبان اکثريت نسبی مردم ايران است“ (ص 389) از حضرتشان بپرسم که آيا اين سخن با روضههای اشکانگيزی که در شرح مظالم اکثريت ِ فارسی زبان „شوونيسم“ فلان فلان شده و مظلومی اقليت ِ ترک زبان خوانده ايد و ميخوانيد تناقضی ندارد؟
همچنين بی آن که بخواهم با نقل اين عبارت که:
«مهاجرت اقوام ترک همزمان با دوران بحران تاريخ ايران بود و ورود آنان به صحنهی تاريخ اين سامان بحران را تشديد کرد ... و قرنها گذشت و همزيستی اين دو قوم برومند [ترکها و فارسها] به صورت يک واقعيت تاريخ در آمد ... ملت ايران ميرفت که اختلافات بيهودهی خانوادگی را بالمرّه به دست فراموشی سپارد. لکن ظهور افکار افراطی نژادپرستی ... در برخی مزاجهای مستعد انديشهی برتريطلبی و استيلاجويی فرهنگی را بار ديگر برانگيخت ... و به غلط صفت ايرانی با فارس و فارسيزبان بودن مترادف انگاشته شد ... و عّدهای از خدا بيخبر باز نيمی از مردم کشور را در حلقهی وفاق و اخوّت راه ندادند» (ص شش)
از جناب نطقی مقدمه نويس کتاب سوؤال کنم که خودشان واعظ ِ نامتـّعظ نشدهاند؟
و بی آن که بخواهم با نقل اين عبارت که:
« در زمان سلاجقه زبان فارسی زبان رسمی ايران و آسيای صغير شد و ترکزبانان اکثر آثار خود را به فارسی نوشتند و درين زبان آثاری مانند مثنوی مولوی و ديوان غزليات شمس ... و امثال آنها را آفريدند» (ص5)
ضمن تنظيم ادّعانامهای عليه مولانا که: مرد محترم ترکنژاد ترک زبان، چرا خودت را به کوچهی علی چپ زده ای و با اعلام „دانم من اينقدر که به ترکی است آب سو“ از افشای زبان مادريت طفره رفتهاي؟ و عاجزانه از حضرت دکتر سوؤال کنم که ممکن است بفرمايند ايرانيها قبل از تشريففرمايی سلاجقه به چه زبانی حرف ميزده اند، و اصلا ً زبانی داشته اند؟
بی آن که با نقل اين عبارت که:
«نظری به مقدمهی ليلی و مجنون ... نشان ميدهد که ... نظامی ميخواسته اشعار خود را به ترکی بسرايد، زيرا درين مقدمه نظامی از زبان شروانشاه چنين ميگويد:
در زيـور پـارسـی و تـازی ايـن تـازه عـروس را طـرازي
ترکی صفت وفای ما نيست ترکانه صفت (2) سزای ما نيست
آن کــز نسب بــلنــد زايــد او را ســخــن بلـنـد بـايــد
با قدری تعمق معلوم ميشود که چون نظامی ميخواسته اشعار خود را به ترکی يعنی به زبان مردم بگويد شروانشاه دادن اين تذکـّر را لازم ديده و از او خواسته است که داستان ليلی و مجنون را به فارسی – يعنی زبان مورد پسند شروانشاهان بسرايد. (3) شروانشاه ترکی را که زبان عوام الناس بود لايق نسب بلند شاهانه ندانسته و اشعار ترکی را در شأن خود نديده. نظامی هم ازين تذکر تحقيرآميز آزرده شده و اندوه و آزردگی خود را چنين بيان داشته:
چون حلقه شاه يافـت گوشم از دل بـه دمـاغ رفـت جـوشم
نه زهره که سر ز خط بتابم نـه ديـده کـه ره به گـنج يابـم
سرگشته شدم در آن خجالت از مستی امر و ضعف حالت» (ص 75)
بخواهم از جناب مؤلف محترم – ضمن تذکـّر اين نکته که شأن دانشمند محققی مثل ايشان پروندهسازی و، به قول امروزيها، „افشاگري“ نيست- بپرسم که واقعا ً مطمئن است که نظامی از اين تذکر تحقير آميز دل آزرده شده و اندوه و آزردگی خود را چنين بيان داشته؟ و اگر واقعا ً چنين است، چرا مرد محترم گنجوی در آثاری که نه به سفارش شاهان سروده است باز رو به فارسی آورده و متوسل به زبان ترکی نشده است؟ دريغ از يک غزل و حتی يک بيت. و، با ترس و لرز از داغ ارتجاعی که بلافاصله بر پيشانيم خواهد نشست، خدمتشان متواضعانه عرض کنم که مبادا در اين کار تحقيقی شيوهی استدلالشان شباهتکی – البته غيرعمدی - پيدا کرده [يا شده] باشد با آثار محققانی که در کتابهای حکيمفرمودهشان ميخواهند رودکی را شاعر خلقهای محروم و فردوسی را زبان گويای تودههای رنجبر معرفی کنند و حتی همين نظامی را چيزی از مقولهی شعرای مسؤول و متعهد عصر حاضر بشناسند. (4)
و برای خوانندگان جوانی که احتمالا ً مثل خود بنده تسلطی در ادبيات فارسی ندارند، اين چند بيت دنبالهی مطلب را نقل کنم تا بدانند چرا نظامی با اکراه به سرودن ليلی و مجنون پرداخته است:
فــــــرزند محــــمد نظــامــی آن بر دل من چـو جان گـرامي
داد از سر مهر پای من بوس کای آنکه زدی بر آسمان کوس
خسرو شيرين چو ياد کـردی چنـديــن دل خـلـق شـاد کــردي
ليلــی مجنون ببايدت گــفت... گفتم سخـــن تو هست بـر جـاي
ليکن چه کنم هوا دو رنگست انديشه فـراخ و سينه تنگ است
دهـليز فسانـه چـون بود تنگ گــردد سخـن ازشـد آمـدن لنگ
و خلاصه اين که داستان ليلی و مجنون داستان زن ِ توسری خوردهی تحقير شدهای است با مرد ديوانهی شوريدهسري، آن هم در سياه چادرهای بيابان خشک عربستان، دقيقا ً بر خلاف داستان خسرو و شيرين که لبريز تجمّل است و شکوه و ناز و نيازهای قابل توصيف:
نـه بـاغ و نـه بـزم شهـريـاری نه رود و نه می نه کامکاري
بر خشکی ريگ و سختی کوه تـا چـند سخـن رود در انـدوه
و باز هم بی آن که هوس داشته باشم با نقل اين عبارت:
«فرقهی دموکرات برآوردن خواستهای ديرينهی فرهنگی مردم آذربايجان را سرلوحهی برنامههای خود کرد و به دنبال آن زبان ترکی بموازات زبان فارسی در آذربايجان رسميت يافت و تدريس به زبان در مدارس شد.» (ص264) با جناب دکتر سر مناقشهای بگشايم که: اين سه کلمهی „بموازات زبان فارسي“ را برای خالی نبودن عريضه اضافه نفرمودهايد؟ الحمدلله که هنوز شاهدان آن دورهی طلايی فراوانند و از همه بالاتر خود حضرت عالی که بلافاصله مرقوم ميفرماييد «ضمنا ً برای تدريس در مدارس ابتدايی شش جلد کتاب بنام آناديلی به زبان مادری چاپ و منتشر شد» (ص264) و به کتابهای فراوانی که اخيرا ً به عنوان خاطرات تنی چند از افسران فراری بوی کباب شنيده نوشتهاند حوالتشان کنم.
خير. نميخواهم به مباحث خسته کننده و احتمالا ً ملال انگيزی از اين دست متوسل شوم. فقط ميخواهم صميمانه نکتهای را با جناب دکتر در ميان بگذارم و آن اين که: مگر خودتان نميفرماييد صغير و کبير آذربايجان با يکديگر به زبان ترکی صحبت ميکنند؟ و: «رژيم گذشته در مدت پنجاه سال با آنهمه دبستان و دبيرستان و دانشگاه بهمراه سختگيری و اختناق سازمانيافته» حتی نتوانست يک قصبه يا دهکده را فارس کند (ص391)، مگر جناب عالی و همفکرانتان در آشفتگيهای بعد از انقلاب چندين روزنامه و «بيش از دويست کتاب و مجموعه اشعار ترکي» (ص275) منتشر نکردهايد؟ و: به موازت خدمات خستگيناپذير شمايان، ديگر دايگان دلسوزتر از مادر، از قبيل فرستندههای شمالی و غربي، شب و روز با نشر و پخش برنامههای ترکی به اجرای نقشهی البته خداپسندانهشان[5] مشغول نيستند؟ مگر به ادعای خودتان در مدارس آذربايجان در ساعات تفريح بچهها با يکديگر ترکی حرف نميزنند؟ خوب، شما که معتقديد «هر کشوری بايد زبان مشترک داشته باشد» بفرماييد ببينم چند ساعت از وقت محصلان آذربايجانی هم اکنون صرف آموختن اين زبان مشترک ميشود؟ مگر ساعات درس روزانهی مدارس بيش از پنج جلسهی پنجاه دقيقهای است؟ يعنی روزی چهار ساعت و در سرتاسر هفته جمعا ً بيست و چهار ساعت که با احتساب سی و پنج هفته درس در سال ميشود 840 ساعت؛ که اگر – به فرض محال – همهی برنامهها و درسها هم به زبان فارسی تدريس شود، باز هم کمتر از يکدهم وقت بچهها به آموختن اين زبان مشترک اختصاص يافته است، آن هم به شرط آن که معلم فارسی زبانی داشته باشند ( که متأسفانه شنيدهام ندارند). خوب اگر به پيشنهاد سرکاربيايند اين روزی چهار ساعت را هم به زبان ترکی تدريس کنند، تکليف زبان مشترک چه ميشود؟ لابد پيشنهاد ميفرماييد هفتهای دو ساعت هم اختصاص به فارسی بدهند، مثل زبان انگليسي. خوب اگر چنين کنند و در نتيجه نوجوانان آذربايجانی نتوانند با زبان فارسی بيش و کم آشنا شوند، تکليف مناصب والای مملکت و از همه مهمتر ترقيات آيندهی آذربايجانيها چه می شود؟ هيچ به سهم عظيمی که در ازای همين روزی چهار ساعت فارسی خواندن از مناصب سياسی و اقتصادی کشور نصيب همشهريان جناب عالی شده است و ميشود فکر کردهايد؟
بگذريم از سلسلههای غزنوی و سلجوقی و چنگيزخان و تيموريان و صفويه، نظر مختصری به همين دويست – سيصد سال دورهی قاجار و عهد مشروطه بيندازيد و ببينيد چند درصد پستهای مهمی از قبيل وزارت نصيب آذربايجانيها بوده است.
بيست سال پيش، وقتی که مشغول چاپ تاريخ بيداری ايرانيان بودم، متوجه قربانيهايی شدم که مردم کرمان در راه محو استبداد و استقرار حکومت قانون تقديم جامعهی ايرانی کرده بود: از ميرزا رضای شاه شکار گرفته تا متفکران و قلمزنان از جان گذشتهای چون شيخ احمد روحی و ميرزا آقاخان بردسيري. توجه بدين نکته سوؤالی پيش چشمم گذاشت که خوب در ازای تبعيد پيشنماز و جانبازی متفکران کرماني، پس از استقرار مشروطه چه سهمی از حکومت تازه نصيب کرمانيان شد. در پاسخ اين سوؤال با همهی کند و کاوها متوجه اين واقعيت تعجب انگيز شدم که طی پنجاه و چند سال دوران مشروطه حتی يک نفر کرمانی بر صندلی وزارتی تکيه نزده است (6) ، و در مقابل، هميشه بيش از نيمی از کرسيهای وزارت نصيب آذربايجانيان بوده است، تا آنجا که يکی از منشيهای هيئت دولت روزی ميناليده که همهی مذاکرات به ترکی است و من نميدانم برای ثبت صورت مذاکرات چه خاکی به سرم بريزم. (7)
جناب دکتر در بيان ضرورت چندزبانه شدن ايران مسألهی سويس را پيش کشيدهاند و کانتونهای ثلاثه و زبانهای سهگانهاش را، با ظرافتی در به کار بستن قياس معالفارق. و حال آن که بهتر از من و امثال من ميدانند که تقسيمات اروپا بعد از جنگ جهانی اول تقسيماتی سياسی بوده است، نه تاريخی و فرهنگی و طبيعي. وضع سويس را نميتوان با کشوری مقايسه کرد که چند هزار سال به عنوان واقعيتی تاريخی بر بسيط کرهی ارض وجود نداشته است، و اگر در مسير تاريخ هر چندی يک بار خطوط مرزيش اندکی پيش و پس خزيده باشد هرگز کانون مرکزيش از هم نپاشيده و، به هر حال، کوچک يا بزرگ، ايرانی وجود داشته است. ضامن استقلال اين ايران، فرهنگ ريشهداری بوده است که از پس هر برگريز خزان و تطاول زمستان، بار ديگر جوانه زده و شکوفاتر از گذشته جلوهگری کرده است و ثمربخشي. جناب دکتر – اگر مقولات تجاهلالعارفی اجازه دهد – باز هم بهتر از من ميدانند که ظرف اين فرهنگ مشترک جز زبان فارسی نيست. زبان فارسی رکن اساسی اين خيمه عظيمی است که آذربايجانی و کرمانی و خراسانی و اهوازی را در سايهی مبارک خود گرفته است و اگر خدای ناخواسته روزی لرزشی در اين رکن اصلی رخ دهد، خيمه فرو ميريزد و عاليها سافلها می شود. ايشان به خوبی ميدانندچه فرق فاحشی است ميان چند ايالتی که به حکم مصلحتهای سياسی به هم پيوستهاند با کشور کهنسالی که شيرازهی استقلالش از پود و تار فرهنگی مشترک است.
جناب دکتر که البته هم محقق اند و هم دانشمند، گاهي، به حکم عواطف، با حربهای به ميدان ميآيند که آدم را به ياد بعضی دارو دستههای سياسی مياندازد که ميگفتند برای رسيدن به هدف مطلوب استفاده از هر وسيلهی نامشروع و غير اخلاقی جايز است. ايشان نه يک بار که چند بار سرنوشت زبان فارسی را با چنان سريشمی به حکومت سابق چسبانده اند که جدا کردنش در ذهن ساده لوحان امکانپذير مينمايد. رزيم سابق و بعضی سرانش به زيارت حرم مطهر رضوی هم ميرفتند و چاپلوسان لقب اسلامپناهی هم به القاب ملوکانه افزوده بودند؛ پس تشرّف به مشهد را هم ممنوع فرماييد و جواز تغيير دين را نيز صادر! اگر اين شيوهی استدلال را شايع کنيم ميترسم فردا فلان فضول باشی البته مغرض مدعی شود که کتاب جناب دکتر را در استانبول چاپ کرداند، پس خدای ناخواسته زبانم لال ايشان ... .
***
و اما سخن آخر با جناب دکتر اين که در حکومت جمهوری اسلامی امتيازات بسياری به لهجهها – و به قول جناب عالي، زبانهای – محلی داده شده است. نه تنها هيچ مانع و رادعی برای طرز سخن گفتن و زبان محاورهی مردم آذربايجان با يکديگر نيست که مردم عموما ً ميتوانند در مراجعات اداری و دولتی هم به راحتی از لهجهی متداول محلشان استفاده کنند – و اين از کارهای بسيار خوب زمان حاضر است که حتيالمقدور مسؤولان هر ولايت را از ميان مردم همان ديار انتخاب ميکنند و ديگر فلان جناب اردبيلی را به رياست فرهنگ سيرجان و فلان مرد اهوازی را به فرمانداری ترکمن صحرا نميفرستند. بنا بر اين، مردم آذربايجان در استفاده از لهجهی بومی آزادی عملی دارند. مسألهی استفاده ازبرنامهی ترکی راديو و تلويزيون هم از برکت فرستندههای قوی باکو و شهرهای شرقی ترکيه و علاوه بر اينها فرستندههای محلی حل شده است. در مقولهی روزنامه و مجلّه و کتاب هم که در عهد رژيم گذشته محدوديتهايی بود، به برکت اصل پانزده قانون اساسی اکنون هيچ مضيقهای نيست. شاهدش مجلّهای که خودتان منتشر ميکنيد، و هفت صفحه فهرست نام کتابهايی است که به زبان ترکی در اين هفت سال منتشر شده است و در آخر کتاب خودتان آوردهايد. در مقابل اين همه امتيازات و آزادی عملها، آنچه قانون اساسی و دولت ايران از هموطنان آذربايجانی خواسته است، روزی چهار ساعت فارسی خواندن است در مدرسه، تا، به فيض آن، فردا بتوانند به عنوان وکيل و وزير با حکومت بر سر تا سر ايران هنرنمايی کنند، و تصديق بفرماييد که اين „هنر“ را آن „مشقت“ همچنان دشوار نيست.
شما که حتما ً به مليت ايرانی و حفظ تماميت ارضی ايران دلبستهايد بياييد و در شرايط حاضر که ابر و باد و مه و خورشيد و فلک به کار افتادهاند و کمر به کين اين کشور و اين ملت بستهاند، در شرايط حاضر که زمنجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد و رجزخوان ِ چکمهپوش ِ بغدادی ما شيعيان مرتضی علی را ابنای مجوس مينامد و آبادان و خرمشهرمان را در هم ميکوبد و در اين برهوت وحشتخيز نامردميها فريادرسی نداريم، آری در زمانی بدين حساسيت به آتشی اينسان مملکتسوز دامن مزنيد.
جناب عالی که به شهادت مقدمهچينيها و طرز نويسندگيتان مردی سياسی هستيد و از اوضاع جهان باخبر، بهتر از من ميدانيد که زمان حاضر در نظر هواداران استقلال و تماميت ايران نامناسبترين لحظهی تاريخ است برای طرح چنين مسائل نفاقانگيز [و] تفرقهافکني. برای شما و همسليقگان شما، که در نظر من مردمی خير خواهيد و ايراندوست، اگر در نوشتهام تأملی فرماييد يک حرف بس است. [8]
[*] - مطالبی که در درون [قلاب] آمده افزودههای تايپيست است که از دو مورد در درون بدنهی اصلی مقاله تجاوز نميکند و در بخش پانوشت نيز از همين توضيحات ابتدايی فراتر نميرود. تايپ دوبارهی اين مقاله، که نخستين بار در سال 1366 در مجلهی نشر دانش، چاپ شده بود، از روی را کتابی با عنوان ته بساط صورت گرفته که نگارندهی حاضر در خارج از کشور ابتياع کرده است. با تأسف بايد عرض کنم که اين کتاب از نظر چاپ به هيچ وجه دارای کيفيت قابل قبول نيست و به صورت زيراکس چاپ شده است. مقاله صفحات 101 تا 110 را در بر ميگيرد. در متن حاضر سعی کردهام نام کتابها را به صورت ايرانيک و نام نشريات را به صورت سياه درج کنم. در موارد معدودی نيز به رسمالخط کلمات تغييری اندک دادهام که مشهودند.
1- در جوش سالهائی که ايران از يکسو گرفتار مسائل بعد از انقلاب بود و از سوئی ديگر در گير جنگ با عراق، کتابی در تهران منتشر شد به نام سيری در زبان و لهجههای ترکی به قلم آقای دکتر جواد هيئت. در بارهی اين کتاب و نيت – البته خير – نويسندهاش بحثی در گرفت در مجلهی نشر دانش. اين هم نامهی بنده به مسئولان آن مجله. [عنوان اين مقاله از سعدی است: گلستان باب هفتم: هندوی نفط اندازی همی آموخت. حکيمی گفت: ترا که خانه نئين است بازی نه اين است. تا ندانی که سخن عين صواب است، مگوی / وآنچه دانی که نه نيکوش جواب است، مگوی - تايپيست]
2- گويا نظامی گفته باشد: «ترکانه سخن» ...
3- مواظب پروندهسازی برای زبان مظلوم فارسی باشيد.
4- و از عجايب اتفاقات اين که هنگام نقل اين مطالب از کتاب جناب هيئت بوی خاصی شامهی به کندی گراييدهام را تيز کرد که طرز مونتاژ مطلب و استخراج نتيجه شباهتی به شيوههای از ما بهتران داشت، به سراغ شاهدی برای مسؤوليت و تعهد – البته حزبی و خلقی – نظامی ميگشتم در کتاب زندگی و انديشهی نظامی مأخوذ از تاريخ ادبيات آذربايجان، چاپ باکو، به قلم ع. مبارز، م. آ. قليزاده و م. سلطانف، ترجمهی ح. م. صديق که در صفحهی 71 چشمم به عين مطلبی افتاد که از صفحهی 175 کتاب آقای هيئت نقل کردهام. نميدانم فضل تقدم در اين کشف بيسابقه با جناب هيئت است يا آن سه نويسندهی شوروي، يا: ز بس کردم خيال تو تو گشتم پای تا سر من، و: تو بودی من آواز را ميشناسم.
برای اين که با شيوهی تحقيق «آنوريها» آشنا شويد بشنويد که:
«ظن قوی ميرود غزلهای او [نظامي] که در هر دو زبان آذری و فارسی موجود بوده سالها در مجالس سرور مردم با ساز عاشيقها دهان به دهان ميگذشته» (زندگی و انديشهی نظامي، ص 27).
و ظاهرا ً اشعار ترکی مرحوم نظامی را هم اين فارسهای عليهم ما عليهم گم و گور کردهاند، همان طور که غزليات و قصايد ترکی مولانا را [کتاب هيئت، ص120] و از اينها بدتر، نام نظامی را که «در زمان خود فرسودگی نظام اجتماعی فئودالی و نياز جامعه به دگرگونيهای بنيادی را حس ميکرد» (ص39)، «در نتيجهی رعايت يک سنت غلط و ناروا، در رديف شاعران پارس ميآورند» (ص22) . جلّ الخالق از شباهت شيوهها!
[5] – در متنی که راقم اين سطور ،محرر، از روی آن مقالهی حاضر را تايپ کرده است، به جای „شان“، „تان“ آمده است، در حالی که فعل جمله «نيستند» ميباشد- تايپيست.
6- «اين نکته عجيب محل تأمل است و شايستهی تحقيق است که استان پهناور کرمان با مردمی که هوش و استعدادشان مورد اتفاق جامعهشناسان است، در کابينههای متعدد مشروطه رئيسالوزاره که هيچ، حتی يک وزير هم نداشته است ...» ( تاريخ بيداری ايرانيان، مقدمه، ص 11، چاپ 1345).
7- اين را جهانگير تفضلی برايم نقل کرده است از قول عبدالحسين هژير.
|