با عرض شرمندگی به پيشگاه خوانندگان نکته سنجی که شبهای سرد و سياه زمستان را وقف شنيدن افسانه های گذشتگان کرده اند، و با تقديم تشکر به محضر دوستان کنايه دانی که اشتياق خود را با اشارات گوناگون به خواندن دنباله اين داستان ابراز فرموده اند، از تاخير ناخواسته که در نقل بقيه سرگذشت شيخ صنعان پيش آمد عذرخواهی می کنم.
مسافرتم به هندوستان- که لبيک اشتياق و اجابتی بود به دعوت " انجمن استادان فارسی دانشگاههای هند-" برای کسب فيض از محضر پرشوق و برکت خيز استادان پارسی گوی هندي- طولانی شد و مايه بخش اين تاخير، يقين دارم خوانندگان بزرگوار نگين که دلبستگان ادبيات گرانمايه فارسی و عاشقان تمدن و فرهنگ ايرانند، عذر تقصيرم را به فيض اين سفر مقدس خواهند پذيرفت.
اما سرگذشت تامل طلب و عبرت آميز شيخ صنعان- به نقل از مرحوم آسيد مصطفی – بدين جا رسيده بود که:
شيخ صنعان " مسيو"ی کافرکيش را منکوب و قصرش را تصرف کرد و دل به جمال بی مثال همسرش " قدرت خانم" بست، و زن زيبای بلهوس دست شيخ را به خون بيگناهان آلوده ساخت و بی آنکه تسليمش گردد بازيچه کودکان کويش کرد. شيخ به اغوای قلندران خانقاهی، زن را که به دست بازرگانان محترم شهر سپرده بود، به خانقاه آورد، و قلندران که در وصال زن طمع ها بسته بودند، بر آتش عشق شيخ دامن زدند. در اين ميان صوفيان ساده دل که از فتنه های درون پرده بی خبر بودند، روز و شب گرد خانقاه شيخ طواف می کردند و ذکر " ياهو، يا من لاهوالاهو" می گرفتند، و مردم شهر که عشق پيرانه سر شيخ به شک و ترديد شان کشانده بود حيرت زده بودند.
اما زن هوسباز با مشاهده عشق جنون آميز شيخ، از او خواست که از خانقاه فلاکت زده به قصر " مسيو" منتقلش کند و به زندگی متجمل و متنعم پيش بازش گرداند. شيخ که عنان اختيار در کف عشق داده بود خواهش معشوقه را پذيرفت و جماعت قلندران را فراخواند تا در زمينه انتقال زن از خانقاه به کاخ مسيو با آنان به رايزنی پردازد:
شيخ نگران از مخالفت قلندران شروع به مقدمه چينی کرد که:
" اين ضعيفه مخدره محجوبه عفيفه که به برکت دم درويشان و صفای نيت ايشان از چنگ کافر خدانشناس از سگ نجس تری چون مسيو نجات يافته است بعلت زجرهائی که در ايام اسارت ديده و ستم هائی که از دست کسان آن کافر ملعون کشيده است، مزاجی نامعتدل دارد. ظاهرا به تجملات فساد انگيز زندگی گذشته عادت کرده است و ترک ناگهانی عادت موجب مرض و ملامت است. حال و هوای خانقاه به مزاجش سازگار نيست. از ديشب به الحاح و التماس افتاده و ارواح طيبه پيران خانقاه را بشفاعت آورده است که او را بخانه و کاشانه معتادش بازگردانيم.
شما قلندران صافی اعتقاد خانقاه بهتر از ديگران می دانيد که من شخصا از هر تحمل و راحتی بيزارم. چند صباح مختصری که از عمرم باقی مانده است بايد صرف خدمت خانقاه عزيز شود، اما رعايت جانب اين عيال عورتينه هم واجب است، وانگهی من بشدت نگرانم که مبادا مسيوی خبيث ملعون از کفار کمک بگيرد و برای ربودن عيال پاشکسته من به خانقاه شبيخون بزند، حياط و ساختمان خانقاه هم که قفل و بست حسابی ندارد و اصلا برای جنگ و دفاع ساخته نشده است. با توجه به مراتب بالا چاره ای نداريم جز آنکه مخدره عفيفه را به قصر مسيو منتقل کنيم و عده ای از ميان جوانان شهر به پاسداری او بگماريم.
و من خود روزها را در خانقاه به ارشاد خلايق و دستگيری فقرا بپردازم و شبها به قصر بروم و از اين مخدره مجلله محترمه نگهداری کنم."
سپس رويش را به خليفه خانقاه کرد و از او خواست که در غيابش حلقات ذکر شبانه را سرپرستی کند و هرچه زودتر ترتيب انتقال زن را از خانقاه به قصر بدهد.
قلندران که عمری در حسرت زندگی پرناز ونعمت آه سرد از جگر کشيده بودند حيرت زده و نگران از پيشنهاد شيخ، به زمزمه و قروقر پرداختند و سرانجام فروسعلی شاه صدايش را بلند کرد که:
- حضرت شيخ بسلامت باشد، هيچ نيازی به پاسداری جوانان شهری نيست. اصلا مشتی جوان عزب را به نگهبانی زن زيبائی گماشتن خلاف عقل سليم است، از اين بالاتر مگر جوانان شهری بودند که قصر مسيو را تصرف کردند و بنای ظلمش را درهم ريختند؟ در اين جهاد مقدس غير از ما قلندران از جان گذشته و صوفيان بخت برگشته کسی شرکت نداشت. مخدره مسلمه عفيفه را ما از چنگ کافر نجات دهيم و ثواب نگهداريش نصيب ديگران شود؟ مگر بيل به کمر ما قلندران خورده که نتوانيم از ناموس شيخ و عروس خانقاهمان نگهداری کنيم. ما از خانقاه به قصر موسيو کوچ می کنيم و بجان و دل از مخدره منوره محافظت می نمائيم.
پيشنهاد فردوسعلی شاه را جماعت قلندران با " هوحق" ممتدی تائيد کردند، اما سگرمه های شيخ درهم رفت که:
- رها کردن خانقاه به هيچ وجه مصلحت نيست، وانگهی قلندر را برای پاسداری قصر نساخته اند، و از اين بالاتر بايد مواظب حرف مردم بود. دهان خلايق چاک و بست درستی ندارد، می نشينند و مضمون کوک می کنند که همه هارت و هورتهای شيخ و دم و دستگاه خانقاه و تبليغات طريقتی اش برا ی اين بود که قصر موسيو را غارت و عيالش را تصرف کند. نه، آمدن شما عزيزان به قصر موسيو به مصلحت خانقاه نيست.
کاذبعلی شاه که در روزهای اخير و با شنيدن بوی کباب به جمع مريدان شيخ پيوسته و يک شبه ره صدساله رفته بود و خود را نخود هر آشی می کرد و بيش از همه صوفيان و قلندران سنگ درويشی به سينه می زد، با حرکاتی بوزينه وار پيش آمد، بخاک افتاد و دامان قبای شيخ صنعان را گرفت که:
- خدا سايه بلند پايه شيخ بزرگوار و قطب عالم امکان را از سر ما قلندران کم و کوتاه نفرمايد، حضرت شيخ گويا از حيله گری های مسيوی کافرکيش بی خبرند، اجازه می خواهم بعرض مبارکشان برسانم که غلام خانه زاد بحکم علاقه ای که بوجود مبارک دارد، ايادی و نوچه های خود را در سرتاسر جهان بسيج کرده است که همت کنند و بسراغ رمال ها و فالگيران ديارشان روند و با کمک رمل و اسطرلاب محل اختفای مسيو را پيدا کنند و به غلام خانه زاد خبر دهند تا هر چه زودتر شر وجود منحوس او را از جان مبارک شيخ دور گردانم. تا رسيدن خبر و پيدا شدن آثار مسيوی کافر وظيفه ما جان نثاران و قلندران است که لحظه ای از حراست وجود مقدس پيشوای عالی قدرمان غفلت نکنيم، حفظ وجود مبارک شيخ مقدم بر مصالح خانقاه است، هزاران خانقاه فدای يک تار موی سبيل مبارک قطب اعظم!
قلندران کهنه کار که شاهد زبان بازی ها و خود شيرينی های کاذبعلی شاه بودند، دو احساس متناقض داشتند: از استدلال قلندر کذاب خوششان آمده بود، چه همه سخنانش در تاييد نظر آنان بود، اما از شخص او نفرت داشتند و او را هزاران درجه حقه باز تر و شيادتر از خود می شناختند و نگران بودند که سرانجام دل بی شيله پيله شيخ را تصرف کند و سر ديگران را از نمد غنيمت بی کلاه نصيب بگذارد. بدلالت همين احساس متناقض بود که خليفه خانقاه بسخن آمد و ضمن تاييد مخاطرات وجود مسيو با زهرخندی طنز آميز بجان قلندر کذاب افتاد که:
- گل مولا! خانقاه رسم و راهی دارد. در اينجا سنت پيشينيان در حکم قانون است. به فحوای آيه شريفه " السابقون اولئک المقربون" جوانان بايد حرمت پيران نگهدارند و تازه از راه رسيدگان حق ندارند خود را صاحب مسند خانقاه معرفی کنند. از اين مهم تر لاف وگزاف در مسائل دنيوی شيوه اهل فقر و درويشی نيست.
کاذبعلی شاه خود را برای جوابگوئی خليفه آماده کرده بود که شيخ صنعان با خشم و تغيير به مناقشه آنان پايان داد که:
- بس است، با هم جروبحث نکنيد! حرمت خانقاه را نگهداريد. اگر دری به تخته خورده است و به نان و نوائی رسيده ايد از برکت اين خانقاه است.
سپس با تشدد خطاب به کاذبعلی شاه گفت:
- تو هم پسر جان جلو زبانت را نگهدار. خيلی جلو مرو که عقب می مانی، ديروز هم فضولانه خود را نايب من معرفی کرده بودی و من ناچار شدم در حضور خلايق اعلام کنم که نه نايبی داری و نه قيمی می خواهم و نه به محرم اسرار و سخنگوی نياز دارم. بس است خفقان بگير!
کاذبعلی شاه که در هيچ موردی خود را از تک و تا و دو نمی انداخت با کمال وقاحت تعظيمی کرد که:
- خداوند اين عنايت خاص حضرت قطب اعظم را بر سر جان نثار خانه زاد هميشه مستدام بدارد.
شيخ بی اعتنا بعبارت تملق آميز او سخن خود را خطاب به قلندران ادامه داد:
- البته دفع شر مسيو کار لازمی است، اما بعيد می دانم آن بيچاره قدرتی و رمقی داشته باشد، وانگهی اگر شما قلندران به قصر مسيو بيائيد تصدی خانقاه و رسيدگی به حاجات صوفيان را به که بسپارم. خير، مصلحت نيست خانقاه را تنها بگذاريم، علی الخصوص که شيخ کنعان در کمين نشسته است.
با شنيدن سخنان سرد شيخ، قلندران مشتاق نگاه ياس آميزی با يکديگر مبادله کردند و سرانجام خليفه خانقاه با لحنی آميخته از تهديد و التماس به سخن آمد که:
- حضرت شيخ بايد بخاطر داشته باشند که ديگر آن سجاده نشين گمنام گوشه خانقاه نيستند. امروزه بحمدالله و به برکت خانقاه، وجود گرامی حضرتشان انگشت نمای خاص و عام شده است. صاحب اختيار مطلق شهر هستند و از اين مهم تر بايد همتشان را صرف تصرف شهرهای ديگر فرمايند تا بتوانيم در فاصله زمانی کوتاه تبرزين و کشکول درويشی را بر دروازه شهرهای ديگر بياويزيم. دريغ است اکنون که پس از سالها تحمل فقر و دربدری، صوفيان تکانی خورده اند و خودی نموده اند بدين مختصر قناعت شود. عليهذا وجود عزيز حضرت شيخ فرمانروای بالقوه بسط زمين است و با اين شرايط و عظمت کم نيستند مدعيان و کفاری که همه نيرويشان را صرف امحاء آثار وجود مبارک کنند. در اين صورت چاره ای جز اين نيست که حواريون و محرمان خانقاه وجب بوجب سايه صفت در پی شيخ باشند و وجود مقدسش را از گزند هر بليه ای محافظت نمايند.
شيخ صنعان با شنيدن استدلال های خليفه و آينده غرورانگيزی که سخنان او پيش چشمش گسترد بوجد آمده دستی به سبيل های انبوه خود کشيد و سينه ای صاف کرد و آماده سخن گفتن شد که قلندر پيری از گوشه مجلس برخاست و بانگ زد که :
- قلندران محض خدا بس کنيد. با همه پلاس با خودتان هم پلاس؟ کدام شهر را می خواهيد تصرف کنيد، گمانم رفقا چرس و بنگ زيادی مصرف کرده اند و حرفهای پرت و پلا می زنند مردم شهرهای دور و برما همه اهل شريعت اند نه طريقت. با هرچه صوفی و درويش است از بيخ و بن مخالفند. اصلا ما درويشان را اهل اسلام نمی دانند که بحرفمان توجه کنند. محض خدا، برای حفظ حرمت خانقاه، برای بقای آئين طريقت و درويشی دست از اين گنده گوئی ها برداريد. دری به تخته خورد و حوادث متعددی با هم مقارن شد و مردم شهری از ستمکاری مسيو به تنگ آمدند و کار ما گرفت و از برکت اسم خانقاه و خوشباوری مردم به شهرت و نوائی رسيديم. ديگر قضيه را اين همه طول و تفصيل ندهيد. پول و پله فراوانی مولا رسانده است بخوريد و خوش باشيد و رجز خوانی نکنيد. شما هم حضرت شيخ اگر از اين پير مريدتان می شنويد به خانقاه خودتان برگرديد و بر مسند ارشاد بنشينيد و اين زن سليطه پتياره را هم بدست کسانش بسپاريد و خانقاه و صوفيان و خودتان را هم بدنام خاص و عام نکنيد. همان فرمان کشتاری که چند روز پيش صادر فرموديد بس است، کاری نکنيد که مردم شهر به تنگ آيند و دروپيکر خانقاه را بر فرق همه ما خراب کنند.
مگر مردم اين شهر را نمی شناسيد، فريب هلهله و ولوله بچه ها را نخوريد. تصميم آخر را هميشه جماعت متفکر و خاموش می گيرند. موفقيت دو روزه مست و گيجتان نکند. مردمی که مسيوی کافر کيش را با آن کبکبه و دم و دستگاهش دربدر کردند، وقتی که به نقشه های قلندران پی بردند، تارومارمان خواهند کرد.
نگاه به معدودی صوفيان دوروبرتان نکنيد. استقبالی که عده ای طرار و کلاش در روزهای اخير از خانقاه کرده اند فريبتان ندهد، اينان همان جماعت فرصت طلبی هستند که تا چند روز پيش زير علم مسيو سينه می زدند و مجيزش را می گفتند. به هائی می آيند و به هوئی ميروند. نگهداری قصر درندشت مسيو کارمن و شما نيست. خرابش می کنيد و خودتان را به دردسر می اندازيد. درست است که مردم رند و تجربت آموخته شهر همه دوستدار تصوف و اهل صفايند. اما يادتان باشد که در نظر آنان بين تصوف و خانقاه فرق بسيار است، خاطره خوشی از ترکتازی قلندران ندارند و بسادگی زير بار ما نمی روند، و اگر هم برای مصلحت روزگار چند روزی به ما بدلگامان سواری دادند، سرفرصت چنان بر زمينمان خواهند کوفت که ربمان را ياد کنيم.
فيض ازلی جام لبريزی از شراب کوثر نصيب کند آسيد مصطفای نازنين، که هنوز طنين لحن طنز آميز و درد آلودت در گوش جانم پيچيده است. مرد نازنين که دل خونی از رياکاری و هوس رانی صوفی نمايان داشت، وقتی که به اينجای داستان می رسيد، چنان نيش های زهرآگينی حواله جان صوفيان شهر ما می کرد که مستمعان گل از گلشان می شکفت.
سيد صاحبدل گريزی می زد به محافل خصوصی صوفيان و فسق و فجوری که زير نقاب طريقت در مجالس سماعشان رخ می داد و حرص اشباع ناپذيری که به پرخوری و شهوترانی داشتند.
در اين مورد که سيد از نقل جريان اصلی داستان منحرف می شد و به قلندران خانقاهی حمله می کرد، گروهی از مستمعان مجلس با اشاره چشم و ابرو به يکديگر می فهماندند که سيد دل خونی از نقلعلی شاه- درويش دوره گرد شهر ما- دارد و با حمله به صوفيان و انتقاد از قلندران به گشودن عقده های ديرينه مشغول است، در حاليکه اکثريت حاضران مجلس با حرکات عمومی سرسخنانش را تاييد می کردند. هرچه بود سيد نازنين با چند بيتی از اين غزل معروف حافظ نقل داستان را موقوف می کرد که:
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنياد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بيضه در کلاه زيرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
ای دل بيا که تا به پناه خدا رويم ز آرنج آستين کوته و دست دراز کرد
خدايش غريق رحمت کناد که بيت آخر را با دو دانگ سوزناکی می خواند و مکرر می خواند آنگاه گريز به روضه می زد. ذکر مصيبتش هم درين مجلس هميشه ماجرای شربح قاضی بود و فتوای کفر آميزی که صادر کرده بود.
مجلس بعدی آسيد مصطفی با عبارات دهن پرکن پر طمطراقی آغاز می شد در توصيف قصر طاغوتی مسيو، سيد ساده دل که قدم از محدوده سيرجان بيرون نگذاشته و عالی ترين حد تجمل و اشرافيت در نظرش باغچه هزار متری و ساختمان آجری و اطاقهای پرده دار و درهای کشوی خانه کلانتر شهرمان بود، کوشش ها می کرد تا به همدستی مخيله صحنه پرداز خويش عظمت و تجمل کاخ مسيو را در چشم خيال مستمعان جلوه گر سازد.
چون قرارمان در آغاز بازگوئی اين داستان آن بوده است که امانت را نگهداريم و از متن عبارات آن مرحوم تجاوز ننمائيم، چاره ای جز اين نيست که توصيفات سيد را خلاصه کنم و به عرضتان برسانم که قصر مسيوی خداناشناس در نظر فقرآلود سيد، اطاقهای متعدد و مفروش داشت و از آن بالاتر خدمتکاران نرينه و مادينه ای که هر شب هفته کاسه های تريد پر چربی آبگوشت نصيبشان می شد و از آن مهم تر هر شب جمعه مجمعه های پلو را چهار انگشتی خالی می کردند و قدحهای دوغ و شربت نعنا را بدرقه راهش می نمودند. علاوه بر اين تجملات و تنمعات حيرت انگيز در گوشه باغ مسيو خمخانه ای بود با خم های لبريز از شراب و جام های مرصع زرين و ساقيان سيم اندام گوشتالود.
ممکن است اين صحنه در نظر شما خوانندگان که با اسرافها و تجملات جنون انگيز سالهای اخير خو گرفته يا بهرحال آشنا شده ايد، بسيار محقر و ناچيز نمايد. اما بخاطر داشته باشيد که راوی داستان سيد فقير خاک کشی است از مردم شهرک بينوا و دورافتاده ای چون سيرجان ما، و فکر هر کس به قدر همت اوست. اگر توصيف قصر باب طبعتان نيست، مختاريد که بجای آن قصر خورنق و ارم شداد را بگذاريد، و اگر توسن خيالتان سرکشی کرد و به اعماق قرون و اعصار فرو نرفت، علی الحساب از منظره حيرت انگيز يکی از کاخ های متعدد و مجلل- اما پيش از مصادره- طاغوتيان عصر ما استفاده کنيد، تا مخلص به نقل دنباله داستان پردازم.
سيد نازنين، شيخ صنعان و قلندران خانقاهش را با هلهله ذکر هوهوی صوفيان و در ميان حيرت ترديد آميز اهالی شهر بدنبال محمل عليامخدره به قصر مسيو منتقل می کرد، و از خارخار شک و انکاری که اين نقل و انتقال در دل مردم کنجکاو و بلفضول شهر پديد آورده بود، حکايتها می گفت و بدرگيری های گوناگون و غالبا مسخره آميز قلندران يا ساکنان و خدمه قصر اشارتها داشت. بد نيست گوشه ای از اين برخوردها را از زبان سيد بشنويد:
خدمه قصرکه عمری به نازونعمت خو گرفته و باغ مصفا و کاخ سربه فلک کشيده و اطاقهای پر تجمل آن را ملک طلق و ارث پدر خود می پنداشتند، قلندران از راه رسيده را در قالب غارتگرانی می ديدند که حتی با ظرافتهای چپاولگری هم آشنا نيستند.
قلندران تازه وارد هم سرتاسر قصر را جزو غنايم جنگی خويش محسوب می کردند و همه ساکنان و خدمتگزاران آن را برده و اسير خود می پنداشتند و می خواستند در جزئيات کارشان دخالت کنند، بی آنکه از آن کار سررشته ای داشته باشند.
نتيجه اين برخورد خصمانه انهدام قطعی قصر و بر باد رفتن خزاين پرتجمل و انبارهای انباشته آن بود.
قلندران در نخستين لحظات ورود، شيخ صنعان و زن بهانه گير را به شبستان کاخ بردند و بدست کنيزکان حرم سرا سپردند و خود با شتابی چشم گير چون اجل معلق به سفره خانه قصر هجوم آوردند.
خدمه سفره خانه که در طول عمر پرتجربه خويش افتخار پذيرائی مهمانانی از اين قبيل نصيبشان نشده بود حيرت زده و دست و پا گم کرده بخدمت مهمانی قيام کردند، اما قدرت محدود اينان کجا و اشتهای صافی و نامحدود آنان کجا.
جيجکعلی شاه که شاهد نگاه حيرت و تمسخر سفره داران بود نهيبی زد که شما عمله مطبخ همگی چون ارباب خدانشناستان کافريد و از سگ نجس تر. هر غلطی که تاکنون کرده ايد کافی است. ديگر بس است، دست به هيچ چيزی نزنيد و غذای طيب و طاهر قلندران را آلوده نکنيد. ما خودمان هم بهتر از شما با شيوه آشپزی آشنائيم و هم مودبانه تر از شما می توانيم از يکديگر پذيرائی کنيم.
و متعاقب آن چند تن از نوچه های خانقاهی را که در بيرون قصر گرم هوهو زدن بودند بداخل خواند و کارمطبخ و سفره خانه را به آنان سپرد. عمله بيچاره سفره خانه که دو روز پيش شاهد دستبرد مريدان شيخ بودند و هنوز وحشت منظره های خونين براعماق دلشان سايه افکنده بود بفرمان پذيری گوسفندان سر فرو افکندند و به ترک سفره خانه گفتند.
در گوشه ای ديگر قلدر عليشاه کف بر دهان آورده و تبرزين بر سر کشيده پيشاپيش نوچه هايش از غارت خزاين قصر بازآمده و با انبان های پر در حال خارج شدن از درگاه کاخ بود که دربان مفلوک پيش آمد و با ترس و لرزی فراوان راهش را بست که " اين انبان های انباشته را به کجا می بري"؟ قلندر با رشادت امير ارسلان نامدار، تبرزين را بر فرقش کوفت و چون خيارتر به دو نيمش کرد. ديگر دربانان، از اين حرکت عبرت آموز قياس کار گرفتند و هريک از گوشه ای فرا رفتند و راه فرار او را باز کردند.
از همه مضحک تر و نفرت انگيز تر حرکات جنون آميز و جلف کاذبعلی شاه بود، تا چند روز پيش از حمله مردم به قصر مسيو، احدی از صوفيان و قلندران خانقاه او را نمی شناخت. دو سه روزی پيش از حمله مردم به قصر مسيو، وی به جمع قلندران خانقاه پيوسته و سوگلی شيخ صنعان شده بود. اسم واقعی او را احدی از قلندران نمی دانست، اما لقب فقريش را باتفاق کاذبعلی شاه گذاشته بودند به مناسبت دروغهای شاخداری که می ساخت و سخنان ضدونقيضی که بمناسبت و بی مناسبت ادا می کرد. قلندران که از راز عنايت شيخ به او بی خبر بودند در اين مورد تفسيرهای گوناگونی داشتند. عده ای می گفتند طلسمی از بلاد روم آورده است، گروهی ديگر اصرار داشتند که فرستاده خاقان چين است، معدودی هم مدعی بودند که مردک ازخوکبانان مسيوی کافر کيش بوده است، اما همگی در اين نکته اتفاق داشتند که در وقاحت و پرروئی ختم روزگار است و نگران اين بودند که حرکات جنون آميز او سرانجام مايه رسوائی خانقاه شود.
باری کاذبعلی شاه بمحض ورود به قصر، بی آنکه چون ديگر قلندران اعتنائی به سفره خانه کند، يکسر بسراغ خمخانه رفت و با آشنائی حيرت انگيزی که به زوايای خمخانه داشت، به زاويه مخصوص تصفيه شراب رفت و قيف بزرگی را که شراب اندازان برای ريختن شراب از خم به سبو بکار می بردند برداشت و لوله بلندش را از نيمه جدا کرد و آن را به صورت شيپوری درآورد و با يک خيز بچابکی " نارگيل چينان" هندوستان خودش را بالای درختی رساند و دهانه تنگ قيف را جلو دهانش گرفت و شروع کرد به شعار دادن و رجز خوانی کردن و انبوه صوفيان ساده دل و شهربان بی خبر را گرد خود جمع آوردن.
سيد خدا بيامرز، باز به حاشيه می رفت و پس از ربع ساعتی طول و تفصيل درين مقوله که قصر فرعونی و خانقاه درويشان را با هم شباهتی نيست، بدين نتيجه می رسيد که آئين خانقاه آن است که ده درويش در گليمی بخسبند و اين بکلی مخالف ضوابطی است که بر قلمرو جهاندارن حکومت می کند و دو پادشاه را در اقليمی باقی نمی گذارد. آنگاه توجه مستمعان را به نخستين لحظات ورود شيخ و برخوردش با خدمه قصر جلب می کرد:
نخستين مشکل شيخ صنعان، در ورود به باغ اشرافی و کاخ فرعونی مسيو، حيرت و بيگانگی بود. درويش وارسته ای که عمر طولانی و يکنواخت خود را در زاويه خانقاهی گذرانده و فراخنای جهان آشوب خير و گوناگون در نظرش چيزی از مقوله حياط محقر خانقاه بود، از طول و عرض کاخ پرتجمل و پرشکوه مسيو غرق حيرت و قرين وحشت گشت. نگاه پر از بدگمانی و احيانا بغض آلوده عمله و خدمتکاران باغ خبر از استقبال ناخوشايندی می داد. برخوردش با يکی از پرستاران بی حجاب و بزک کرده کاخ تامل انگيز بود، دخترک بی حيا در پاسخ ملايم و مودبانه شيخ که روی و مويش را بپوشاند چنان قشقرقی راه انداخت و شوروشری به پا کرد که شيخ مجبور به عقب نشينی شد. برخورد ديگرش عصر همان روز اتفاق افتاد با خوانسالار کاخ و دستوری که برای شام شب خواسته بود، وقتی که ابروهای شيخ درهم رفت و گفت شام فقرا آب گوشت است و نان جو، خوانسالار خنده ای بر لب آورد که جناب شيخ مختارند هرچه می پسندند ميل فرمايند، اما خدمه باغ نه اهل قناعت اند و نه با سفره مختصر درويشی سازگاری دارند. معده هايشان به غذاهای رنگارنگ عادت کرده است و از آن بدتر هيچ لقمه ای را بدون " سحبه" شراب ناب نمی توانند فرو ببرند.
رگهای گردن شيخ از گستاخی مردک برآمد و خون در شرائين مغزش جوشيدن گرفت و فرياد تهديد آميزش در فضای باغ پيچيد که:
- حيا کن! ملعون ازل و ابد. يک عمر معصيت کرده ايم و شکم را از گند و مردار انباشته ايد، کافی نسيت که می خواهيد بازهم به زندگی سراپا فسق و گناه خود ادامه دهيد، آنهم در حضور من، قطب عالم امکان!
خوانسالار شانه هايش را بعلامت بی اعتنائی بالا انداخت که:
- آشيخ، تند مرو خسته می شوی. شيخ سجاده نشين هستی باش. قطب عالم امکان هستی باش، هرچه هستی باش، هرچه هستی برای صوفيان و درويشان خانقاهت هستی، ربطی به عالم ما ندارد. ما در کار تو دخالت نمی کنيم، به تو هم اجازه نمی دهيم که بروبساطمان را درهم پاشی. موسی بدين خود عيسی به دين خود.
- چشمم روشن، حالا موسی و عيسی را به رخم می کشی من می خواهم به کمک صوفيان " هوهوزن" خانقاه و قلندران تبرزين بر دوشم، دنيا را زير نگين درويشی بياورم، تو برای موسی و عيسی تبليغ می کني؟ من به قلندران جان برکف جهان در کشکول گفته ام آماده درهم کوبيدن قيصر روم و خاقان چين باشند، بروند و آنان را قلاده در گردن کشان کشان به خانقاه بياورند و به عالم فقر و درويشی مشرف کنند. آن وقت تو آشپز بی سروپای يک غزای در حضور من دم از موسی و عيسی می زني؟
خوانسالار با پوزخند سردی آتش التهاب شيخ را فرو نشاند که:
- مرشد! گفتم پياده شو با هم راه برويم، اگر موفق شدی مسيوی الواط احمق را آواره کنی، يادت باشد که اين کار با همدستی و همدلی ما انجام گرفت. اين خدمه کاخ و مردم شهر بودند که از مسيو نفرت داشتند و آواره اش کردند. مواظب باش پايت را از گليمت درازتر نکنی که قلمش می کنند. اگر خيلی مردی و همت داری همين کاخ و لنگ واز را اداره کن که امورش از هم نپاشد، فتح روم و تصرف چين وماچين پيش کشت! ما را هم نمی خواهی از همين الان خداحافظ. تو باش و اين کاخ گل و گشاد و صوفيان هوهو کشت...
خوانسالار پيش بند مخصوص را باز کرده بود تا بر زمين افکند و برود، که ناگهان صدای ظريفی او را برجای خود ميخکوب کرد. قدرت خانم بود که دست به کمر زده در آستانه در ايستاده می گفت:
- کجا، آشپزباشی؟ مگر بی وجود تو اين خراب شده جای زندگی کردن است. کدام احمقی جرات کرده است عذر تو را بخواهد.
خدمه و ساکنان قصر احتياج به غذا دارند، با " هوهوزن" که شکم گرسنه سير نمی شود. اگر تو نباشی جواب اين شکم های گرسنه و دهانهای باز را که می دهد؟
خوان سالار با لبخند پيروزی بر لب، خاموش ايستاد و شيخ صنعان چون برق گرفته ها به لرزه افتاد. خواست عبارت زن را قطع کند و او را از دخال در کارهائی که بدو مربوط نيست بازدارد، اما امان از نگاه شکار افکن خوبان!
عليامخدره قدمی جلوتر آمد، در حالی که نگاه ملامت آميزش را با همه شکوه های لوندانه بر صورت شيخ می پاشيد، به خوان سالار دستور داد بر سر کارش برود و برنامه هميشگيش را انجام دهد.
برخوردهای ديگر شيخ هم با ساير خدمه و کارکنان قصر از همين مقوله بود. يا با دخالت قدرت خانم بگومگوها خاتمه می يافت، يا از ترس دخالت او.
نخستين روز ورود شيخ به قصر مسيو در کار سپری شدن بود و سيلاب سايه های شب واپسين شعاع شنگرفی غروب را از قله درختان کهنسال باغ فرو می شست که شيخ صنعان سرخورده ودمغ به ياد کنج آرام و سراپا صفای خانقاه افتاد. به ياد صوفيان مطيع و چشم و گوش بسته ای که چشم بر حکم و گوش بر فرمان، دراجرای اوامرش می دويدند، به ياد مجالس پرشور و حال سماع درويشانه که واقعا معراج روح بود وجسم ملول از بار زندگی را به چرخش می آورد و با هر چرخی از سنگينی کوله بارهای خستگی زای حيات می کاست، به ياد قوالان خوش لهجه غزلخوانی که با نغمه دلکش خود جان آزرده را نوازش می کردند و می خواندند و خوش می خواندند که:
بهشت عدن اگر خواهی بيا با ما به ميخانه که از پای خمت يکسر به حوض کوثر اندازيم
پنجه پشيمانی با همه قدرت و بيرحمی در اعماق جانش چنگ زد. دلش به درد آمد. از زندگی سراپا آلودگی و ريای خويش در چند روزه اخير شرمنده شد. هوای خانقاه بر دلش مستولی گشت. چون مستان می زده ای که در اوج بيعاری و عربده کشی، به زشتی عمل خويش پی می برند و با لحظه ای سکوت و آرامش می خواهند موقعيت متزلزل خويش را دريابند، شيخ سودازده در زاويه نيمه تاريکی از تالار چندک زد، و عبا را بر سر کشيد و به بازرسی حال وکار خويش پرداخت.
ضعف پيری لحظات "مراقبه" را به خواب سنگينی مبدل ساخت. و شيخ در عالم خواب، خود را در صحرای محشر بر فراز پل صراط سرگردان ديد، نگران و ترسان و لرزان. در يک سوی پل بهشت را ديد با همه زيبائی های موعود و نعمات مذکورش، در آستانه دروازه با شکوه آن مريدان و صوفيان در بخار سفيد رنگی به نظرش آمدند با دستان گشاده و قيافه های خندان و آغوش باز گوئی او را نزد خود می طلبند. درطرف ديگر جهنم را ديد با همه عذاب های وحشت بار و شعله های سرکش و شکنجه گران سنگدلش، از ديدن اين منظره رعشه آور، همه وجودش دستخوش تشنج شد و با شتاب رويش را گرداند و خواست خود را به طرف ديگر پرتاب کند و درآغوش گشاده صوفيان فرود آيد که ناگهان صدای قدرت خانم بلند شد...
شيخ وحشت زده از خواب پريد. معشوقه را در پيراهن حرير ارغوانی با گيسوان بر دوش ريخته و سينه و بازوان عريان، بالای سر خود ديد. با همان لبخند پرمعنی و همان نگاه ايمان سوز و همان عشوه های عابد فريب.
خواست چيزی بگويد، اما يک باره زبانش از کار افتاده بود. مات و مبهوت، چون مجسمه ای سنگی، خاموش و بی حرکت ماند.
با نخستين بانگ زن، چند نفر از خدمه کاخ حاضر شدند، و با اشاره او زير بغل شيخ را گرفتند و از زمين بلندش کردند. و به خوابگاهش بردند و روی تختش خوابانيدند. تنها عبارتی که در اثنای اين دقايق، شيخ حيرت زده از ميان گفت و شنيد بسيار اطرافيان شنيده بود، اين جمله دلسوزانه و ترحم آميز زن بود که " لحافی هم روی پيرمرد مفلوک بيندازيد، بيچاره تب دارد، در حال رفتن است".
بامداد روز دوم با صدای پای خدمتگزاران و گفتگوهای بی وقفه آنان، شيخ صنعان بيدار شد. چشمان خواب آلودش را نيمه باز کرد و با ديدن فضاهای ناآشنا و اطاق مجلل به تصور اينکه خواب است و خواب می بيند، پلک هايش را روی هم گذاشت. اما خاطرات روز پيش و صحنه های پرتنوع روزهای اخير اندک اندک از زوايای ذهنش به مرکز روشن آن هجوم آوردند.
شيخ غلطی زد و در بستر نشست. دوروبرش را نگاه کرد. اطاق خالی بود و کسی در کنارش نبود. اثری از معشوقه و بستر او در اطاق نديد. با چند سرفه پياپی، خدمه کاخ را متوجه حضور وبيداری خويش کرد. لحظه ای بعد، در اطاق گشوده گشت و دخترک زرين گيسوی متناسب اندامی به درون آمد و پشت سر او غلام تنومندی با مجمعه بزرگی از انواع خوراکيها، غلام سينی صبحانه را روی چهارپايه ای در کنار تختخواب شيخ قرار داد و با نيمه تعظيمی از اطاق بيرون رفت. اما دخترک ايستاده بود و چشم به دهان شيخ دوخته.
شيخ رياضت کشيده ای که اغلب روزهای زندگی را به روزه و پرهيز گذرانيده بود و در ايام چله نشينی با خوراکی هم وزن نصف بادام قناعت کرده،از دين مجسمه رنگين و تجمل و اسراف ها بار ديگر برآشفته گشت، اما پيش از آنکه لبی به اعتراض بگشايد به ياد تحکم ديروزين معشوقه افتاد، سخن گفتن فراموشش گشت و با قيافه استفهام آميزی چشم بدهان غنچه مثال دخترک دوخت.
دخترزيبا، با لحن هوس انگيز و کرشمه ايمان سوزی از شيخ پرسيد که به عنوان " صبوحي" چه شرابی را انتخاب می فرمايد، تلخ يا شيرين، ياقوت فام يا کهربا رنگ؟ با اين سوال آخرين رشته طاقت شيخ پاره شد. با جهشی ديوانه وار از تخت پائين پريد و با خروش رعد آسا سر در پی دخترک نهاد که: پتياره ملعون، من و شراب؟ شيخ صنعان و فسق و فجور؟" دخترک گريزان و شيخ در پی او عربده کشان و دشنام گويان، در راهرو طولانی قصر پيشخدمتها حيرت زده شاهد اين منظره بودند و از ترس غضب شيخ خنده تمسخر را در گوشه لبان برهم فشرده خويش فرو می شکستند. دخترک وارد تالاری ديگر شد و شيخ در تعقيبش به نخستين در نيمه باز رسيد و بگمان آنکه دختر بدين اطاق پناه برده است، با يک فشار دست در را گشود و وارد شد. اطاق بزرگ و مجللی بود، با پرده های ضخيم و چلچراغ ها و شمعدانی های قيمتی و بر صدر آن بساطی گسترده و گرداگرد بساط طرب گروهی مست و مدهوش افتاده.
شيخ در نخستين نگاه معشوقه را شناخت. قدرت خانم را ديد که با اندامی نيمه عريان و هياتی هوس انگيز و چشمانی خمار آلود، آرنج دست راست را ستون سر کرده و با دستی ديگر جام شراب را نگهداشته، زانوی مرد ناشناسی را تکيه گاه آرنج خويش نموده و آبشار طلائی گيسوانش را در دامن مرد رها ساخته. چندنفری هم گرداگرد زن حلقه زده يکی به ماليدن ساق های زيبايش مشغول است، ديگری با احتياط دست نوازش بر ساعد بلورينش می کشد و سومی تنگ شراب در دست زانوی خدمت برزمين زده است و چهارمی در نقش دلقکان با ريش انبوه خويش کمر گاه برهنه او را قلقلک می دهد.
همه جوش و خروشهای شيخ با ديدن اين منظره فرو نشست و چون صاعقه زدگان در وسط اطاق برجای خود ميخکوب گشت. ظاهرا دو سه نفری از حاضران مجلس با ورود غيرمنتظره شيخ جاخورده، به فکر تصحيح وضع و رفتار خود افتادند، اما قدرت خانم بی آنکه مختصر تغييری در وضع خويش بدهد با لحنی که مستی از آن می تراويد و با کلماتی که آميزه ای از تحقير و تمسخر درخود داشت به شيخ خوشامد گفت و دعوت به نشستن کرد، و متعاقب اين دعوت خطاب به چند نفری که دست و پای خود را گم کرده بودند، گفت: " نگران نباشيد، من شب اول همه شرط ها را با شيخ کرده ام، به او گفته ام که زن آزاده ای هستم و او هم پذيرفته است که مرا همينطور که هستم دوست بدارد و بپرستد".
کلمه ای برای اظهار حيرت در دسترس ذهن شيخ صنعان نبود گيج و يخ زده وسط اطاق ايستاد. نمی دانست چه بايد بکند. اما اين حالت ديری نپائيد. و صدای آشنائی به گوشش خورد که او را دعوت به نشستن می کرد. شيخ صدا را شناخت اما قيافه صاحب صدا را بجا نياورد. آخر در نظر پيرمرد سودا زده محال می نمود که خليفه خانقاهش که جهانی داعيه فقر و تقوی در آستين داشت و خود را از هيچ سجاده نشينی کمتر نمی شمرد خرقه قلندری و شب کلاه درويشی به يکسو افکنده، در هيات دلقکان با ريش به طاعت سفيدکرده اش کمرگاه زنی را نوازش کند. حيرت شيخ صنعان وقتی فزونی گرفت که چشمش به صورت مردی افتاد که مشغول ماليدن ساقهای زن بود. واحسرتا، اين فردوسعلی شاه است که مست می و مست شهوت در پائين پای زنی نشسته و بدين عمل عنيف مشغول است. شيخ سودا زده با واپسين نگاه شناسائی همه حاضران بزم طرب را شناخت، قلندران برجسته خانقاهش بودند. تنها قيافه ای که هم چنان برايش ناشناخته مانده بود، مردی بود که زانوان خود را تکيه گاه آرنج زن کرده بود. قيافه غريبه او را شيخ صنعان برای نخستين بار می ديد. لباسش با ديگران تفاوت داشت در صورتش از ريش انبوه و سبيل متراکم اثری نبود، در پيشانيش از آثار سجودهای طولانی ديده نمی شد، و از همه بالاتر چشمهای زاغ و موهای بورش او را از ديگران متمايز می کرد.
جريان خون در رگهای شيخ سريع تر شد، از ديدن منظره ای بدين رسوائی جهان پيش چشمانش سياه گشت. در اعماق دل خويش نسبت به معشوقه لوند هرجائی و رفتار وقيحانه اش احساس نفرت کرد. دوران پرهيزگاری و وارستگی به يادش آمد و صفا و خلوصی که ملازم هميشگی آن روزگاران بود. ورطه سهمناک سقوط را پيش پای خويش ديد و از سوء عاقبت بر خود لرزيد. يکباره از هرچه قصر و تجمل و زن و زيبائی است بيزار گشت. شمعدان سنگين وزن طلا را از کنار ستون برداشت و نعره زنان و پرخاش کنان به طرف فردوسعلی شاه که مست و خونسرد همچنان به ماليدن پای زن مشغول بود پرتاب کرد و همزمان اين حرکت، ناله ای کشيد و نقش زمين شد.
قلندران به تصور اين که شيخ صنعان از شدت غيرت وهيجان خرقه تهی کرده است از جا پريدند و بسوی کالبد بر زمين افتاده اش هجوم بردند. خليفه نبض شيخ را دردست گرفت و فردوسعلی شاه گوشش را بر سينه شيخ چسباند و ديگران خشک و حيرت زده نگران معاينات اين دو نفر، بر گرد شيخ حلقه زدند. سکوت وحشتناک شبستان با شکوه کاخ را نعره هماهنگ صوفيان در هم شکست. صوفيان صافی دل و اهالی ساده لوح شهر بشوق ديدارشيخ در باغچه وسيع و سرسبز قصر گرد آمده بودند و هر چند دقيقه يک بار حضور خود را با فرياد هماهنگ " هوهو، يامن لاهوالاهو" اعلام می کردند.
اين بانگ باشکوه، لرزه در اعماق وجود قلندران افکند و همگی را متوجه اين واقعيت ساخت که اگر انبوه عوام از ماجرای داخل قصر باخبر شوند و بدانند که رفتارنابکارانه قلندران موجب مرگ شيخ گشته است چه محشری برپا خواهد شد و چه آتش انتقامی شعله ور خواهد گشت. آثار اين نگرانی در قيافه يکايک قلندران آشکار بود و امواج هراس انگيز از چشمان حيرت زده هريک می تراويد و فضای شبستان را لبريز وحشت می کرد.
خليفه خانقاه سکوت وحشت انگيز داخل شبستان را شکست و با اعلام اميد بخش " زنده است" نفس های از وحشت در سينه خشکيده را اجازه رهائی داد. به دنبال اين جمله تسلی بخش، فردوسعلی شاه نيز به تائيدش برخاست که " قلبش هنوز می زند" و با افزودن عبارت "اما، بکندي" باز قيافه های از وحشت درآمده را در نگرانی فرو برد. جيجکعلی شاه، نعره زد که: چرا معطليد؟ حکيم باشی را خبر کنيد" سخن جيجکعلی شاه را قلدر علی شاه دنبال کرد که " اگر موئی از سر پيرمرد کم شود، انبوه مردم ما را قطعه قطعه خواهند کرد". فردوسعلی شاه، در حاليکه لزوم حضور حکيم باشی را تاييد می کرد، همقطاران را به حفظ آرامش و خونسردی دعوت نمود و راه تازه ای پيش پای قلندران گذاشت که: " بايد قبل از هرکاری اين جمعيت انبوه به جوش و خروش آمده را از دوروبرعمارت پراکنده ساخت و سرگرم بازيچه ديگری کرد."
نور از قبر بی نام و نشانت ببارد آسيد مصطفي! سيد نازنين با چنان ظرافت و لطفی صحنه حضور حکيم باشی و شيوه معالجاتش را توصيف می کرد که گوئی خود سالها به مطالعه " ذخيره" و " تحفه حکيم مومن" و " ابن بيطار" پرداخته است و از همه فنون پزشکی و معاينات قلبی باخبر است. با نقالی شيرين و دلنشينش شيخ صنعان را بخانه حکيم باشی منتقل می کرد و با تجويز حکيم باشی جماعت صوفيان و مريدان را از ملاقات وی ممنوع می ساخت، و بيمار قلبی را در گوشه خلوت و منزوی حجله حکيم باشی تنها می گذاشت و جماعت مستمعان را با بيان دلکش خود به شورای قلندران می برد که عملا صاحب قصر و مصاحب زن زيبا شده بودند و در اين زمينه رايزنی می کردند که با چه حيله ای توجه خلايق را از حرمسرای قصر به نقطه ديگری معطوف کنند، تا خود به فراغ خاطر دمی در صحبت قدرت خانم بگذرانند.
در جوار ضلع جنوبی باغ مسيو، حمام خرابه متروکی وجود داشت که در چشم مردم خرافاتی شهر مرکز اجنه بود. بسياری از مردم ساده لوح شهر مدعی بودند به گوش خود صدای اجنه را- که بی شباهت به زوزه شغال نبوده است- از داخل حمام شنيده اند، و گروهی ديگر ب سوگندهای غلاظ و شداد وجود جن های رنگ و وارنگ را به منکران و ديرباوران ثابت می کردند، و دسته ای هم شرح و توصيف مفصلی می دادند از مجالس عروسی جن های نر و ماده که شامگان ضمن عبور از نزديکی های حمام به چشم خود ديده بودند، از همه انکارناپذيرتر و واهمه انگيز تر روايت ملايزقيل جهود دوره گرد شهر بود که چندين بار سران اجنه او را برای عقد بندان نورچشمی هايشان از رختخواب گرم و نرمش ربوده و به سربينه حمام برده بودند که خواص همه داروهای جهان در هر دانه آن نهفته بود و ملای يهودی امراض صعب العلاج پولداران شهر را با يک دانه از آن نقل ها معالجه می کرد و چون به حکم تاييد ملای جنيان از دريافت هرگونه پولی بابت حق العلاج ممنوع بود، کلبه مرموز و تودرتويش انباشته از طاقه های شال کشمير و قاليچه های ترکمنی و دستبندهای نقره و سينه ريزهای طلا شده بود.
به روايت پيران سالخورده اجنه ساکن حمام در قرون و اعصار گذشته موجودات بی آزار و سربراهی بودند، اما يک نکته را نبايد از نظر دور داشت که جنيان هم چون آدميزادگان، با گذشت روزگار و تصرف ليل و نهار تغيير اخلاق می دهند، و به حکم همين قانون لايزال طبيعی اجنه عهد شيخ صنعان نيز ديگر آن جنيان بی آزار و سربراه گذشته نبودند. مردم شهر از جن های حمام متروکه شکايتها داشتند. هر گزند و آفتی را مولود شرارت طبع ديگرگون شده آنان می دانستند، از خشکيدن آب قنات، و گرمای بی سابقه تابستان و يخ بندان سخت زمستان گرفته تا شيوع امراض و جسارت دزدان و شوخ چشمی پسران و بی حيائی دختران، همه و همه را زير سر اجنه می پنداشتند، و حمام خرابه کنار قصر موسيو را پايگاه اصلی سران اجنه و به قول امروزيها ستاد فرماندهی جنيان می دانستند.
از اين مهم تر در ساليان اخير به تلقين جن گيران و رمالان شهر شايعه ای بين مردم دهن به دهن می گشت که سران اجنه گاهی به قصد تفريح يا مردم آزاری کسانی از مردم ولايت را می ربايند و بجای آنان افرادی از هم جنسان خويش با شکل و هيات آدميزاده می گمارند. در اين زمينه روايات مختلف بود، ميرزا ابوالاجنه رمال يقين داشت که مسيوی کافرکيش و بسياری از اطرافيانش از همان جن های خطرناکی هستند که به صورت آدمی درآمده اند، ملايزقيل جن گير بخلاف او عقيده داشت که اجنه بندرت آدميزادگان را می ربايند تا بجايش جن بگمارند، بلکه با بعض آدميزادگان شهر رابطه ای مخفيانه برقرار می کنند و به آنان اوراد و اذکاری می آموزند تا به گنجينه های در خاک نهفته دست يابد و در عوض اين محبت همه عمر خدمتگزار حلقه به گوش جنيان باشد. ملايزقيل در تاييد نظر خود به کسانی اشاره می کرد که عمری در فقر و فاقه گذرانده و ناگهان به آلاف و الوفی رسيده اند که مايه حيرت و البته حسرت ديگران شده است.
اين زمينه آماده اعتقادی بصورت وسيله موثر و هيجان انگيزی درآمد در دست قلندران که دور از نگاه غضب شيخ وآسوده از طبع بلفضول خلايق در قصر با شکوه مسيو بلمند و با زن زيبايش داد دلی بدهند.
بمحض اينکه شيخ را از شبستان قصر به حجله حکيم باشی منتقل کردند، اين خبر را با آب و تاب زيادی در شهر پراکندند که حال شيخ وخيم است و جز دعای صوفيان و مريدان چيزی چاره ساز کارش نمی تواند باشد. جارچيان در کوچه پس کوچه های شهر مردم را به تجمع در خانقاه و شرکت در مراسم دعا فراخواندند. جماعت انبوه صوفيان هوهو کنان و يا هو گويان همراه بازاريان و کسبه شهر، چون سيل دراز آهنگی رو به خانقاه آوردند. تراکم جمعيت فضای وسيع خانقاه و کوچه های دوروبرش را فرا گرفت. مردم شهر که دفع شر مسيو و تارومار شدن خوکدانی مزاحم و آزاردهنده اش را از برکت حميت و همت شيخ می دانستند در اوج صفا و ساده دلی، زن و مرد و پير و جوان، خردسال و سالخورده در مراسم دعا شرکت جستند.
در لحظه حساسی که خلايق با خلوص نيت رو به قبله آورده آماده دعا بودند، فردوسعلی شاه در صفه خانقاه بر چهارپايه بلندی صعود کرد و با يک حرکت هلالی تبرزين و "هوهو" رسائی که کشيد، توجه مردم را به طرف خود جلب کرد. سپس با لحن حزن آلودی به توصيف مقام معنوی شيخ صنعان پرداخت و اينکه حضرت شيخ عارف بزرگ دوران است و قطب زمين و زمان. وجود نازنينش خورشيد صفت در افق شهر طلوع کرده است و عن قريب است که اين مهر درخشان آسمان تصوف نام ونشان همه مشايخ سلف را چون ستارگان سحرگاهی به نهانخانه خاموشی و فراموشی بکشاند.
سپس لحن کلامش را به شيوه قلندران و معرکه گيران آهنگين و مطنطن ساخت که:
" اگر بحکم ازلی و تقدير لم يزلی آدم ابوالبشری آفريده شد از برکت وجود مسعود شيخ ما بود، اگر نوح نبی از بلای طوفان نجات يافت نردبان خلاصش توسل به ذيل عنايت شيخ ما بود، اگر موسای کليم الله از غضب فرعونی جان سلامت بدر برد بدليل آن بود که در صلب مطهر خود حامل نطفه نورانی وجود حضرتش بود، هر که جويای دم جان بخش عيسوی است در فضای ولايت او تنفس کند، هر که طالب جمال بی مثال يوسفی است بر سيمای انور او بنگرد، هرکه چون يعقوب از فراق عزيزان به رمد مبتلاست خاک پای حضرتش را کحل بصر کند، هرکه...
فردوسعلی شاه گرم " هرکه، هرکه" زدن بود و رجز خواندن که حوصله مردم سرآمد و زمزمه اعتراض از انبوه جمعيت به گوشش رسيد. قلندر کهنه کار بفراست دريافت که معرکه گيری را غليظ کرده و کار مدح و تعريف را به اغراقهای اعتراض انگيز کشانده است، بمحض احساس اين نکته لحنش را تغيير داد و مردم را به ياد بيماری ناگهانی شيخ انداخت که:
هيچ میدانيد چرا شيخ ما که وجود عزيزش در عين سلامت بود ناگهان از پا درآمد و ملازم بستر بيماری گشت؟ رندی از گوشه مجلس فرياد زد که " لعنت خدا بر بعضی دورو بری هايش که". اما قلندر که هوا را پس ديد برای خاموش کردن فرياد حريف اشاره ای به نوچه ها کرد و نوچه های آماده، همصدا بانگ " ياهو، ياهو، يامن لاهوالاهو" برداشتند و خلايق هم بی آنکه متوجه ماجرا شده باشند با آنان هماهنگی کردند. پس از آنکه جلسه آرام گرفت و فريادها فرو نشست، فردوسعلی شاه به شرح روابط اجنه با مسيوی کافرکيش پرداخت و بدين نتيجه رسيد که بيماری ناگهانی شيخ نتيجه افسون جنيان است و وظيفه مردم شهر اين است که به هدايت نوچه های خانقاه لانه اجنه را تصرف کنند و گرداگرد حمام خرابه کنار قصر حلقه زنند و سران جن را بزنجير کشند تا وجود نازنين شيخ از گزند آزارشان مصون ماند.
با اين فرمان، سيل جمعيت بسوی حمام کهنه سرازير گشت. درين گروه مهاجم از هر فرقه و قبيله ای، جماعتی بودند: صوفيان صافی درون ثواب جو، بدين نيت که لانه اجنه را درهم کوبند و جن های کافر را بکشند و به پاداش اين جهاد صوفيانه، غرفه ای ازغرفات بهشت نصيبشان گردد. رندان و ولگردان محله به عزم آنکه در آشوب چپاول و غارت، ازخزاين افسانه ای اجنه غنيمتی به چنگ آورند و مردم ساده دل وهيجان پسند شهر به قصد اين که تماشائی کنند.
پيشاپيش خلايق، قلندران و نوچه های خانقاهی حرکت می کردند، و درهرچند گامی يک بار " هوحقی" میکشيدند و "ياهوئی" میطلبيدند، تا مبادا سکوت وآرامش مردم از ماجرا بی خبر را به تامل وادارد، و شور و التهابشان را فرو نشيند. درچند قدمی حمام، فردوسعلی شاه اشارتی به جيجکعلی شاه کرد، و جيجک با يک خيز خود را بالای سر درحمام رسانيد وبا فريادی رسا به جمعيت فرمان توقف داد. مردم از پيشروی باز ايستادند و چشم به دهان او دوختند.
جيجکعلی شاه درچند جمله مختصر به جماعت فهماند که فضای حمام کوچک است و نمیتواند گروهی بدان انبوهی را در خود جای دهد.
خليفه خانقاه به تاييدش برخاست که: " بهتر آنست نمايندگانی انتخاب کنيد تا از طرف شما و به نام شما داخل حمام شوند و دمار از روزگار اجنه برآورند" و درپی اين پيشنهاد، به خلايق هشدار داد که: " در انتخاب نمايندگان دقت کنيد! مبادا افرادی از اجنه در جمع ما باشند و به حکم " ان الجن، يتشکل باشکال مختلفه" به هيات آدميزادگان درآمده باشند، و شما را فريب دهند و داخل حمام شوند و..."
------------------- متاسفانه داستان در اينجا ناتمام میماند به علت توقيف مجلهی نگين امکان ادامهی آن پيدا نمیشود. هرچند بنا به گفتهی خانوادهی مرحوم سيرجانی نسخهی کاملشدهی داستان موجود بوده که هنگام بازداشت آن مرحوم ضبط میشود. ---------------------
|