شيخ صنعان
نسخه جهتِ چاپ



  شيخ صنعان   بخش چهارم

شب دامنکشان بر صحن خانقاه سايه افکنده بود که شيخ صنعان ملتهب و خشمگين از حياط کوچک اندرونی گذشت و قدم به دالانی گذاشت که حد فاصل حرمسرا با محوطه خانقاه بود.

درحجره گرداگرد خانقاه، صوفيان شمعها را برافروخته بودند و هرچند نفر در حجره ای گرد هم نشسته و سرشار از پيروزی های متوالی روزهای اخير، و سرمست از جهادی که غروب همان روز کرده و مدعيان و خويشان زن را به درک اسفل فرستاده بودند، گرم " هو، هو" زدن و ذکر " يامن لاهوالاهو" گرفتن بودند.

صدای ذکر صوفيان حياط خانقاه را پر کرده و به دالان تاريک حرمسرا سرازير شده بود. شنيدن اين نغمه ملکوتی در حکم آب سردی بود که بر جان سراپا لهيب شيخ فرو پاشند. طنين آواز هماهنگ صوفيان خشم و خروش شيخ را فرو کاست، لحظه ای او را از تعلقات ملال انگيز خاکيان رهانيد و به صوامع افلاکيان برد. قدم هايش سست شد. در فضای تاريک دالان روی سکوی نمداری نشست و همه وجود خود را به نغمه ذکر صوفيان سپرد. حالت تشنه کويرزده سرگردانی داشت که ناگهان به چشمه سار پرصفائی رسيده باشد. هوای زن هوس انگيز يکباره از دلش محو شده بود. زانوانش را در بغل گرفت و پيشانی ملتهب خود را روی دستهای درهم پيچيده گذاشت. بی اعتنا به موقعيت و مقام خويش هماواز طنين صدای صوفيان به ذکر جلی پرداخت و متعاقب آن قطرات اشک به درشتی دانه های باران بهاری از چشمانش سرازير شد. و اين گريه بی اختيار و بی سابقه به لطف شبنم بامداد فضای سينه طوفان زده اش را صفائی داد.

از جا برخاست با گامهائی مصمم به طرف تالار بزرگ خانقاه رفت، بدين نيت که صوفيان را گرد آورد و درحضور مريدان به گناهان خود اعتراف نمايد و فرمان دهد که زن را از خانقاه بيرون کنند و به خويشان و کسانش بسپارند. هنوز از دالان تاريک و طولانی به آستانه حياط نيمه روشن خانقاه نرسيده بود که اشباحی گرداگردش را گرفتند. شيخ وحشت زده به ياد ارواح خبيثه و جنود اجنه و شياطين افتاد. زيرلب نام خدا را زمزه کرد، اما اثری نداشت. نه تنها اشباح و اجنه را محو نکرد، بلکه از چهار طرف به او نزديکتر می شدند. چشم سالخورده شيخ نمی توانست در تاريکی قيافه اجنه را تشخيص بدهد، هياکل آنان را می ديد که به صورت سايه هائی ب يکباره ته کشيد و کوشيد با فرياد رسائی صوفيان را از درون حجره بيرون کشاند و به ياری خود خواند که دستی دهانش را بست و شيخ از غايت ترس بی هوش گشت.


خدا غريق رحمت کند آسيد مصطفی، که من نخستين درس علمی " جن شناسی" را در محضر پربرکت تو آموختم. پس از شنيدن مواعظ مرحوم سيد، از اجنه نامدار زمان تنها " زغفر جني" را می شناختم، که هر روز عاشورا با لباده زرد رنگ و کلاه بوقی کاغذی و نيزه بلند، در ميان انبوه " جن زادگان"، در مجلس عزاداری مرحوم " حاجی رشيد" پيدا می شد و با تکان دادن نی باريک و بلندی که در دست داشت و کشيدن شيهه های متوالی می خواست امام را در مقابل انبوه لشکر سرتاپا مسلح يزيد ياری کند، تا آن روز اجنه در نظر مخلص موجوداتی بی خاصيت بودند که در يک نقطه جمع می شدند و مرتب از زمين بر می جهيدند و نيزه تکان می دادند و شيهه می کشيدند.
ذهن کودکانه و ناپخته من بی اعتنا به رمز کار، با اجنه بی بو و بی خاصيت دشمن شده بود، حتی شير " پشم و پت ريخته" را بر آنان ترجيح می نهاد. آخر شير دست کم، خدمتی انجام می داد، روی نعش به خون آلوده تيرآگين امام می افتاد، می غريد، با دهان گشادش تيرهای سه شعبه را بيرون می کشيد و با دستهای درازش توی سرش می کوبيد و " کاه عزا" به هوا می پاشيد. اما جن ها فقط جيغ می کشيدند و يک قدم هم به طرف لشکر دشمن برنمی داشتند.
البته ذهن چون و چراگر مخلص به کار شير هم ايراداتی داشت و حيران بود که اين جناب شير چرا اينقدرخر تشريف دارد، اگر پنجه هايش می تواند مشتی کاه از توبره ای که کنار دستش گذاشته اند بردارد و به هوا بپاشد و سروکله جماعت عزادار را " کاه باران" کند، چرا پس تيرهای سه شعبه را با پنجه هايش بيرون نمی کشد و در اين مورد بجای پنجه ها، دهان صاحب مرده و دندانهای فرو ريخته اش را به کار می اندازد. باری ياد خاطرات کودکی را بگذاريم برای وقت ديگر و به پردازيم به منبر آسيد مصطفی.
مرحوم سيد چنانکه گفتم، من و ديگر نوجوانان سيرجانی را با مشخصات اجنه آشنا می کرد. اسم بسياری از آنان را برايمان فاش ساخت، دريغا که گذشت روزگار همه را از لوح خاطرم زدوده است. خواص هر جنی را بدقت شرح می داد. تفاوت جن مسلمان و جن کافر را بروشنی بيان می کرد. فرق جن نر و جن ماده را باز می گفت، و دعای دفع هر نوع جنی را يادمان می داد و پس از اينهمه مقدمات و شرح و بسط ها وقتی که خوب خلايق را مشتاق می کرد که بدانند کدام دسته از اجنه گرد شيخ صنعان را گرفته بودند و دست بر دهانش گذاشتند و پيرمرد را از ترس بيهوش کردند؟ تازه صلواتی می طلبيد و معما را حل می کرد، بدين مضمون که اشباح آن شب خانقاه اصلا جن نبودند. جماعت قلندران بودند که در پستوی دهليز کمين کرده به انتظار خروج شيخ از حجله گاه بودند تا به حکم علقه مريد و مرادی، خودشان به نوبت بازديدی از حجله گاه و ديداری از عروس خانم بکنند.
گروه قلندران وقتی که زمزمه ذکر و هق و هق گريه شيخ را شنيده بودند پی برده بودند که ماجرا از چه قراراست و نقشه های خود را نقش بر آب ديده و به فکر جلوگيری از طغيان شيخ افتاده بودند.
در اينجا مرحوم سيد، ابتدا يکايک قلندران صحنه گردان را با نام و نشانی کامل معرفی می کرد، با چنان دقت و اعتمادی که گوئی خود از گروه آنان بوده است و سالها در گوشه خانقاه شيخ صنعان بيتوته کرده و ذکر " هوحق" گفته است. دريغا که نه حافظه من ياری می کند و نه تنگنای زمان و حوصله کوچک خوانندگان اجازه می دهد، به بازگفتن آن شرح و تفصيل ها بپردازم. خلاصه مقولات سيد اينکه، گروهی قلندران شيخ را به حجره خلوتی در حرمسرا بردند و به هوش آوردند و چون از نيت شيخ با خبر شدند به چاره جوئی برخاستند. يکی از نيروی ايمان شيخ مدد گرفت که سرپرستی زن بيوه از وظايف خانقاه است، ديگری غرور شيخ را به ياری خواند که " زن کز بر مرد نارضا برخيزد- بس فتنه و شور از آن سرا برخيزد" سومی هلهله خلايق و هوهوی صوفيان را به يادش آورد که از شيخ تقاضا داشتند زن را سرپرستی کند و به دست کسان بی عرضه و بی ايمانش نسپارد، چهارمی از دلبستگی شيخ به عظمت خانقاه مردمی گفت که اگر نتواند زن را جمع وجور و نگهداری کند ديگر فاتحه اش خوانده است اما آخرين و کاری ترين تير ترکش را خود قدرت خانم رها کرد، زن دلربا در حاليکه فانوسی بدست داشت با سر بی چادر و گيسوان رها شده و اندام متناسب در صحن حرمسرا ظاهر شد و به بهانه ای از برابر در نيم گشوده حجره گذشت و با نشان دادن خود، بنای توبه و تقوای شيخ را بار ديگر متزلزل کرد.
اينهمه مطالب ديگر و صحنه های ديدنی و خواندنی را مرحوم سيد مصطفی بدين سادگی خلاصه نمی کرد و بدين راحتی تحويل ما شنوندگان نمی داد. همين تکه ای که در چند سطرش مختصر کردم دست کم سه جلسه يک ساعته وقت می گرفت. نمی خواهم منت سر شما خوانندگان بگذارم و ادعا کنم که به خاطر دل بی قرار و کم صبر شما صحنه ها خلاصه کردم، نه، بی روی و ريا عرض می کنم، انگيزه من تلخيص داستان يکی کم حوصلگی ذاتی خودم است و ديگری بی نصيب ماندن از لطف کلام و قدرت صحنه آرائی مرحوم سيد.
باری، آسيد مصطفای خدابيامرز، با آن لحن جاندار و بيان دلاويزش بار ديگر شيخ صنعان را پای بست عشق زن می کرد و در ميان بدرقه قلندران نقشه کش به حجله خانه زفاف می کشاند و در برابر تختخواب زن فتنه گر به دو زانوی عجز و التماس می نشاند، و آنانرا به حال خود می گذاشت و مستمعان مشتاق را به حجره ای می برد که قلندران گرد آمده بودند و هريک برای تصاحب زن نقشه ای می کشيدند.
*****
از مذاکرات مشاجره آميز قلندران هم می گذريم که قصدمان بيان حال شيخ صنعان است. اگر روزی همت و حوصله به ياريم آمد و خواستم اين داستان را در کتابی منتشر کنم، قول می دهم صحنه هائی ازگفتگوهای قلندران هم بدان بيفزائيم که کلی خواندنی و عبرت گرفتنی است. صوفيان ساده دل را هم در حجره هايشان باقی می گذاريم که وظيفه دينی خود را انجام داده اند و اينک در اوج رضايت و سبک روحی گرم " هوهو" کشيدند و اين " هوهو" های متوالی کف بر لبانشان نشانده و سرشان را به دور انداخته و از آنچه در حرمسرای شيخ و انجمن قلندران می گذرد بی خبر گذاشته است.

سری به حجله خانه شيخ می زنيم که باز همان صحنه های قبلی است، زن بر تخت آرميده، شيخ در پای بسترش زانو زده، اين عذر تندی و خشونت لحظه ای قبل می خواهد و آن بر جرات و جسارت می افزايد:

- خوب جناب شيخ، تو که از من بيزار بودي!

- محض خدا، گذشته ها گذشت. بيش از اين شرمنده ام نفرمائيد.

- صحيح، کسی که قهر می کند بايد تا آخرش قهر کند.

- عرض کردم، آن ساعت عصبانی بودم، متوجه نبودم چه می گويم.

- خوب حالا چه می گوئي؟

- می گويم: دردت بجانم، تصدقت گردم، خاک پايت شوم اجازه بده پايت را ببوسم.

- به! به! ازجايت تکان نخور. اگر باز جلوتر بيائی دوباره با اردنگی پرتت می کنم آن طرف اطاق.

- پس تکليفم چيست؟ چه بايد بکنم که عليامخدره راضی شوند.

- خوب گوشهايت را باز کن. جای من توی اين خراب شده نيست اگر می خواهی با تو سر کنم، بايد صبح زود بروی و قصر موسيو را برايم آماده کنی. اين کار اگر همين فردا انجام نشود، ديگر خودت می دانی.

- به چشم! همين فردا دستور می دهم همه مريدان و صوفيان بروند و قصر موسيو را گردگيری و آماده کنند، قول می دهم تا فردا ظهر حضرت عليه را به قصر منتقل کنم. البته دريغ است نازنين نازپرورده ای چون عليامخدره در زاويه خانقاه منزل کند.

سپس با نگاه ترحم انگيزی چشم به بازوان نيمه عريان زن دوخت و اجازه خواست که لااقل بوسه ای بر دست زيبايش بزند.

اما زن سنگدل با يک نهيب او را برجای خود نشاند:

- بنشين، حق نداری دست به من بزنی. امشبه را همين پائين تخت بخواب، فردا که اسباب کشی کرديم و به قصر رفتيم، فکری خواهم کرد.

اين را گفت و توری نازک بدن نما را بر اندام دلربای خود کشيد و به خواب خوش فرو رفت. شيخ صنعان تمام شب بيدار نشست و سراپای معشوق را تماشا کرد، اما جرات نزديک شدن به او نداشت.

نزديکيهای سحر، جنب و جوش صوفيان آغاز شد. گلبانگ موذن خانقاه نغمه ملکوتی الله اکبر در فضا پاشيد. صوفيان با شتاب به تطهير وضو پرداختند و به تالار خانقاه هجوم بردند تا به رسم هر روزه نماز بامدادی را به شيخ اقتدا کنند.اما اثری از شيخ صنعان پيدا نبود. شيخ بيچاره در حالت بين خواب و بيداری صدای موذن را می شنيد، آخرين رشته های درهم ريخته ايمان و عادت طبيعت شده ساليان، می کوشيدند او را از پائين تخت زن برانگيزند و به صف نماز جماعت برند، اما ضعف پيری، شب زنده داری خسته کننده و از همه بالاتر جذبه های قوی معشوق برجا ميخکبوش کرده بود. نمی توانست از جايش تکان بخورد، که ديده از ديدار جانان برگرفتن مشکل است.

مريدان از غيبت شيخ نگران شدند. تنی چند از صوفيان ساده لوح زمزمه اعتراض برداشتند که مبادا زن وسوسه گر بلائی بر سر شيخ آورده باشد. اما قلندران خانقاه با وظايف خود آشنا بودند. جماعت را دلداری دادند که شيخ همه شب به شکرانه پيروزی بر مسيوی کافر به نماز شب مشغول بوده است، ديگری از قلندران آب پاکی و صافی روی دست جماعت ريخت که شيخ به شکرانه اين توفيق به چله خانه نشسته است و دست کم تا چهل روز ديگر ملاقاتش ميسر نيست. قلندر سومی که خود را خليفه شيخ بشمار می آورد وعمری در کمين مسند ارشاد انتظار کشيده و خون دل خورده بود، دعوی کرد که به فرمان شيخ مامور برگزاری نماز جماعت شده است. صوفيان همصدا ذکر " ياهو" گرفتند و صف های متراکم نماز را پشت سر قلندر تشکيل دادند.

حرکات روزهای اخير، تشريفات پر زرق و برق عروسی شيخ، شور و شتاب شيخ صدساله در سودای وصال زن، خشم و خشونت او در کشتار بيرحمانه خويشان عروس و از اينها بالاتر شکستن سنت چندين ساله خانقاه، و بالاخره رفتار گمان انگيز و اشارات رمز آميز قلندران، معدوی از صوفيان را به تامل وداشته بود. اما زهر چشمی که به اشارت قلندران، جماعت مريدان از صوفی معترض گرفتند و در يک لحظه قطعه قطعه اش کردند، چنان اهل شک و ترديد را به وحشت افکنده بود که احدی جرات دم زدن نداشت. وانگهی تلاش قلندران برای تشکيل حلقه های ذکر جلی و موج لاينقطع " هو، هو" ئی که دروديوار خانقاه را به لرزه می آورد، مجال تفکر و تاملی برای کسی باقی نگذاشته بود.

خليفه شيخ، بجای پير طريقت نماز بامدادی را برگزار کرد و در تعقيب نماز بخلاف شيوه معهود شيخ که دعائی می خواند و ذکری می گرفت و صوفيان را مرخص می کرد تا در شهر بپلکند و با کشکول های پر به خانقاه باز گردند، خليفه دو زانو بر تخته پوست ارشاد قرار گرفت و جماعت صوفيان را امر به نشستن و سکوت کرد. سپس به ايراد خطبه غرائی پرداخت بدين مضمون که: حرمت هر زيارتگاهی با متوليان است و حيثيت و اعتبار خانقاه بسته به خلوص عقيدت و ايمان بی چون و چرای درويشان. آنگاه اشارتی کرد به اهميتی که خانقاه شيخ صنعان در روزهای اخير بدست آورده است و چشم و توجه و نظر حرمت همه مردم ولايت را به خود جلب کرده است. و تاکيدی فرموده در اين نکته که اين اهميت و حرمت محصول مستقيم مقام ملکوتی و معنوی حضرت شيخ است که مستقيما با درگاه احديت رابطه دارد و هرچه بگويد الهام غيبی است و هرچه بکند تقدير لاريبی. اين وظيفه طريقتی صوفيان است که در برابر فرمان پير نه تنها لب به چون و چرا نگشايند، بلکه اندک ترديدی هم ولو برای لحظه ای کوتاه در خاطر راه ندهند، که اگر جز اين کنند، دنيا و آخرت را يکجا باخته اند و آتش غضب الهی دامنگير جانشان خواهد شد و از فراز پل باريک صراط يکسره به درکات جهنم سقوط خواهند کرد و سر و کارشان با مالک عذاب و اژدهای هفتاد سر و آتش سوزان خواهد بود.

در تائيد اين هشدار، به شرح مفصلی پرداخت، از رفتار رذيلانه و اطاعت آميز صوفيان سلف در حضور پيران خانقاه و شواهد بسياری آورد از روزگار سياه مريدان ناپخته ايمانی که در کار مشايخ و اولياء الله ترديد کرده بودند و خشم الهی بر خرمن جانشان زده و بلافاصله به خوک و خنزير مسخشان کرده بود.

سپس عنان سخن را به شرح زندگی مشايخی گرداند که به مرحله فنا رسده و در حق مستهلک شده اند و اغلب برای امتحان ايمان مريدان به اعمالی مبادرت ورزيده اند که ظاهرا خلاف عرف و شرع و عقل می نموده است، اما همه آن خوارق اعمال مبتنی بر حکمتی بوده است. در تاييد اين مقوله نيز شواهد بسياری از مشايخ نامور گذشته نقل کرد که جای ترديدی باقی نماند، به زندگی پيری اشارت کرد که نخستين بار بانگ " اناالحق" سر داده بود، از سخنان شيخی گفت که با دعوی " سبحان ما اعظم شاني" کوته نظران را به اعجاب آورده بود، از حالات بزرگانی مثال آورد که در يکشب خدمت چهل دختر باکره رسيده بودند، و با ذکر اين نمونه ها بدين نتيجه گيری پرداخت که " حضرت شيخ ما به آخرين پله معراج تصوف قدم نهاده و سراپا " او" شده است و نشانی از عوارض جسمانی و هوای نفسانی در وجود شريفش باقی نمانده است.ولی عهد و حق مجسم است، خوش به سعادت صوفيان وارسته ای که در انجام اوامرش بر يکديگر سبقت گيرند و در اجرای فرمانش- هرچه باشد وگرچه علی الظاهر خلاف مسلم شريعت و طريقت- لحظه ای ترديد و تامل روا ندارند. ای جماعت اهل حق و طريقت، اينک درهای بهشت گشاده است و جام های شراب کوثر آماده، حور و غلمان در اشتياق شما اهل عرفان آغوش باز کرده اند... بشتابيد که چونين موقعيت و سعادتی هر هزار سال يک بار نصيب ابنای بشر می شود، و خوشا بسعادت شما فقيران که شاهد اين روزگار فرخنده ايد..."

ذکر" ياهو، يا من لاهوالاهو"ی قلندران بر خطابه غرای خليفه نقطه پايان نهاد و " هو، هو" ی جماعت انبوه صوفيان سقف خانقاه را به لرزه آورد. انبوه درويشان گرداگرد حرمسرای شيخ حلقه زدند و پا کوبان و کف ريزان، ذکر "هو، هو" گفتند.

زن، که از اين صداهای ناهنجار به جان آمده بود، از تختش فرود آمد، سرپائی بر پيکر درهم پيچيده و گلوله شده شيخ زد. چشمان تا صبحدم نخفته پيرمرد با هول و هراس گشوده گشت. معشوق را بالای سر خود ديد. با شتاب خود را جمع و جور کرد. زن لوند ابريق آب را از گوشه اطاق برداشت و بر فرق شيخ سرازير کرد و با قيمانده خواب را از سرش پراند، و با لحن تمسخر آلودی ملامتش کرد که چرا سحر بيدار نشده است و نمازش را نخوانده است.

ملامت زن و از همه بالاتر حرکت جسارت آميزی که با پاشيدن آب انجام داده بود، بار ديگر شيخ را خشمگين کرد، اما يک نگاه لوندانه زن خشمش را فرو نشاند و زبانش را فرو بست.

لعبت افسونگر، قول و قرار دوشينه را به ياد شيخ آورد که بايد از محيط وحشت انگيز و نامانوس خانقاه به قصر پرشکوه مسيو منتقلش کند. شيخ دست اطاعت بر ديده نهاد و از جا برخاست و بطرف در اطاق رفت. بمحض گشودن در، با قيافه متبسم خليفه خانقاه روبرو شد و در پشت سر او به فاصله چند قدم جماعت چهارنفری قلندران را ديد که به انتظار ايستاده اند. از پشت ديوارهای ضخيم حرمسرا صدای "هوهو" ی صوفيان به فلک می رسيد. شيخ با اشارتی قلندران را به اطاق خواند. خليفه و قلندران داخل شدند و با ادب هميشگی دست شيخ را بوسيدند و در حضورش دو زانو بر زمين نشستند.

زن که از قيافه نادلنشين و نگاههای هيز قلندران نفرت داشت به بهانه ای از اطاق بيرون رفت و شيخ و حواريون را تنها گذاشت.

*************
بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش پايانی
-----------------------------------------------------