از کتاب  ته بساط
نسخه جهتِ چاپ



  احمدو

هم‌ولایتی بلند آوازۀ ما «احمدو» را نه شما تهرانی‌ها می‌شناسید و نه حتی با تلفظ درست نام نامی‌اش آشنایید. لطفا ً آن لبخند تمسخر را از گوشۀ لبتان مرخص فرمایید و زمزمۀ اعتراضتان را هم قطع کنید که «تلفظ درست یعنی چه؟ احمدو، احمدو است.» خیر قربان! احمدو احمدو نیست! تلفظ صحیح احمدو هنری است که نزد ما کرمانیان است و بس. ما ساکنان دارالامان کرمان کلمۀ «احمد» را درست به همان صورتی تلفظ می‌کنیم که نود و نه درصد شما هم‌وطنان فارسی‌زبان. یک در صد باقی‌مانده را هم به جماعتی اختصاص دادم که اخیرا ً از برکت روزگار حاضر، مشق تجوید کرده‌اند و حای حطـّی را با چنان غلظت ِ «خ» مانندی تلفظ می‌کنند که دل ِ در خاک پوسیدۀ مرحوم ِ یَعرَب بن قـَحطان [1] غنج می‌رود. با عرض معذرت از این معترضۀ مزاحم، عرض کردم کلمۀ «احمد» را ما کرمانی‌ها به همان صورتی تلفظ می‌کنیم که شما تهرانی‌ها و خراسانی‌ها و حتی رشتی‌ها، اما به محض این که حرف دال مختصر تکانی خورد، و به قول نحویّون حرکتی به خود گرفت، میم ِ سرافراز ِ قبل از خود را دچار ِ سرافکندگی می‌کند و باز هم به تعبیر اهل اصطلاح فتحه‌اش را به کسره مبدل می‌سازد، آن هم چه کسره‌ای که خدا نصیب هیچ حرفی از حروف الفبا نکند.
اگر آشنایی، همسایه‌ای، کسی از هم‌ولایتی‌های بنده دم دستتان هست، همین الآن صحت عرایضم را می‌توانید امتحان کنید. روی یک ورقۀ کاغذ بنویسید «نمد، کبد، حسن، جعفر» و امثال این‌ها؛ صفحه را جلو چشم مبارکش بگیرید و بخواهید کلمه‌ها را جدا جدا تلفظ کند تا ببینید که تلفظش اندک اختلافی با دیگران ندارد. سپس در مرحلۀ بعدی همین کلمات را به نحوی بنویسید که حرف آخرشان متحرک شود، مثلا ً «نمد ِ چوپانی، کبد ِ از کار افتاده، حسین ِ اصفهانی، جعفر ِ رمال ...» و بار دیگر کاغذ را مقابل چشم ِ – باز هم البته مبارک ِ – طرف بگیرید و ببینید چه بلایی به سر «م»ی نمد و «ب»ی کبد و «س»ی حسن و «ف»ی جعفر می‌آید.
خوب، اکنون که بدین سادگی با یکی از رموز لهجه‌شناسی آشنا شدید، اسم نازنین احمِـدو را مثل ما کرمانی‌ها تلفظ کنید که پیش از این در جهل مرکـّب غوطه می‌زدید، و این منم آن که از این مصیبت نجاتتان داد، و به شکرانۀ آن اخلاقا ً موظفید بقیۀ روده درازی‌هایم را تحمل کنید و به روی مبارک نیاورید.
باری احمِدوی ما از آن لعبتان نازنین زمانه بود، و به حرمت همین شخصیت استثنایی بود که هم‌ولایتی‌های بنده هرگز اسمش را بدین سادگی بر زبان نمی‌آوردند، اسم پدر و مسقط الرأس آبا و اجدادیش را هم به دنبال نامش اضافه می‌کردند و می‌گفتند «احمِدو اصغر ماهونی»، که پدرش، اصغر، سال‌ها پیش، از ماهان به سیرجان مهاجرت کرده و این تخم دُلدل را هم با خودش به ولایت ما آورده بود. شغل پیر مرد دلالی قالی بود. مبادا با شنیدن ترکیب دلالی قالی تصویری از فرش‌فروشی‌های سابق خیابان تخت جمشید سابق در نظرتان مجسم شود و تاجران صد البته محترم پشت میز نشسته‌ای که ارقام حساب بانکی‌شان با رقم‌های نجومی پهلو می‌زند. ابدا ً، ابدا ً. ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد. سیرجان چهل پنجاه سال پیش با پنج شش هزار نفر کور و کچل که تخصص‌شان گرسنگی خوردن بود و شکر خدا به جای آوردن، دلالی فرشش هم چیزی بود در سطح مشاغل دیگرش. مرد در چهل سالگی به پیری رسیدۀ سیه چردۀ لاغر اندامکی را در نظر مجسم کنید با یک قالیچۀ دوسه متری از طول تازدۀ روی شانه انداخته، و چپق درازی در نیفۀ تنبان تپانده، که حوزۀ عملش بازارچۀ منحصر به فرد ولایت است و از این سر تا آن سرش را مثل شترهای آبکش می‌رود و بر می‌گردد و جلو بعض مغازه‌ها پایی سست و چپقی چاق می‌کند، تا اگر صاحب دکان نگاه عنایتی به قالیچه انداخت، با وقاری ملازم نشأۀ از شیره برخاسته، قالیچه را در مقابل دکان روی زمین پهن و با نوازش دستی چروکش را صاف کند و رو به قبله بایستد و با سوگند صادقانه‌ای بر شک دستوری مشتری بیفزاید که: "حضرت عباس وکیلی، همی امروز صبحی شصت تومن پولش را دادم؛" و با استمداد از دست بریده و تیغ بُرّان ِ حضرت ادعا کند که "دو تومن به ما حلال، اگر بیش‌تر بخواهم الهی آزار ِ آتشک بشه و به جون زن و بچه‌ام بیفته." 
ظاهرا ً در یکی از همین معاملات پیرمرد بیچاره قسم دروغی خورده بوده است که لقمۀ حرامش به آزار آتشکی تبدیل شده و به جای آن که به جان زن و بچه‌اش بیفتد، به جان خودش افتاده بود، آن هم آزار آتشکی به نام احمِدو که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکند، حتی کافران حربی مفسد فی‌الارض!
احمِدو متخصص فتنه چاق کردن بود و یکی از فضایل بی‌شمارش کتک خوردن و رجز خواندن. بعضی آدمیزادگان اول رجز می‌خوانند و عربده می‌کشند و مبارز می‌طلبند و در پی آن کتک می‌خورند، اما احمدوی ما هنرش این بود که بعد از کتک خوردن شروع می‌کرد به رجز خواندن.
جوان نازنین با آرامش و سلامت کینه‌ای ذاتی داشت و، به قول ما سیرجانی‌ها، عاشق «دعوا مرافعه» راه انداختن بود، آن هم بی هیچ قصد و منظوری و بی احتمال فتح و فایدتی. دعوایی صرفا ً به خاطر دعوا، از مقولۀ هنر به خاطر هنر. دو سه نفر را در نظر آورید که در حاشیۀ کوچه ایستاده‌اند و با هم گرم اختلاط اند؛ احمدو از راه می‌رسد و بی آن که قصد انشائی داشته باشد همراه فحش غلیظی تنۀ محکمی به یکی از آنان می‌زند. طرف برمی‌گردد و با سوؤال عتاب‌آمیز ِ «مگر کوری؟» زمینه‌ای فراهم می‌سازد تا احمدو یک نیمه‌لگدی نذر حریف کند، و به پاداش این ایثار جوانمردانه پذیرای مشت و لگدهای جانانۀ حریفان شود و با اولین ضربه‌ها مثل نعش بهزاد فرش ِ کف کوچه گردد و همراه هر ضربه‌ای که بر سر و صورتش فرو می‌آید فریاد رجزخوانی‌اش در فضا پیچد که «خوب دخلت را آوردم، بخور نوش جونت»، و رهگذران تماشاگر را در مقابل این سوؤال بغرنج قرار دهد که «مخاطب احمدو کیست؟ حریفی که می‌زند و بی‌دریغ می‌زند و کاری می‌زند، یا خود عالی جنابش که می‌خورد و حسابی می‌خورد و رجز می‌خواند؟»
این عربده کشیدن‌ها و کتک خوردن‌ها اگرچه با رجز خواندنی همراه بود و نفس ِ رجزخوانی تا حدی از تلخی احساس ضعف و تحمل کتک می‌کاست، اما احمدوی ما هم بالاخره آدمی‌زاده بود و با همۀ کندی ذائقه، طعم نادل‌پذیر کتک را احساس می‌کرد و با هر ضربه‌ای گرهی بر عقده‌های در سینه پیچیده‌اش افزوده می‌شد؛ و این وجود سراپا عقده در انتظار روزگاری بود که بتواند حسابی عقده‌گشایی کند. در انتظار روزگاری که وسط میدان بایستد و ضامن‌دارش را در هوا بچرخاند و پایش را بر زمین بکوبد و با نعرۀ هول‌انگیز «آهای نفس‌کش» مبارز بطلبد، و خلایق نه تنها جرأت قدم پیش گذاشتن نداشته باشند که حتی از بیم اطلاق ِ «نفس‌کش» نفس ِ در سینه فروبرده را هم برنیارند.
و آن روزگار مبارک سرانجام فرا رسید:

تاریخ صعود احمدو بر مسند قدرت مقارن سقوط رضا شاه است از تخت سلطنت، که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند، و سقوط رضا شاه نیز مقارن بود با ایام البته فرخنده فرجامی که سربازان هندی زیر لوای امپراتوری بریتانیا مثل مور و ملخ به جنوب ایران سرازیر شدند؛ و فوجی هم از این جماعت نصیب ولایت از جهان بی‌نصیب ما، سیرجان شد. غالب سربازان هندی سیک‌ها بودند و این مردم سلحشور چنان که می دانید از حسن طلب و لطف سلیقه‌ای خالی نیستند، که دلبستۀ زن‌اند و جگرخستۀ شراب. از برکت قدوم ِ میمنت لزوم ِ مهمانان ناخواسته، شهرک خاموش ما قیافه تازه‌ای پیدا کرد. علاوه بر عرق‌فروشی عباس آقا که اکنون جنبه رسمی و علنی پیدا کرده بود، جهودان ولایت هم بازار کسب و کارشان رونقی گرفت و عرق‌های دستکش ملا هارون و ملا سلیمان یهودی در کام سیک‌های می‌خواره مزه کرد، بی آن که در پناه سر نیزۀ سربازان هندی از برخورد غضب‌آلود نگاه مردم پروایی داشته باشند. پیش از ورود سیک‌های هندی در سرتا سر ولایت ما اثری از عشرتکده نبود، اما ورود چند هزار سرباز ِ  مسافر ِ مجرد ِ بیگانه در شهرکی پنج و شش هزار نفری با مردمی به‌شدت پای‌بند ِ دین و عفت، مسائلی ایجاد کرده بود که به همت مشکل گشای احمدوی نازنین حل شد. هم زنان و دختران شهر از تعرض بدمستان بی حفاظ رستند و هم احمدوی ولایت ما نه تنها به نوائی رسید، که صاحب کیا و بیائی شد. مرد ِ کاردان با دسته‌های اسکناسی که فرماندۀ هندیان در اختیارش گذاشته بود سوار اتوبوسی شد و پس از دو روزی اطراق در «شقوی»  بنر عباس چند تایی از لگوری‌های آن‌جا را برداشت و با خود به ولایت آورد و در خرابه‌های متروک جنوب شهر منزل داد و مشغول پذیرائی از مقدم - البته گرامی -  مهمانان عزیز شد.
اکنون احمدوی ما در پناه بیرق امپراطوری فخیمه و حمایت سر نیزۀ سیک‌های هندی احمدخانی شده بود و آن هم چه احمدخانی. آجان‌هایی که تا دیروز برق کلاهشان رنگ از رخسارۀ احمدو می‌ربود، اکنون از سایۀ احمدخان رم می کردند و به محض شنیدن عربدۀ او از آن سر ِ بازار یا راهشان را کج می کردند و سر به کوچه پسکوچه‌های پر پیچ و خم می گذاشتند، یا در پاچال دکان بقالی بزخو می کردند و سرشان را پناه می گرفتند تا خطر بگذرد.
ملازمان روز افزون موکب احمدخان تعدادشان از ده نفر گذشته بود و همه فدائیان جان بر کف ایثارگری که منتظر یک اشارۀ «خان» بودند تا مغازه‌ای را غارت کنند و خانه‌ای را بچاپند و انباری را آتش بزنند و بالاخره دمار از روزگار نفس کشان ولایت بر آورند. در فاصله‌ای کمتر از یک ماه هیبت احمدو چنان وحشتی در دل‌های مردم افکنده بود که حتی فکر مقابله با او در ذهن پهلوانان ولایت هم نمی‌گذشت تا چه رسد به مشتی کسبه پریشان روزگاری که شیشه عمرشان موجودی دکانشان بود.
مسألۀ مشکل در برخورد با احمدو، بلاتکلیفی مردم بود که نمی‌دانستند با چه سازی برقصند تا از برق غضبش در امان مانند. اگر سرشان را فرو می افکندند و می‌گذشتند، نهیبش در جا میخ‌کوبشان می‌کرد که: «سلامت چه شد؟»، اگر سلامش می‌کردند، شروع به فحّاشی می‌کرد که «مرا دست انداخته ای؟»، اگر پیش پایش بلند می‌شدند، فریادش بر می‌خاست که «داری مرا مسخره می‌کنی؟» و اگر از جایشان تکان نمی‌خوردند، گرفتار غضبش می‌شدند که «چرا مثل دست خر نشسته‌ای؟»
هر روز نوبت یکی از سرشناسان ولایت یا کاسبکاران بازار بود که احمدو مست ِ لایعقل به سراغش رود و بعد از نثار مجموعه‌ای از فحش‌های غالبا ًابتکاری، حق و حسابش را بگیرد. شیوۀ تلکه کردن احمدو تنوعی تحسین‌انگیز داشت: یک روز جلوی کله‌پزی حاجی عبدالله آشپز سبز می‌شد و فرمان می داد تا همۀ کله پاچه‌های دیگش را در قابلمه‌ای بریزد و به عشرتکده‌های او بفرستد؛ روز دیگر مقابل مغازۀ آسید حاجی عطار شروع به عربده کشی می‌کرد و چون دارودواهای سید به کارش نبود به چند عدد اسکناس، به قول خودش پشت گلی، قناعت می‌نمود؛ روز دیگر سینی پشمک حاجی اسماعیل قناد را به تاراج می‌داد؛ و روزی هم مقابل سر در بلند خانۀ اشرافی حاجی نجد شروع به عربده کشی می‌کرد که «حاجی اگر آبروی خودت را می‌خواهی زود یکی از آن صیغه‌ها را بفرست که لازمش دارم.» و حاجی نازنین، که هرگز کمتر از یک دوجین دختران صیغه‌خواندۀ فقیر خوبرو در حرمسرایش نبود، مجبور می شد با زمزمۀ «دهن سگ به لقمه دوخته به!» دستور احمدو را به مرحلۀ اجرا بگذارد.
به خلاف اوضاع درهم ریختۀ ولایت، برنامۀ روزانۀ احمدو نظم و نظامی داشت: هر بامداد به اتفاق ملازمان ایثارگرش سری به خانۀ ملاهارون می‌زد و با عرق سگی‌های دوآتشۀ قدرت خانم، زن خوش دست و پنجۀ ملا، کسب نشاط و نیرویی می‌کرد و آن گاه سرخوشان و عربده‌کشان توی بازار چرخی می‌زد و در مقابل هر مغازه ای که به نظرش رنگین تر آمده بود،  پایی سست می کرد و اگر دستۀ اسکناس دیر می‌رسید فرمان غارتش در سقف‌های گنبدی بازار می‌پیچید و در یک لحظه ملازمان جان برکف به نوائی می‌رسیدند. سپس سر به کوچه و خیابان می‌گذاشت  به جان رهگذران می‌افتاد، جیب این را پاکسازی می‌نمود، کلاه آن را بر می‌داشت، دخل فلان بقال را تحویل می‌گرفت، پارچه‌های فلان بزاز را میان رفقا تقسیم می‌کرد و نزدیکای ظهر هم با اعضای رسمی دار و دسته و انبوهی بیکارگان و تماشاچیان همراه سرزده وارد خانۀ تاجری یا مالکی می‌شد و افتخار میزبانیش را بی‌دریغانه بدو ارزانی می‌داشت.

در نظر کیمیا اثر احمدو، بهایی و دهری و فکلی و درویش و سنی که عموماً با لقب سگ بابی مخاطب می‌شدند، همه از یک قبیله بودند و همۀ ایل و طایفه‌شان واجب‌القتل؛ و از آن مهم‌تر همۀ مال و منالشان واجب‌الغارت.

***

اگر از فلکۀ مرکزی ولایت ما به بازار کهنه سرازیر شوید و از میان انبوه جماعت رنگارنگی که غالبا ً به عنوان نوعی وقت کشی فضای بازار را انباشته اند، بگذرید و در انتهای بازار روی دست چپ بپیچید، به میدانی می‌رسید که روزگاری بزرگ‌ترین میدان عالم بود و امروزه، بی آن که در و دیوارش تغییری کرده باشد، محوطۀ تنگ تو سری خوردۀ محقری است که گلوگاه جنوبی‌اش به بازارچۀ کج و معوجی می‌پیوندد و این بازارچه به میدان دیگری منتهی می‌شود که اسم امروزینش را نمی دانم، اما در روزگار کودکی من به «میدان شیوه‌کش‌ها» معروف بود. وضع ظاهر این میدان هنوز هم تغییر چندانی نکرده است، جز این که انتهایش که در ایام کودکی من به آخر دنیا می‌پیوست، اکنون به خیابان نوسازی محدود شده است. در دهنۀ جنوبی میدان نخستین، کتاب‌فروشی بی‌مشتری محقری بود، با پیرمردی که از کسادی کالا غالبا ً نشسته و چرت می زد و پسر بچۀ فضول کنجکاوی که مجبور بود به در و دیوار خانه راحت‌باشی دهد و هر بامداد همراه پدر شود و روزش را در صحن این میدان با سگ‌های ولگرد و بچه‌های بی‌صاحب‌تر از سگ‌ها بگذراند، و به محض این که چشم پدر را غافل دید، خود را به میدان دومی برساند و به تماشای جالب‌ترین هنرنمایی‌های روی زمین مشغول شود.
آری میدان شیوه‌کش‌ها تماشاگه اسرار بود و دکان‌های اطرافش لبریز از مناظر تماشایی و جلوه‌هـای آفـریننـدگی. برای کودک چهارساله چه منظـره‌ای دلنشین‌تر از کارگاه کوزه‌گری که به چشم خود می‌‌بیند چگونه قطعه‌ای گِل بر سطح چرخان دستگاه زیر پنجه‌های نقش‌آفرین کل میرزا می‌چرخد و جان می گیرد و نازک می شود و به شکل کوزه‌ای و کاسه‌ای در می‌آید؛ چه منظره‌ای دیدنی‌تر از دکان صمد شیوه‌کش که کهنه‌ها و تریشه‌های پارچه [در آن‌جا] تا می خورد و کنار هم قرار می گیرد و با ضربۀ مشتۀ شیوه‌کشی تبدیل به تخت کفشی می‌شود به انتظار رُواری که رویش را فروپوشاند و به عنوان ملکی و گیوه به بازار عرضه گردد؛ چه صحنه‌ای هیجان انگیزتر از کورۀ مشتعل آهنگری و فروغی ِ در پاچال ایستاده‌ای که، ضمن خواندن آوازی کوچه‌باغی، با انبر درازش قطعات آتشین آهن را از کوره بیرون می کشد و بر سندان می گذارد تا ضربه‌های پتکی کهن به مدد بازوان قوی شاگردان بر آن فرود آید و تبدیل به بیل و کلنگش کند. چه تفریحی دل‌نشین‌تر از رقص شاگرد قلاگر در کاسه یا دیگ مسینی که باید با قلعی و نوشادر تغییر رنگ دهد و به سفیدی برف گردد.
میدان شیوه‌کش‌ها، به‌خلاف میدان اولی، همۀ صحنه‌هایش دیدنی است، اما دیدنی‌تر از همه دکان بست‌زنی آسید احمد است با یک جهان ابزار و اسبابی که روی میز کوتا‌ه‌پایۀ قهوه‌ای رنگی چیده‌اند. از انبرک‌های کوچک و بزرگ گرفته تا سیم‌های نرم و باریکه‌های حلبی و تخم مرغ سوراخ‌شدۀ پیالۀ آهک و مته‌ای که با کشیدن کمانی می‌چرخد و سطح لغزان ظروف چینی را سوراخ می کند و انگشتان ورزیده ای که با مهارت و حوصله قطعات چینی شکسته را کنار هم می‌گذارند و بست می‌زنند و از این‌ها مهم‌تر وجود خود سید خوشروی مهربان که پشت میزک روی تخته پوستی نشسته است و گرم کار خویش است و بی‌اعتنا به حضور بچۀ فضول که در برابر سکوی دکانش ایستاده است و در حالی که حلوای تقتقو نیش می‌زند و مایع ِ ژلاتینی ِ از بینی سرازیر شده را با آستین پیراهن پاک می‌کند، با همۀ وجودش محو تماشای چرخش مته است و سوراخ کردن بشقاب و به هم چسباندن قطعات شکسته، با فرو کردن سیمی در سوراخ‌ها و پوشاندن دور و بر بست از مخلوط آهک و سفیدۀ تخم مرغ و هنرهائی از این قبیل که در نظر البته صائب کودک چیزی از مقولۀ جادوگری است. سید ِ جادوگر نه تنها تماشاچی مفتون را با نهیب «بو بچّه» از برابر دکانش نمی‌راند، که گاهی هم با دعوت محبت آمیز «بیا بنشین» به او اجازه می دهد که از سکوی دکان بالا رود و کنار دستش بنشیند و با هزار و یک سوؤال کنجکاوانه در صدد کشف اسرار جادوگری باشد که لولۀ شکسته قوری را به بدنه‌اش وصل می‌کند و کاسۀ چینی دو قطعه شده را به کمک مفتول‌های ظریف به هم پیوند می‌زند.
کودک قطعا ً هفته‌ها و ماه‌ها کنار دست سید نشسته و از هنر جادوگری‌اش عجایب‌ها دیده است، اما کهن‌ترین صحنۀ به خاطر مانده‌اش مربوط به روزی است که قرار است بنا بر دستور مادر به سراغ سید رود و دربارۀ قوری شکسته‌ای که دیروز برایش فرستاده‌اند، سوؤال کند که آیا آماده است یا نه؛ و اگر آماده بود به پدر خبر دهد تا برود و تحویلش بگیرد و به خانه بیاورد؛ و طفل مغرور که مأموریتی نیمه‌کاره را دون شأن خود می داند، با دخل و تصرفی در متن پیام مادر، قوری را که با انگشتان هنرمند سید لبۀ لوله‌اش چسبانده شده است، صحیح و سالم از سید تحویل می‌گیرد تا شخصاً به خانه برد و به مادر ثابت کند که در دقت و مواظبت چیزی از پدر کم ندارد. اما درست در لحظه‌ای که می خواهد از سکوی دکان سید پایش را پایین بگذارد، امانت نفیس از دستش رها می‌شود و قطعات در هم شکسته‌اش نقش زمین، تا در اوج ناراحتی صحنۀ فراموشی ناپذیری از کرامت سید نقش ضمیرش گردد که با مشاهدۀ قوری تکه تکه شده از پشت میزکش برخاسته است و در حالی که با لبخند محبت‌آمیزی آثار نگرانی را از چهرۀ کودک می‌زداید، قطعات پراکندۀ قوری را با کمک جاروب و خاک اندازش جمع کرده و با تأیید بر این که «چیزی نشده، دوباره می‌چسبانم و درستش می‌کنم»، مأموریت تازه‌ای به طفل سر به هوا داده است که «به مادرت بگو رفتم و آماده نبود؛ سید گفت صبح زود خودم می‌آورمش» تا علی‌الصباح روز بعد که مشغول پوشیدن کفش‌ها و عزیمت با پدر است، در خانه گشوده گردد و سید با لبخند همیشگی‌اش وارد شود و قوری را توی سینی کنار منقل گذارد؛ و کودک گنه‌کار، در نهایت حیرت، قوری قطعه قطعه شدۀ دیروزین را صحیح و سالم ببیند، بجز لبۀ لوله‌اش که مختصر اثری از چسباندن بر خود دارد.
کودک آمادۀ درفشانی شده است و شرح ماجرای دیروز، که از یک سو نگاه سید کلام بر لبش می خشکاند و از سوی دیگر سخن مادر مجال دخالت از او می گیرد که «آسیّد احمد مثل این که قوری ما عوض شده؛ این خط طلائی دارد، مال ما خط طلائیش پاک شده بود» و سید شانه‌ای می‌تکاند که «بعید می دانم، شاید هم عوض شده باشد، آخر دیروز دو سه تا قوری دیگر هم این و آن آورده بودند، دو تا از قوری‌ها مال ده یادگاری‌ها بود، شاید با آن‌ها عوض شده؛ اگر پس آوردند خبرتان می کنم، اگر هم نیاوردند که فرقی ندارد».

این نخستین صحنۀ روشنی است از کرامت آسید احمد که به استحکام نقش حجر در خاطر من نشسته است. بی آن که بعدا ًهرگز مجالی پیدا شود که از سید در این باره سوؤالی کنم، یا خود او اشاره‌ای کرده باشد.

 

در بین هم ولایتی‌های بنده کم ‌اند کسانی که پنجاهمین درکات ملال‌انگیز زندگی را طی کرده و از برکت ضخامت جلد هنوز باقی مانده و قیافۀ آسید احمد بست‌زن را فراموش کرده باشند. هیأت و هیکل سید با چشمان سبز و موهای بور و پوست سرخ و سفید بشره و استخوان‌بندی درشت و حرکات وقارآمیزش در میان سیه‌چردگان جنوبی داد می زد که مرد متاعی وارداتی است و نه از تولیدات محلی. منتها کی و از کجا آمده و چرا در میان آن همه شهرهای آباد جهان به ده کورۀ ما پناه آورده بود از معماهایی است که هنوز هم برای من در ردیف اسرار آفرینش است. خود سید هم تمایلی به معما گشائی نداشت.
دربارۀ افکار و عقاید آسید احمد رأی مردم مختلف بود: گروهی سید را مردی لاابالی می دانستند در امر مذهب که نه تنها در نماز جماعتی و مجلس روضه‌ای و زیارت امام‌زاده‌ای پیدایش نمی‌شد، بل‌که با ارباب فریدون زردتشتی و از آن بدتر با نورانی سگ بابی سلام و علیکی داشت و گویا رفت و آمدی و چه معلوم که در این معاشرت‌ها با خارج از مذهب هم‌کاسه نشده و لقمۀ نجس نخورده باشد.
آقای متقیان که رئیس اوقاف محل بود و اهل کتاب و روزنامه، آگاهانه سری تکان می داد و از بی‌خبری مردم تأسفی می‌خورد که نمی‌دانستند سید از انقلابی‌های دو آتشه‌ای است که با تحکیم قدرت رضاشاهی بساط مشروطه‌خواهی‌اش را جمع کرده و از ترس تعقیب مأموران حکومت با لباس مبدل و شاید هم اسم عوضی از آن سر ایران راه افتاده و در گوشۀ ده کورۀ سیرجان اطراق کرده است تا بقیۀ عمرش را دور از شر و شورهای سیاسی بگذراند.
ملا نقلعلی با استناد به همین استنباط رئیس اوقاف یقین داشت که یارو هم مثل دیگر مشروطه‌خواهان پالانش کج است و از آن بابی‌های دهری هرهری‌مذهب، و طبعا ً دستش به هر چیز مرطوبی بخورد نجس است، علی‌الخصوص که چند باری خود ملا نزدیکای غروب آفتاب او را حوالی دکان عر‌ق‌فروشی عباس آقا دیده است و بدین نتیجه رسیده است که «لامذهب ِ سگ‌بابی اگر از آن نجسی‌ها نمی خورد این طور سرخ و سفید و سر حال نبود».
اما عقیدۀ فضۀ رختشو، صاحب‌خانۀ سیّد، بکلی از لونی دیگر بود. عقیده‌ای برخاسته از یقین قطعی که «سیّد با "از ما بهترون" سر و کار دارد.» آخر خود فضّه‌ «با همین جفت چشمای» خودش بیش از ده بار دیده بود که سیّد توی اتاق تک و تنهایش دارد با کسی حرف می‌زند و او هم جوابش را می‌دهد، و وقتی سیّد بیرون آمده که برود سر کارش، خود فضّه «با پای خودش رفته و چهار مدوّر ِ اتاق» را گشته و احدالنّاسی را آن‌جا ندیده که ندیده است.
حاجی ملا حسین منکر رابطه سیّد با اجنّه نبود، اما در این نکته پافشاری داشت که سیّد اگر هم با از ما بهتران رابطه‌ای داشته باشد، حتما ً کفـّار ِ اجنـّه اند، نه جن‌های مسلمان ِ مؤمن، و دلیلش هم این که «سید جد ور کمر زده» تار‌ک‌الصلوة است و آدم تارک‌الصلوة از سگ نجس‌تر؛ آدمی که احدی نه مسجد رفتنش را دیده و نه نماز خواندنش را، چطور ممکن است علم تسخیر جن داشته باشد.

سید در مقولۀ طاعات و عبادات پروندۀ درخشانی نداشت. گرچه معدودی از آشنایان مدعی بودند که بارها سر زده وارد اتاق سید شده و او را در حال نماز دیدهاند، اما شهادت فضۀ رختشو اعتبار دیگری داشت که در غیاب سید شخصا ً پاشنۀ در اتاقش را از جا بلند کرده و داخل اتاق شده و زیر و روی بساطش را گشته است، اما نه چشمش به مهر نماز و تسبیحی افتاده و نه جانمازی و شانه و آینه ای دیده.


علاوه بر آن، همین چند سال پیش دست کم ده دوازده نفر از کسبۀ روی میدان حاضر و ناظر بوده‌اند که وقتی کل عباس آهنگر مهر و تسبیح تربت را به عنوان سوغات سفر کربلا به دست سید می‌دهد، سید سوغاتی تبرک را عینا ً به میرزا قاسم می‌بخشد که «آمیرزا این‌ها بیش‌تر به درد تو می‌خوره»، و در جواب غلومو کوزه گر که می‌پرسد «آسید احمد مگه خودت لازمش نداری؟ مگه نماز نمی خونی؟» خنده‌ای بر گوشۀ لبش می‌نشاند که «آمشتی غلومعلی! من نادعلی[2] می‌خونم، پدر نماز».
از همه جالب‌تر اظهار نظر قاطع آقای فولادی بود، که هر وقت صحبت سید به میان می‌آمد، آتش ِ به انبر گرفته را در خاکستر می‌مالید و بر لبۀ منقل می‌گذاشت و همراه حلقه دودی که در فضا رها می‌کرد، فیلسوفانه سری تکان می‌داد که «کار کار ِ خودشونه. خودشون فرستادنش این‌جا و خودشون هم نگه‌اش می‌دارن. شما از سیاست انگلیسیا غافلین»، و در رد نظر حاجی ِ نخود بریز که «می‌گن با هیتلر پیغوم و پسغوم داره»، لبخند عارفانه‌ای تحویل می داد که «امان از نعل وارونه».
در میان این همه مدعی و مفتش و بد گو، سید یک مرید دو آتشه‌ای داشت که آن هم مادر خود بنده بود. کسی جرأت نداشت در حضور بی‌بی سکینه اسم سید را بدون طهارت ببرد. یک بار که خاله هاجر از زبانش در رفت و گفت «سید احمدِ بابی»، بی‌بی مثل اسفندی که روی آتش ریخته باشند منفجر شد که «استغفرالله، دهنت را آب بکش خواهر، پشت سر سید اولاد پیغمبر این حرفا ر ِ نزن»؛ و در پاسخ ِ نوعی رفع ِ مسؤولیت ِ خاله هاجر که «والله، ما چه می‌دونیم بیب سکینه، مردم می‌گن»، صدایش را دو پرده بالاتر گرفت که «مردم غلط می‌کنن، به گور پدرشون می‌خندن. صد بار تا حالا گفتمتون که خودم به چشم خودم دیده‌ام، اون سال حصبه‌ای پاهامه رو به قبله کشیده بودن که دیدم آسید احمد وارد شد، سرتاپا سبز پوش، اونم با چه نور سبزی دور سرش، اومد صاف بالا سرم، جوم شربتی که دستش بود، گرفت جلو دهنم و گفت، بخور؛ هنوز قرت اول شربت از گلویم پایین نرفته بود که چشمام باز شد و پا شدم تو رختخواب نشستم. همه دور و بریا که داشتن اشهدمه می گفتن، ماتشون زد، و من، که تبم قطع شده بود، دیگر نخوابیدم که نخوابیدم. غروب همون روز رختخواب مریضیمه جمع کردن؛ سه روز بعدشم رو جف پا خودم ور خیزیدم و راه افتادم. بابی می تونه به خواب آدم بیایه و مریض حصبه ای ر ِ از تو دهن عزرائیل ور گردونه؟»
 
با این همه شایعـۀ بابی‌گری سیّد رواجی روز افـزون داشت و چنـدان هـم بی‌راه نبود.

آدم مسلمان شال دور کمرش را پاره می‌کند و دور دست شکستۀ سگ می‌بندد!؟ آدم اگر بابی نباشد، محال است با سلیمان یهودی آمد و رفت داشته باشد.آدم مسلمان پنجه‌های خدا داده را می‌گذارد و مثل فرنگی‌ها با قاشق و چنگال غذا می‌خورد!؟ از همۀ این‌ها گذشته آدم مسلمان ممکن است توی کوچۀ پشت مدرسه پسر رخساره خانم بابی را از زیر مشت و لگد بچّه مسلمان‌ها نجات بدهد و دستش را بگیرد و ببرد به خانه‌ و بعد هم با کمک رمضان خان آجان ببرد و بسپاردش دست پدر و مادرش!؟
آری، منکران اسلام سید اندک نبودند و احمدوی نازنین ما هم از همین دسته بود که هر وقت در کوچه یا بازار چشمش به سید می‌افتاد، فوری فکر مصرف ِ اسافل اعضا به سرش می‌زد و حواله‌ای بی‌دریغ به ایل و طایفۀ منکران امام زمان.

آن روز هم که احمدو در میدان شیوه‌کشی پیدایش شد، من در کنار دست آسید احمد نشسته و تماشاگر تلاش مرد زحمت‌کش بودم که با دقت و مهارت همیشگی‌اش دستۀ شکستۀ گلاب‌پاش بارفـِتنی را به بدنه‌اش می‌چسباند. [ناگهان] عربدۀ «نفس‌کش» احمدو در میدان پیچید و متعاقب آن قیافه‌اش از دهنۀ شمالی آن پیدا شد و در حالی که جمعی از بی‌کاران به موکب ملازمانش می‌پیوستند، از مقابل چند دکان شیوه‌کشی و کوزه‌گری گذشت. هنوز سه چهار مغازه‌ای تا دکان سید فاصله داشت که نعره [زد]: «آهای سیّد بدبابی، امروز یه‌ی بطر از اون عرقای دو آتشه‌ات می‌خوام.» سیّد بی آن که سرش را بالا گیرد بطری عرق نعنای خالی شدۀ کنار دستش را بر داشت و داد به دست من و با صدایی شبیه زمزمه گفت: «میرزا! پاشو اینو بگیر ببر از کوزه آبش کن، بیار بگذار زیر پای من، زود بجنب و بپّا کسی نبینه.» من ِ از همه جا بی‌خبر برخاستم به پستوی مغازۀ سید رفتم. با زحمت و مرارتی بطری را از کوزۀ آبی که به دیوار تکیه داشت پر کردم و در حالی که آن را پشت سرم گرفته بودم، آوردم و کنار پایۀ میزک سید گذاشتم. اکنون احمدو و فوج همراهانش به وسط میدان رسیده بودند. چشمان احمدو از شدت مستی دو پیالۀ خون شده بود و زبانش تپق می‌زد و پاهایش درهم می‌پیچید. بار دیگر فریادش در فضا پیچید که «آهای سید احمد سگ‌بابی، گفتم یه‌ی بطری از اون عرق سگی‌هات رد کن، ببینم.» سیّد همچنان مشغول کارش بود. احمدو تلو تلو خوران به دکان نزدیک شد.
هم‌چراغ سید، کل میرزا کوزه‌گر، از پشت دستگاه کوزه‌گری صدایش را بلند کرد که «احمد آقا، خجالت هم خوب چیزیه. اگه آسید احمد بابی باشه پس یه مسلمان تو همۀ شهر سیرجون نیست.» اما فریاد غلومو بر اعتراض او غلبه کرد که «اگه بابی نیس چرا با فکلیا می‌شینه ورمی‌خیزه؟» و صدای دیگری به یاریش آمد که «ئی سیّد جد ور کمر زده اصلا ً دهری هرهری مذهبه. نه خدا ر ِ قبول داره، نه پیر ِ پیغمبره!» فروغی آهنگر تازه آوازش را قطع کرده بود تا هم‌صدای کل میرزا از اسلام سید دفاع کند، اما آسیدتوتی، روضه‌خوان بد‌آواز ولایتمان، که روی سکوی دکان حاج عباس نشسته بود، امانش نداد که «اگه واقعا ً دین و ایمونی داشت، سالی یه‌ی بار شده سری به مسجد می‌زد!» و صدای خراشیدۀ مشتی زینب فالگیر به مددش آمد که «مسجد سرشه بخوره، تو مجلس روضه خونی هم پاشه نمی‌ذاره»، و متلک غلومو جمعیت را به خنده انداخت که «می‌ترسه اگه پا بذاره دماغش خون بشه.» احمدو همچنان تلوتلو خوران پیش می‌آمد و انبوه جمعیت برایش کوچه می‌دادند. به سکوی دکان که نزدیک شد بار دیگر با کلماتی که از غایت مستی نامفهوم می‌نمود از سید مطالبۀ پول عرق کرد. سید، در حالی که همچنان که سرش پایین بود و مشغول کارش، از زیر ابروان پرپشت نگاهی بر چهرۀ افروختۀ احمدو انداخت، سپس سرش را بالا گرفت و با لحنی ملایم پرسید: «احمد آقا چی می‌خوای؟» احمدو که در عین مستی از هیبت نگاه سیّد رنگ وحشتی در چهره‌اش دویده بود، صدایش را پایین آورد که «پول یه‌ی بطر عرق رد کن ببینم.» سیّد با لحنی که رنگ تمسخر داشت پرسید: «فقط یه بطر یا بیش‌تر؟» و احمدو که شدت مستی زبانش را سنگین کرده بود، دستش را دراز کرد که «فعلا ً پول یه‌ی بطره بسُلف، باقیش طلبمون.» سیّد با خونسردی حیرت‌انگیزی بطری را از زیر میزک پیش پایش برداشت و بالا آورد و در حالی که به شیوۀ عرق خوران حرفه‌ای تکانی به آن می‌داد، رو به احمدو کرد که «بیا، این هم عرق؛ به شرطی که خیلی نخوری و مست‌بازی راه نیندازی.»
با این حرکت سیّد سکوتی پهنۀ میدان را فرا گرفت و نقش تعجب و انکاری بر چهرۀ جمعیت نشست. سکوت حیرت آمیز خلایق که احتمالا ً بیش از یک دقیقه طول نکشیده بود، در نظر من همسنگ گذشت سالی می‌نمود. به‌تدریج زمزمه‌هایی که از گوشه و کنار برخاسته بود سکوت سنگین و بی‌سابقه را در هم شکست و در موج سر و صداهای غالبا ً نامفهوم، عباراتی از این قبیل به گوشم خورد: «نگفتم؟ ... خودش از اون عرق‌خورای حسابیه ... والله آدم دِگِه به کی می‌تونه اطمینون کنه، ... راستی که دورۀ آخرالزّمونه، ... پناه ور خدا، مردم می گفتن و ما باورمون نمی‌شد، چی می‌گی خواهر! من می‌دونستم که روزی یه‌‌ی بطر از این نجسی‌ها زهر مار می کند، ... همینا ر ِ می‌خوره که هور ِ ماهور می‌گه، ... ای جدّت بزنه ور همو کمرت ناسیّد ِ عرق‌خور ... .»
و من لحظه‌ای از تماشای جمعیّت به احمدو پرداختم که چوب‌پنبه را از در بطری جدا کرده و با حالتی مستانه شیشه را سر ِ دست گرفته بود و در حالی که با دست دیگرش مردم را به سکوت دعوت می‌کرد، صدای لرزان از مستی‌اش در فضا پیچید که « به سلامتی هر چی مرده!» و به دنبال آن مبلغی از اسافل اعضای خود را به «ایل و ناموس» بی‌معرفتان جهان حواله داد و دهنۀ بطری را به دهان نزدیک کرد و یک نفس بیش از یک پنجم محتوی بطری را نوشید و در حالی که آروغ صداداری در فضا رها کرده بود، بطری را روی پیشخوان مغازۀ سید گذاشت و خودش با یک خیز از سکوی مغازه بالا رفت. ظاهرا ً هوس نطق و شعاری به سرش زده بود، اما به‌محض این که آمادۀ رجزخوانی شد، سیّد بی‌اعتنا به انبوه جماعت و ملامت‌های اوج گرفته، بار دیگر سرش را بالا گرفت؛ و در این لحظه بود که من برای اولین بار با مصداق نگاه آتشبار آشنا شدم. شعلۀ غضبی از چشمان سیّد زبانه می‌کشید؛ و ظاهرا ً احمدو نیز با همۀ مستی، عظمت نگاه را دریافته بود که ناگهان خشکش زد، رنگ از چهره‌اش پرید، دستش را، که مطابق معمول برای حواله دادن اسافل اعضا به کار رفته بود، بالا آورد و روی جناغ سینه‌اش گذاشت و، بی آن که کلمه‌ای بر لب آورده باشد، مثل فانوس چین خورد و خم شد و بر زمین افتاد.

و سید بار دیگر سرش را پایین انداخت و با انبر دست ظریفش بستی را که آماده کرده بود روی کاسۀ چینی شکسته گذاشت و با انگشت شستش فشاری بدان داد و با سر چاقوی ظریفی اندکی از خمیر آهک و سفیدۀ تخم مرغ برداشت و در محل پایه‌های بست مالید، گویی که در برهوت خالی از آب و آبادی به سر می‌برد و نه احمدویی نقش زمین شده است و نه همهمۀ «چطو شد»‌ی در فضا پیچیده است؛ و نه این، که احمدو را به پشت خوابانده و نبضش را در دست گرفته، میرزا حسین آجان است، و نه آن، که می‌گوید «تموم کرده» آسید حاجی ِ مرده شور که درفش پینه‌دوزی‌اش را به زمین گذاشته و به عنوان طعمه‌ای تازه به سراغ جسد بی‌جان احمدو آمده است.

 

و من در عالم کودکی چنان دست‌خوش آمیزه‌ای از حیرت و وحشت شده بودم که مطلقاً به خاطر ندارم بعد از اعلام قطعی آسید حاجی ِ مرده شور چه گذشت. دور و برم سر و صداهای مبهمی حس سامعه‌ام را می‌آزرد، بی آن که با ادراکی همرا باشد. اگر صدای سیّد با لحن آمرانه‌اش به گوشم نمی‌رسید که «میرزا، تو هم بردار و یک قلپ بخور، به شرطی که مست نکنی»، شاید در همین حالت بهت‌زدگی می‌ماندم. اما صدای سیّد تکانم داد. سید به طرف بطری که هنوز روی پیشخوان کارگاهش بود اشاره‌ای کرد و به تصور این که قصد تمرّدی دارم، بار دیگر بر قدرت لحن آمرانه‌اش افزود که «مگر نگفتم بردار و بخور؟» هنوز بطری را به لبم نزدیک نکرده بودم که دستی قوی آن را از پنجه‌ام بیرون کشید. و این حاجی ابوالقاسم ریش سفید میدان بود که با لحن عتاب‌آمیزی رو به سیّد کرد که:
«می‌خوای طفل معصومی را هم بکشی؟ او که خورد و مُرد بس نبود؟»
و صدای اوج گرفتۀ سید به عتابش خاتمه داد که «پس خودت بخور ببین چه عرق دو آتشه‌ای است!» و با مشاهدۀ تردید حاجی لحنش آمرانه‌تر شد که «می‌گم بخور، گناهش به گردن من»، و حاجی که با حرکتی تردید‌آمیز چند قطره‌ای از محتوی بطری را در کف دست لرزان خود ریخته بود، دستش را به طرف دهان برد و با نوک زبانش به آزمایش پرداخت. پس از دو بار مزمزه رو به سیّد کرد که «این که آبه» و به دنبال گفتن این جمله بطری را به دهان برد و جرعه‌ای نوشید و آن را به دست میرزا حسین آجان داد.
اکنون بطری دست به دست می گشت و مشتاقان ِ آزمایش فراوان شده بودند که سیّد از جایش برخاست و بطری را که دو سومش خالی شده بود از دست ششمین مرد کنجکاو گرفت و چوب‌پنبۀ بر زمین افتاده را برداشت و درش را بست و به دست میرزا حسین آجان داد که «بگیر و نگهش دارد؛ شاید مأموران عدلیّه و نظمیّه لازمش داشته باشند» و خودش، در حالی که با قامت استوار روی سکوی مغازه‌اش ایستاده بود، نگاهش را بر فرق جمعیت پاشید، و همراه گسترش موج نگاه او سکوت سنگینی فضای میدان را فرا گرفت. این نگاه و آن سکوت چند ثانیه یا دقیقه یا ساعت طول کشیده باشد نمی دانم، اما این صحنه هنوز پیش چشمم روشن است و جاندار که سیّد رو به انبوه مردم کرد و گفت: «بازی تمام؛ بروید دنبال کار و زندگی‌تان آقایان ِ متدین محترم ِ باشرف» و روی این سه کلمۀ آخر چنان مکث و تکیه‌ای کرد که گویی از شدت غضب بعد از هر کلمه دندانش کلید می‌شود و مجالی برای ادای کلمۀ بعدی نمی‌دهد.
و آقایان ِ متدین ِ محترم ِ باشرف در حالی که پس پسکی می رفتند از برابر دکان سیّد حریم گرفتند، و سیّد رو به کسبۀ میدان و میرزاحسین ِ پاسبان کرد که «بردارید این بدمست ِ فلک زده را ببرید کفن و دفنش کنید.»

***

از این ماجرا نزدیک پنجاه سال گذشته است. و من با این که در این سالیان دراز مرگ مفاجای بسیاری دیدهام و از رابطۀ الکل و قلب هم بیخبر نیستم، هنوز هم وقتی که به یاد نگاه غضببار ِ سید میافتم، نمیتوانم به تحلیلات علمی گردن نهم. هرکه هرچه میخواهد بگوید، من به چشم خودم دیدم که چه برق جوّالهای از اعماق چشمان سیّد شعله زد و مثل گردباد آتشینی هیکل جوانک را در خود گرفت.


1  يـَعرَب بن قحطان: عباس اقبال در تاريخ مقصل ايران می گويد: «به قول مورخين عرب، طوايف عرب قحطانيه فرزندان شخصی هستند به نام يعرب بن قحطان از اولاد سام بن نوح که پدر قوم عرب محسوب می شود (ص 14). قحطانيان را عرب عاربه مي‌گويند که اعراب يمنی اند و آنان را اعراب اصيل مي‌دانند (نک. همچنين به: فيليپ خليل حتي، تاريخ عرب، فصل چهارم.) – تايپيست


2  نماز يا دعای "ناد ِ علي": حضرات آيات آقايان صافی گلپايگاني، در معارف دين، ص 260؛ و فاضل لنکراني، در استفتائات، ج 2، ص 537، مي‌فرمايند، "در بحار اين چنين آمده است: و گفته شده است که به پيامبر در روز احد ندا شد: ناد ِعـَليـَا ً مَظهر ِ العَجائبِ تـَجّـِده عَونا لک فی النّوائب کلّ غمٍّ و هَمٍّ سَينجَلی بِوَلايتِکَ يا علی يا علی يا علی – تايپيست.