|
ا
به درويش گفتند «بساطت را جمع كن» دهنش را گذاشت روي هم. بنده هم چون خيال دارم بساطم را جمع كنم چارهاي ندارم جز به حراج گذاشتن ته بساط. و اين تهِ بساطِ زندگيِ بيحاصل من است كه ديگر نه حالي براي نوشتن مانده است و نه مجالي. از ما كه خستهايم گذشته است.
در مورد مقالات اين دفتر و مجموعههاي ديگرم ميخواهم نكتهاي به عرض خوانندگاني برسانم كه از نزديك فيض زيارتشان نصيبم نيفتاده است و آنان هم با شيوهي زندگي بنده آشنايي ندارند. و آن اينكه هرچه نوشتهام درهر دوره و زماني عين عقيدهام بوده است، بي هيچ مصلحتانديشي و تقيّهاي و چه بسا كه در بسياري موارد تشخيصم غلط باشد.
چندي پيش دوستي به سراغم آمد كه «آفات پيري به جانت افتاده يا قاطعيت برادرانِ متعهد به تو هم سرايت كرده است؟ اين پرت و پلاها چيست كه مينويسي؟». خنديدم كه «كدام يكي را ميگويي؟». خروشيد که «همه را، نكند تو هم وقت نوشتن در قالب بزرگاني ميروي كه جز راه خودشان هر راهي را باطل ميدانند و جز مريدان خويش همه عالم را كافر؟». ناليدم که «دوست عزيز، اولاً کار پاکان را قياس از ما مگير، ثانياً من کي و کجا همچو احکامي صادر کردهام؟».
رفيق معترض كه خود از روزگارانِ جواني زخمهايي در دل و آثاري بر صورت دارد * گفت: «همين كه نوشتهاي بعد از هجوم چنگيزخان، مغولي به چند نفري از نيشابوريان برخورد، خطي دورشان كشيد و گفت: همين جا بمانيد تا بروم و شمشيرم را بياورم و بكشمتان؛ و نيشابوريان ماندند و مغول هم به وعدهاش وفا كرد». گفتم «از خودم که نساختهام، لابد جايي خواندهام». خروشيد که «نميگويم نخواندهاي، نميگويم دروغ است، نتيجهگيري تو غلط است، اطاعت مردم را حمل بر بيغيرتي و بيحميتي كردهاي». از حالت دفاعي درآمدم كه «يعني اين بيغيرتي نيست، چند نفر مرد صحيح و سالم و احتمالاً جوان را مغول پاچهورماليدهاي در حصار خطي زنداني كند كه بمانيد تا برگردم و بكشمتان، و آنها هم بمانند بيآنكه دست از پا خطا كنند تا جانور بيايد و بكشدشان»، خندهي تلخي سرداد كه «بله، اين اوج غيرتمندي است و حدّ اعلاي فداكاري». خنديدم كه «كمال بيغيرتي است و بزدلي و ستمپذيري. چرا اين جمع چند نفري كه تن به مرگ داده بودند نريختند و مغول متجاوز را تكهتكه نكردند، بيش از اين بود كه ميكشتندشان؟».
سري تكان داد كه «البته بيش از اين بود. تو گمان ميكني اگر ميگريختند به نفعشان تمام ميشد؟». به پاسخ برخاستم كه «البته، گيرم دل و جرأتي نداشتند كه دستهجمعي بر سر مغول بريزند و حسابش را برسند، آخر كم از اين كه بگريزند و خودشان را نجات دهند، تا مغول برگردد و مغولان ديگر را خبركند و به جستجويشان پردازد خود فرصتي مغتنم است و از اين ستون تا آن ستون فرج».
رفيقم خندهي تلخي سر داد كه: «اشتباهت همين جاست، زير پرچم امن و امان عدل اسلامي نشستهاي و گمان ميكني كه مغولهاي بتپرست هم از قبيلهي مسلمانانِ متعهدند كه نص شريف وَلا تَزِرُ وازِرَﺓٌ وِزْرَ اُخْري سدّ راهشان باشد، خير، چنين نيست، او بجاي اينكه نيرويش را در جستجوي فراريان مصرف كند مستقيم به سراغ زن و بچه و كس و كارشان ميرود و انتقام فرار مرد را از دختر و پسر و خواهر و برادرش ميگيرد و خانوادهاي را عرصهي تيغ قساوت ميكند. مرد نيشابوري كه نمونههاي اين قساوت مهاجمان را به فراواني ديده است ترجيح ميدهد مثل چوب خشكي سر جايش بايستد تا مغول باز آيد و گردنش را بزند، بدين اميد كه زن و فرزندش از لهيب غضب مغولان معاف مانند، ولو اينكه قرنها بعد آدميزادهي سادهلوحي مثل تو پيدا شود و عمل شهامتآميز فداكارانهاش را حمل بر زبوني و بزدلي كند» و با مشاهدهي آثار انكار و ترديد بر چهرهي من لحنش تندتر شد و ملامتآميزتر كه «اصلاً امثال تو به اصطلاح قلمزناني كه در چلهخانهي انزوا نشستهايد و از حال و روزگار ملت و مملكتتان بيخبريد به چه جرأتي به مباحث اجتماعي ميپردازيد، اگر توي جامعه بودي و همين چند سال پيش با چشم خود ميديدي چگونه به جرم ناكردهي پسر پدر پيرش را به شكنجهگاه ميبرند و برادر خردسالش را از مدرسه بيرون ميكشند، و خواهر بيچارهاش را ممنوعالقلم ميكنند و زن بدبختش را به زندان روسپيان ميسپارند، و همهي كسان و بستگانش را از طبيعيترين حقوق انساني محروم ميسازند، ... دست به قلم نميبردي و اين پرت و پلاها را نمينوشتي».
من كه ميدانستم رفيقمان به روزگار جواني از مبارزان بوده و طعم زندان و تبعيدگاه چشيده و دل پرخوني از دستگاه گذشته دارد، سخنان شعارگونهاش را از مقولهي اغراقهاي سياسي دانستم و دنبالهي بحث را نكشيدم. اما سالها بعد با تأمل و تحقيقي بيشتر -البته در متون تاريخي- ديدم حق با اوست.
و اكنون به قول كليلهي كذايي اين حكايت بدان آوردم تا خوانندگان اين مجموعه بدانند نوشتههاي بنده غالباً مشتي خيالبافي است، نه استدلال محكم منطقي. سخنِ حق در زمانهي ما هم مثل روزگاران گذشته چيزي است كه برهان قاطعي پشتش سرش ايستاده باشد، و بنده نه برهان قاطعي دارم و نه حتي خودم در حقانيت برداشتهايم اصراري.
اما به يك نكته اعتقاد دارم، و آن بيارزشي زندگي آدميزاده است در مقابل آزادي و آزادگي. و اكنون كه نواي خوش الرحمن در گوش جانم پيچيده است و صلاي راحتبخش ارجعي بر شوق وصالم افزوده، اميدوارم در حفظ اين عقيده تا واپسين لحظات زندگي ثابتقدم بمانم.
* عباس منصور سالها پيش مدتي را در قصر قجر و جزيرهي خارک گذرانده است و بقيهي قضايا.
|