شيخ صنعان
نسخه جهتِ چاپ



  شيخ صنعان   بخش سوم

عرض کرده بودم که مرحوم آسيد مصطفی مناظره شيخ و شيطان را به نظم آورده بود و وقتی به اين جای داستان می رسيد با دو دانگ مطبوعی که از هنر آواز نصيب برده بود، قطعه منظوم را به آهنگ مثنوی می خواند.
در شماره گذشته چون متن اشعار سيد را نداشتم مضمون آن را نقل کردم و از دوستان خوش حافظه همشهری خواستم که اگر چيزی از آن منظومه به خاطر دارند همت کنند و برايم بفرستند تا هم اثر شيرين گمنامی را از محو زوال نجات داده باشيم، هم داستانمان رنگ وجلای ديگری يافته باشد. در اين هفته سه چهار نامه داشتم از دوستان دوران تحصيل، يکی دو تن برشيوه نقل داستان خرده گرفته بودند که " بسياری از صحنه ها را خلاصه کرده اي" در جوابشان عرض می کنم: چاره ای جز اين نبود. اگر همه صحنه ها را با همان آب و تاب و طول تفصيلی که مرحوم سيد می فرمود نقل می کردم، کار از يک شماره و دو شماره نگين و ده صفحه و پانزده صفحه بيرون بود و خوانندگان را رميده و دلزده می کرد. آخر، دوره آسيد مصطفی با عصر درخشانی که ما در آنيم تفاوتهای بسيار داشت. در آن روز و روزگارها مردم غالبا بی کار بودند و پرحوصله. می خواستند ساعات خالی زندگی خود را به هر صورت که هست پر کنند، اما در عصر حاضر ديگر بی کاری مصداقی ندارد، حتی يک جوان بيکار، شما روزها در کوچه و خيابان شهرتان نمی بينيد، دوران سازندگی است و همه بحمدالله مشغولند و فرصت تحمل روده درازی ندارند.
دو سه نفری هم از دوستان محبت کرده بودند و چند بيتی از منظومه مرحوم سيد را برايم فرستاده بودند. مخلص با عرض تشکر منتخبی از آن را در اينجا نقل می کنم و اميدوارم همشهريان ديگر مدد کنند و هر بيتی را که بخاطر دارند بفرستند تا صورت کامل آن را نيز منتشر کنم.
و اينک اشعار مرحوم آسيد مصطفی درمناظره شيخ و شيطان:

گفت: شيخا چند از اين رنگ و ريـــــا اين دو روئی چيست با خلـــــق خـــــدا؟
عاشقی پيداســـــــــــــت از رفتار تو چيست اين انکــــــــار ناهنجــــــــــار تو؟
گفت: ای ملعــــــون از اينجا دور شو! ای سراپا عيب جوئی کــــور شــــــــــو!
من به زهدم همــــــــــــــدم افلاکيان عشق خاکـــــــــی باد از آن خاکيـــــان!
گفت: ای شيخ دغل زاری بس است با نديم دل رياکــــــاری بــــــــس است!
با مريدان هرچـــــــــه خواهی ناز کن در بر من مشت خــــــود را باز کــــــــن!
پيش از اين گر بنـــــــده حق بوده ای پاکباز عشـــــــــق مطلـــــــــق بوده ای
حاليا محکوم فرمـــــــــــــــــــان منی پای تا ســـــر شيخنا! – ز آن منـــــــــی
تا هوای " قدرت" از راهـــــت فکنــــد ديو شهــــــــوت در ته چاهــــــــت فکند
ديگـــــــــر آن آرامش خــــاطر مجــــو شـــــــرح طاعات سلف با من مگــــــــو
نيک بنگر چــــــون به دســت آوردمت بنــــده حق! بنده خــــــــــود کردمـــــت!
گفت: پس مزد عباداتم کجـــــاست؟ گفت: چون پختی هوس يکسر هباست!
گفت: ما را با هوسهـــــــا کار نيست گفت: بس کن! جای هيچ انکار نيست!
گفت: من پير طريقـــــــــــت بوده ام گفت: من عقـــــــل از ســرت بربوده ام
گفت: ما را در حريـــــــم کبـــــــــــريا مستجــــــاب آمـــــــــد ز طاعت ها، دعا
خواهم از حق تا بـــــــــــــــراهم آورد وز گزنـــــــــدت در پناهـــــــــــــــــم آورد
گفت: دور پاکدامــــــــــــانی گذشت خاکســــــاری کن،چو سلطانی گذشت
دل چو با ننگ هوس آلوده شـــــــــد بوده ها ســــــــرتا به سر نابوده شـــــد
هرکه او دل در هـــــــوای خام بست بر دلش يزدان در الهــــــــام بســـــــــت
گفت: بزدايم ز دل تشــــــــــويش تو گفت: کـــــــم گو ياوه! جــــــان ريش تو


سيد مرحوم پس از ختم مثنوی، صلواتی می طلبيد، و نفسی تازه می کرد و سپس با فوت و فنی که محصول تجارب ساليان بود، دقايقی خاموش می گشت و با سکوت خود توجه همه حاضران را به منبر و شخص شخيص خويشتن جلب می کرد. و در پی اين سکوت انتظار آميز و نگاه مشتاقانه جمعيت صحنه ای می آراست از بامداد روز دوم که بازرگان بيچاره و سرخورده با چشمان شب نخفته و پف کرده، با حرمت درهم شکسته و آبروی بر خاک رسوائی ريخته در حضور شيخ صنعان به خاک افتاده و التماسش اين که عليامخدره را شخصا نگهداری فرمايند با هريک از قلندران خانقاه که مصلحت می دانند تحويل نمايند و جان و آبروی چندين ساله او را از خطر نجات دهند.

قلندران گرداگرد تخته پوست شيخ حلقه زده اند و با هر قلندری دو سه تن از مشدی های شهر خنجر بر کمر و قمه در دست آماده فرمانند. صوفيان ساده دل و مريدان بی خبر هم در حياط خانقاه می لولند و با هر حرکت و اشاره شيخ بانک " هوهو، ياهو، يا من لاهوالاهو" سر می دهند.

شيخ صنعان با انکاری ناز آلود در پاسخ التماس بازرگان می فرمايد، " وظيفه شرعی شما نگه داری از اين زن بی پناه است، برای اين کار خير کسی را غير از شما ندارم، هيچ کس را ندارم، البته از او نگهداری کنيد".

بازرگان می نالد که " حضرت شيخ بحمدالله ده ها قلندر گردن کلفت دور و برتان هست، اجازه فرمائيد افتخار اين شغل شريف نصيب يکی از اين بزرگواران شود. بروند عليامخدره با بياورند به خانقاه، همين زير نظر مبارک خودتان باشد".

شيخ با لحن عتاب آلودی می گويد: " روز اول هم گفته ام که خانقاه جای زن نيست، زن شريک شيطان است. شيطان ملعون می خواهد..."


دراينجا مرحوم سيد مکثی کرد، به عمامه ضخيمش تکانی می داد و با گوشه عبا پيشانی عرق آلودش را خشک می کرد و می گفت:

به محض اينکه کلمه " شيطان ملعون" بر زبان شيخ جاری شد، شيطان واقعا ملعون که خودش را در هيات يکی از قلندران خانقاه جا زده بود، صف جمعيت را شکافت و پيش آمد و با لبخند مليحی سخن شيخ را قطع کرد که:

- البته حضرت شيخ درست می فرمايند، جای زن در خانقاه نيست، زيرا زن شاگرد شيطان لعين است، شريک شيطان است، اصلا خود شيطان است، کار شيطان هم فريب دادن بنی آدم است، فريب دادن آدميزادگانی است که دين و ايمان درستی ندارند، اما غلط می کند شيطان که بتواند سر موئی در صفای ايمان شيخ و مريدان از فرشته معصوم ترش رخنه کند. گيرم همه خانقاه را پراز شيطان کنند، همه بچه شيطان های عالم را جمع کنند و در خانقاه مقدس حضرت شيخ بچپانند، بازهم بر دامن کبرياش ننشينند گرد. خانقاه جای مردان حق است و مرد حق هم از شيطان پروائی ندارد".

سپس در حالی که با حرکت چشم و اشارات ابرو، به شيخ آشنائی می داد و قول و قرار دوشنبه را به خاطرش می آورد، لحن خود را تضرع آميز و ترحم طلب کرد که:

- اگر حضرت شيخ زن بی پناهی را در کف حمايت خود نگيرد، روز قيامت جواب خدا را چه خواهد. مگر حضرت شيخ در صدق عقيده و قدرت ايمان صوفيان خانقاه ترديدی دارد که اينهمه در پذيرفتن تقاضا يشان تامل می فرمايد؟

جماعت قلندران که دنيا را به کام و شيخ را در آستانه انعطاف ديدند، در حالی که با دسته تبرزين به کشکول های خود می نواختند، همصدا ذکر فراوان تاثير " ياهو، يا من لاهوالاهو" گرفتند، و صوفيان ساده لوح و مردم بی خبر شهر هم با ذکر آنان همصدا شدند و بانگ " هو، هو" به آسمان رسيد.

شيخ صنعان حيرت زده از بازارگرمی شيطان و فرياد و خروش مريدان، در حالی که تصور وصال زن دلش را به التهاب افکنده بود، سر به زانوی مراقبت گذاشت و در بحر مکاشف فرو رفت. سکوت انتظار آميزی مجلس را فرا گرفت. مريدان و حاضران در دل دعا می خواندند و با همه صفای خاطر از خدا می خواستند که دل شيخ را نرم کند، قلندران دست به سينه ايستاده، و با زبان اشاره حصول مقصود را به همديگر تبريک می گفتند.

همين که شيخ سر از زانوی تامل برداشت، قلندران که نقش رضايت را بر چهره پرچروک شيخ ديدند، بی آنکه منتظر سخنی شوند فرياد " هو حق مددي" کشيدند و با يک اشاره سيل جمعيت را به سوی خانه بازرگان راه انداختند.

بيچاره بازرگان، حيرت زده از نقشهای عجايبی که ديده بود، سرخورده و آبروباخته، از پی جمعيت راه افتاد، خسته و کوفته و زيان ديده لعنت کنان بر کار خويش و سرنوشت شوم خويش.


خدا غريق رحمت کند آسيد مصطفی ما و همه اموات شما را. سيد خدا بيامرز، طول و تفصيل جانانه ای می داد، و صحنه های حيرت انگيزی می ساخت از هجوم خلايق به خانه بازرگان، و حرکت دادن قدرت خانم به خانقاه شيخ و تجاوزهايی که در اثنای اين نقل و انتقال از طرف قلندران خانقاه و الواط شهر به بهانه های گوناگون صورت می گرفت. و عليامخدره را به اشک و ناله انداخته بود.
لحن سيد در اين جا غم آلود می شد، درست شبيه لحظاتی که به ذکر مصيبت می پرداخت و مقارن آن پيرزنان مجلس صدا به گريه بلند می کردند و با لحن بغض آلود به قلندران و الواط نفرين و لعنت می فرستادند.
سيد پس از آن که اشکی حسابی از مخدرات محترمه می گرفت و مجلس را يکپارچه غرق عزا می ساخت، سر بزنگاه صلواتی طلب می کرد و آن گاه با هنرمندی بی نظيری، جمعيت گريان را به مصداق " ميان گريه می خندم" به جهان سبک روحی و نشاط می کشانيد. و من در عالم کودکی تفاوت بی فاصله اين دو منظره را به جلوه گری خورشيد بهاری تشبيه می کردم که ناگهان دامن ابرهای بارانی را چاک زده است و بر چهره زمين لبخند می زند.
آری سيد نازنين ما چنين می کرد. جماعت متاثر و گريان را با خود به حجله خانه شيخ صنعان می کشاند. اطاق آراسته ای در گوشه دنج و دور افتاده خانقاه، با پرده های ضخيم فرو هشته، و خلوت مصفائی که چند تن از مريدان معتقد شيخ با تبر زين های درويشی از آن پاسداری می کنند.
سيد صاحب ذوق شيخ صنعانی در نظر ما مستمعان مجسم می کرد، حمام رفته و قبای نو پوشيده و ريش سفيد را خضاب بسته و تاج درويشی را بر فرق سر نهاده، و به نيروی عشق از ضعف و کهولت و رخوت پيری رهيده، بر صدر مجلس نشسته در انتظار عروس حلال و طيب و طاهری که با هلهله جنون آميز عوام بدرقه گشته و با " هوحق" بی وقفه درويشان استقبال.
و با همان لحن گرم و گيرايش اشاراتی داشت به احوال عروس خانم هفت قلم آراسته ترگل و ورگلی که دو روزی است در خانقاه منزل گزيده و در اين زمان کوتاه از هوسبازی قلندران و دست درازی رندان و زخم زبان صوفيان جانش به لب آمده و جهانی جوش و خروش در درون انباشته است و با قيافه آرام و دلربايش آتشفشان مهيبی است در آستانه انفجار.
سيد بزرگوار بدين سادگی و اختصار از سرگذشت عروس خانم نمی گذشت و دختر زيبا را براحتی و بی لفت و لعاب از خانه بازرگان حرکت نمی داد و به خانقاه نمی کشانيد.
در اينجا همه بغض های در سينه انباشته اش را از رياکاری و حقه بازی قلندران می گشود و در فضای مجلس روضه خوانی می پراکند.

قلندران ريا کار نظرباز از يکسو بر گردن شيخ صنعان منت ها می گذاشتند که برای حفظ ظاهر و تحميق خلايق چنين و چنان کرديم، مجالس ذکر وسماع برپا ساختيم، ساعتها با گروه گروه خلايق به گفتگو نشستيم و با منطق مغلطه و استدلال تهديد آميز چماقی، به عوام کالانعام فهمانيديم که برای نگهداری عفيفه مخدره مظلومه هيچ نقطه ای در جهان مناسب تر از خانقاه نيست. به مردم گفتيم که حضرت شيخ از پذيرفتن زن در خانقاه مقدس خود اکراه دارد و اين واجب شرعی برعهده شما خلايق است که بعد از نماز شب از درگاه احديت با خلوص نيت بخواهيد که دل شيخ را به رحم آورد و اين ضعيفه عفيفه پاشکسته را به کنيزی قبول کند، وگرنه آرامش و امنيت شهر بر سر تصوف او بهم خواهد خورد و خلايق به جان يکديگر خواهند افتاد.

ما بوديم که مردم ساده دل از همه جا بی خبر را از کار و زندگی باز داشتيم و به پيرامون خانقاه کشانديم و با ذکر " هو، هو، ياهو يا من لاهو الاهو" و به کمک " دوغ وحدت" آنان را چنان سرخوش و بی خود کرديم که يکصدا ما را وکيل خود خواندند و مکلفمان کردند که عليامخدره را تحويل حرمسرای شيخنا دهيم.

ما بوديم که تاجر بيچاره را به تنگ آورديم و وادارش کرديم که شخصا از نگهداری زن اظهار عجز کند و او را به خانقاه سپارد.

شيخ صنعان در حالی که از بازارگرمی حريفان به جان آمده و از اين عشق پيری که سر به رسوائی زده وجماعت پروری قلندران را به جانش انداخته بود احساس انفعال می کرد، در پاسخ هريک از مدعيان خدمت لبخندی می زد و وعده ای می داد، يکی را مامور پرده داری حرمسرا کرد، ديگری را به نگهبانی حجله خانه منصوب فرمود، سومی را ناظر آشپزخانه حرمسرا کرد،... به هريک خدمتی رجوع کرد تا به نحوی با عليامخدره درتماس باشند و به حظ بصری قناعت کنند.


سپس مرحوم سيد، توصيف دلنشينی داشت از مجلس عقد کنان، مجلسی که بدون حضور احدی از کسان و بستگان دختر تشکيل شده بود و هريک از قلندران خود را خويشاوند و وکيل و صاحب اختيار او معرفی می کردند و بی آنکه به سراپای در حجاب پوشيده زن اعتنائی داشته باشند، از زبان او و به نيابت از او سخن می گفتند و دقيقه آخر هم که لحظه " بعله بران" بود، در پاسخ آخوندی که صيغه عقد را جاری می کرد چنان همصدا " بله" گفتند که صوفيان و حاشيه نشينان مجلس- بی آنکه کلامی از دهان زن شنيده باشند – بانگ " هو، هو" کشيدند و غش و ريسه رفتند.
آنگاه سيد نازنين ما، به شرح شب زفاف می پرداخت، از زبان خودش بشنويد:

جماعت صوفيان و قلندران، هوهو زنان و مبارکباد گويان شيخ صنعان را تا آستانه حرمسرا بدرقه کردند. شيخ به محض آنکه از دهليز حرمسرا گذشت و جماعت مريدان را پشت سر گذاشت، وقار هميشگی و رفتار آرام و پرطمانينه خود را فراموش کرد و با قدم های شتابان به طرف حجله زفاف شروع به دويدن کرد.

قلندران که از روزنه های در رفتار شتاب آلود شيخ را ديدند حيرت زده به يکديگر نگاهی کردند. خليفه خانقاه زير لب غريد که : " پس ما اشتباه کرده بوديم، نيروی جوانی شيخ فتوری نيافته است". قلندر ديگر حيرت زده ناليد که : " در اين صورت چيزی دستگير ما نخواهد شد، همه رشته هامان پنبه گشت". سومی به دلداری دوستان شتافت که : " نگران نباشيد، عليامخدره که دختر نيست مدتی همبستر مسيو بوده است، بگذار يک شب هم در بغل پيرمرد باشد، بالاخره مال خودمان است". چهارمی حرف رفيقش را تائيد کرد که : " با اين شتابی که پيرمرد به طرف حجله می رود بعيد می دانم فردا بتواند با پای خودش بيرون آيد، يک شبه حسابش ساخته است".

شيخ صنعان، پشت در حجله رسيد. لحظه ای ايستاد تا نفس به شماره افتاده خود را تنظيم کند. سپس با چند تنحح پياپی ورود خود را اعلام داشت. آنگاه با وقاری شبخانه در نيمه باز حجله را گشود و قدم به سراچه گذاشت. پرده را کنار زد. در پرتو شعله لرزان شمعی که در گوشه اطاق می سوخت، چشمان مشتاقش به جمال عروس افتاد. زن با زييائی خيره کننده اش روی تخت لميده بود، بازوی نيمه لخت ومرمرين را ستون سر کرده و خرمن مواج گيسوان طلائی را پشت سر ريخته و حلقه ای از اين آبشار دلربا را روی سينه عريان و هوس انگيزش رها کرده.


خدابيامرزد آسيد مصطفای ما، نه با هيچ گونه ای از مقولات ضاله هنری آشنائی داشت، و نه در طول عمر دراز و پر برکت خويش قدم از محدوده سيرجان بيرون گذاشته بود. - اما چنان توصيفی از عروس بناز آرميده داستان می پرداخت، که گوئی حاصل عمری بصيرت متکی بر تجربه است. سالها بعد که در رديف ديگر گناهان جواني- گذار مخلص به فرنگستان افتاد و از تالار نقاشی های موزه لوور ديدن کردم در برابر تابلوئی از شاهکارهای داوينچی، بی اختيار به ياد منبر و مجلس مرحوم سيد افتادم، گوئی سيد صاحب کرامت ما با ديد مسبب سوراخ کن خويش در موزه لوور سياحتی کرده است و آنچه بر فراز منبر گفته است توصيفی از اين تابلوی نقاشی بوده است. باری، وقتی که سيد به اينجای داستان می رسيد، بچه های ولگرد و جوانهای لوطی منش مجلس به شيوه سينماروهای لاله زاری سوت می زدند، هلهله می کردند و با صداهای عجيب و غريب خود نظم مجلس را درهم می شکستند. پيرزنها روی خود را تنگتر می گرفتند و زير لب دعا می خواندند و بر شيطان لعنت می فرستادند، عاقله مردان مجلس با صلوات نطلبيده ای به سيد هشدار می دادند که در توصيف ها و تشريح ها مبالغه نکند و جلوتر نرود. سيد نکته سنج هم اين هشدار را درک می کرد و دامن توصيف را فراهم می چيد و به اصل داستان می پرداخت:
شيخ صنعان قدمی جلوتر رفت و چون عروس را همچنان ناز آلود و بی اعتنا ديد، سرفه ديگری سر داد که شايد زن حيا کند و پيش پای شيخ بلند شود و مطابق معمول دست آقا را ببوسد. اما عليامخدره نه پايش را جمع کرد و نه حرکتی به خود داد و نه حتی نگاهی به طرف شيخ افکند.

شيخ قدم دوم را برداشت و سرفه دوم را در فضای حجله خانه پراکند. اما زن گوئی در حالت خلسه فرو رفته بود و توجهی به ورود شيخ نداشت. شيخ با سومين قدم به نزديکی تخت رسيد و برای نخستين بار غرور شيخانه خود را زيرپای نياز غريزی افکند و درهم شکست و با لحن اشتياق آميزی سلام داد. اما زن همچنان سرد و بی اعتنا نگاهش را به زاويه ای از اطاق دوخته بود.

شيخ لرزشی در زانوان خود احساس کرد، صدای ضربان قلب سودازده خود را شنيد. لرزان لرزان پيشتر آمد و کنار تخت زن زانو زد و گوشه توری زيبائی که نيمه اندام زن را پوشانده بود با انگشتان مرتعش خود لمس کرد. زن همچنان مجسمه سرد و زيبائی بی حرکت ماند. شيخ که توقع اين همه خواری و بی اعتنائی نداشت، سرش را به طرف صورت زن برد و در گوش او زمزمه کرد:

" عزيزم!". ناگهان مجسمه زيبا به حرکت آمد. با کف پای خود چنان بر سينه شيخ کوفت که پيرمرد به گوشه اطاق پرتاب شد و تاج درويشی از سرش افتاد و پيشانيش به درگاه اطاق خورد و شکست و خون جاری شد.

پيرمرد توهين ناشنيده، خواری ناکشيده، با گوشه قبا پيشانی خون آلود خود را پاک کرد، از زمين برخاست و اين بار با فاصله ای بيشتر در برابر تخت زن زانو زد. همه شکوه شيخی از رفتارش و غرور کبريائی از وجناتش پريده بود. با تضرعی عاشقانه و چشمی گريان از معشوقه سنگدل و بی ادب تقاضای ترحم کرد.

زن به علامت نفرت روی خود را گرداند. شيخ با سر زانو به گوشه ديگر اطاق خزيد تا در معرض نگاه او قرار گيرد شايد دلش را به رحم آرد. اين ناز خشم آلود سنگدلانه و نياز عاشقانه چند بار تکرار شد، و سرانجام زن زيبا که حوصله اش از التماس های شيخ بسر آمده بود لب به عتاب گشود که:

- پيرمرد! از جان من چه می خواهی؟

و شيخ با لحنی که ديگر فروغی از وقار خانقاهی خود نداشت در جوابش ناليد که:

- عزيزم! اگر می دانستی برای نجات تو چه رنجها کشيدم و چه جانفشانيها کردم با من...

زن کلامش را بريد که:

- برای نجات من؟ مگر من زندانی بودم که نجاتم دهي؟ مگر گرفتار بودم که برايم فداکاری کنی؟

شيخ که از اين سوال پرخاش آميز زن يکه خورده بود، با لحنی ملايم تر و قيافه ای حق بجانب تر جواب داد:

- آری عزيزم، همه صوفيان خانقاه و همه مردم شهر ميدانند که مسيوی کافر خدانشناس، تو دختر عفيفه مسلمان زاده را به عنف و جبر به عقد خويش درآورده بود و...

- چه می گوئی پيرمرد، مگر عقل از کله ات پريده است، دختر عفيفه مسلمه مسلمان زاده کيست؟

- تو عزيز دلم!

- کی همچو حرفی زده است؟ کی ادعا کرده است که من مسلمان و مسلمان زاده ام؟

- همه قلندران خانقاه، همه صوفيان خانقاه.

- غلط کردند! من اصلا دين و مذهبی نمی شناسم، تا چه رسد به اينکه مسلمان و مسلمان زاده باشم. وانگهی گرفتم که مسلمان بودم و گرفتار دست به قول تو کافر خدانشناسی شده بودم، زندگی من چه ربطی به کار تو داشت؟ اصلا تو و قلندران خانقاهت در اين ميان چه کاره بوديد؟

لحن ملايم شيخ يک باره به خشونت گرائيد و غيرت مذهبی در تاروپود وجودش پنجه افکند، اجرای وظيفه شرعی شور عاشقی را از خاطرش برد و نهيب زد:

- زن! چه می گوئي؟ اين وظيفه طريقتی و شريعتی من است که قطب مسلم زمانم و خليفه باستحقاق و بی رقيب خاتم پيغمبران، چگونه می توانستم زنده باشم و بر تخته پوست شيخی و رهبری نشسته باشم و ببينم که زن مسلمه ای را کافری به اسيری برده باشد و برای نجات او خلق را نشورانم و جانش را نجات ندهم؟ مگر نشنيده ای که خواجه عالم صل الله عليه و سلم فرمود " من اصبح ولهم يهتم با مور مسلمين ليس..."

زن که نهيب شيخ جاخورده و لحظه ای دست و پای خود را گم کرده بود به خود آمد و در برابر مردی که با محفوظات خانقاهی به جنگش آمده بود به حربه خداداده خويش متوسل گشت و با عشوه ای ايمان سوز و غمزه ای وسوسه انگيز خطابه شيخ را بريد که:

- به! محض خدا عربی بلغور مکن که من فارسی را هم به زور می فهمم، مثل اينکه فرموديد نجات مرا وظيفه دينی خود می دانيد، درست است؟ درست شنيدم.

- البته، جای اندک شائبه شک و ريبی نيست

- پس مرا برای خدا نجات داده ايد؟ بله؟

- مسلم است، بی ادنی شائبه ای از شوائب اغراض نفسانيه و شهوات شيطانيه.

- محض خدا اينقدر " نيه" به نافم نبند و زبان خانقاهی را بگذار برای صوفيان و قلندران خانقاهت. خوب، اگر مرا محض خدا نجات داده ای و از اين اقدام قصد ثواب آخرتی داشته ای، پس بگو ببينم بنده اينجا چه کار می کنم؟ چرا مرا تحويل خويشان و کسانم ندادی. چرا اين چند روزه با هزار دوزوکلک خواب و آسايش را بر من حرام کرده ای. از اينها بالاتر چرا مرا به حجله خانه کشانده ای بی آنکه "بله" ای از زبان من شنيده باشي؟

زبان شيخ به تته پته افتاد و لحن غرورآميز و طلبکارانه اش به ناله استرحام بدل گشت که:

- عزيز دلم، شهر پر از کفار است، همه در کمين ربودن تو نشسته اند. اگر سايه من بر سرت نباشد خدا می داند چه به روزگارت خواهند آورد. خدا شاهد است که من جز نگهداری و نجات تو قصدی و غرضی ندارم.

- شيخ نازنين دست از ريا بردار. صاف و پوست کنده بگو عاشقم شده ای و با همه وجودت مرا می خواهی.

عرق سردی بر پيشانی شيخ نشست و از لابلای شيارهای افقی و عمودی ناصيه اش دويدن گرفت و در انبوه محاسنش گم شد.

قدمی به تخت نزديکتر شد و در برابر زن زانو زد و با آهنگی لبريز از صداقت و صفا اعتراف کرد که:

- عاشقت شده ام، ترا با همه وجودم می خواهم و در راه رسيدن به تو از جان خودم هم مضايقه ندارم!

- جانت بسلامت باشد. من جان ترا نمی خواهم، اما رسيدن به وصالم شرايطی دارد. اگر می خواهی اسما زن تو باشم و رسما آزاد، همين مقدماتی که چيده ای کافيست، منتها حق نداری قدم به اطاق من بگذاری و دست به اندام من بزنی. اما اگر مرا می خواهی و ميل داری در آغوش گرم و نرمم رنج های گذشته و حسرتهای جوانی را فراموش کنی چاره ای نداری جز اينکه...

- بگو! بلايت به جانم! سر چه قابل که نثار قدم دوست شود.

- سرت سلامت، تعارف را بگذار کنار. اولش يادت باشد که من دين و ايمان درستی ندارم. اصلا پای بند هيچ ملت و مذهبی نيستم. بنابراين حق نداری مقام شيخی و رهبريت را به رخم بکشی. شيخ و رهبر باش برای صوفيان " هوهوزن" و قلندران تبرزين بر دوش خانقاهت. وقتی که نزد من می آئی بايد به صورت يک آدميزاد معمولی باشی بی هيچ ادعائی و غروری.

دل شيخ از اين پيشنهاد به درد آمد. سالهای گذشته سينماوار از پيش چشم خيالش رژه رفتند. رنج های جوانی و خدمت پيران و آداب درويشی و ذکرهای نيمشبی و نمازهای سحرگاهی به يادش آمد. به خاطر آورد که تخته پوست شيخی را به آسانی بدست نياورده است. جلب عنايت شيخ پيشين و غلبه بر حريفان و کنار زدن رقيبان با چه دشواری هائی همراه بوده است. نيت کرد که برخيزد و پای تقوی بر فرق اين عشق رسوا نهد و مقامات زهد صد ساله را فدای عشق و هوس نکند، اما، سنگينی نامعهودی در وجود خود احساس کرد. دريافت که نمی تواند وسوسه زيبائی زن دامن جانش را گرفته بود و براحتی از دست نمی گذاشت. سرانجام تسليم هوس شد و در برابر چشمان نافذ و ايمان کش زن، تعهد کرد که به ميل دل او رفتار کند.

زن فتان که نخستين حمله خود را با پيروزی نامنتظری همراه ديد بر جسارت افزود که:

- از اينها گذشته من زنی هستم نازپرورده تنعم... نه در خانه پدرم سختی کشيده ام و نه در خانه شوهر. فضای محقر خانقاه، با حجره های مختصر و توسری خورده اش جای من نيست...

در اين اثنا هياهوئی از فضای خانقاه شنيده شد. زن سکوت کرد و شيخ که با همه وجودش محو تماشای جمال و مستمع سراپا دقت سخنان زن بود، به خود آمد و با حرکتی چابکانه از جا جست و به طرف در اطاق رفت تا از علت هياهو جويا شود. صدای داد و فرياد هرلحظه بيشتر می شد و در انبوه صداها جمله های بريده ای به گوش حجله نشينان زفاف خورد که: " به چه حقی او را به حجله برده است... مگر اينجا شهر هرت است... پيرمرد صدساله خجالت نمی کشد. نميگذاريم، خاک خانقاه را به توبره می کشيم. کشکول هايتان را بر فرقتان می شکنيم..." و در ميان هريک از اين عبارات شعارگونه جسارت آميز همهمه صوفيان به گوش می رسيد که ظاهرا را ه را بر مهاجمان بسته بودند و يکصدا با نغمه " هوهو، ياهو يا من لاهوالاهو" می خواستند به فريادهای مدعيان غلبه کنند.

شيخ به درحجله نزديک شد. پرده را به کناری زد، قفل " شب بند" در را گشود و خواست در را باز کند و به حياط خانقاه رود که به ياد اندام نيمه عريان زن افتاد. خون غيرت در شقيقه هايش دويدن گرفت. به طرف زن برگشت. شمدی را که پائين تخت افتاده بود برداشت و با احتياط به طرف تخت رفت که اندام مخدره عفيفه را بپوشاند. اما زن با يک حرکت دست شمد را به کناری پرت کرد و پرخاش کنان نهيب زد که:

- مگر قرار نشد غرور و غيرتت را بيرون در بگذاری و نزد من بيائی. من اهل حجاب و روسری و توسری نيستم. من آزاده به دنيا آمده ام و می خواهم آزاد زندگی کنم.

در اين فاصله بانگ هياهوی مهاجمان بيشتر شد. جماعت به حجله خانه رسيده و با مشت های پياپی بر در می کوبيدند. شيخ سراسيمه و غضب آلود به طرف در اطاق دويد. در گشوده گشت و در آستانه آن جوان بلند بالائی نمودار شد. دو سه نفر ديگر هم در حياط خانقاه با صوفيان گلاويز بودند:

شيخ با خشم پلنگی که شکارش را ربوده باشند به طرف جوان متجاوز حمله کرد. با يک نهيب امواج هياهو را درهم شکست. سکوت رعب انگيزی بر فضای خانقاه مستولی شد، اما لحظه ای بيش نپائيد. جوان متجاوز روياروی شيخ قرار گرفت که:

- به حکم چه قانونی دختر ما را ربوده ای و به حجله گاه برده ای.

پيرمردی از مهاجمان فرياد زد:

- ايهاالناس، از اين شيخ بپرسيد از جان دختر ما چه می خواهد؟

مردم شهر که به تماشا آمده بودند، بعضی حيرت زده صحنه کشمکش را می نگريستند، گروهی از اهانتی که بر شيخ رفته بود اشک اندوه بر مژگان داشتند، معدودی هم با مهاجمان همدردی می کردند، نه به شجاعت و جسارت آنان بلکه با زمزمه هائی که در آغاز بسختی شنيده می شد و اندک اندک اوج می گرفت، و از همين جماعت تماشاچی عبارتی به گوش شيخ خورد که:

- ظاهرا جوش و خروش شيخ و فداکاری های ما مردم از همه جا بی خبر نتيجه خوبی نداده است بجای آنکه دختر بی گناه را از آغوش کافری نجات دهيم و به خانواده اش بسپاريم به چنگ قلندران شهوت پرست خانقاهی سپرده ايم.

شيخ هوا را پس ديد. اگر بيش از اين تحمل کند و خاموش ماند، بر جسارت مدعيان و ترديد صوفيان و انکار شهريان افزوده خواهد گشت و چه بسا به طرف حجله گاه هجوم برند و طعمه ناب ناچشيده را از چنگ هوسش بربايند. پرده خون آلود غضب چشمان حيرت زده اش را فرا گرفت. با يک جهش خود را به سکوی وسط خانقاه رساند. قلندران تبرزين بر دوش دورادورش را گرفتند. عمله سماع " شاخ نفير" ها را از توبره بر گردن افکنده بيرون کشيدند و با همه نيرو در آنها دميدند. صدای طبل و نفير فضای خانقاه را فرا گرفت شيخ در لحظه ای مناسب، شبکلاه درويشی را از سر برداشت و انبوه گيسوان سفيد خود را بر دوش ريخت، با يک فرياد " هوهو، يا هو" صوفيان و قلندران را بخروش آورد، مردم حيرت زده شهر هم بی آنکه در جمع مريدان شيخ باشند، همصدای صوفيان به ذکر" ياهو" پرداختند و بانگ اعتراض مهاجمان در همهمه ذکر جلی گم شد. گيسوان بر دوش رها شده و قيافه ملکوتی شيخ و از همه بالاتر اشک بر محاسن غلطيده اش دل جماعت را به جوش و هيجان آورد و منکرانی که تا لحظه ای پيش در کار شيخ به چون و چرا پرداخته و با مهاجمان همصدا بودند، يکباره خود را فدائی شيخ يافتند.

در اين هنگام با اشارات دست شيخ، سکوتی صحنه خانقاه را فرا گرفت و در پی آن شيخ با صدای رسائی جمعيت را مخاطب قرار داد که:

- ای ياران طريقت و هواداران حقيقت! ای مردان غيور و ناموس پرستی که مخدره عفيفه مسلمه محترمه ای را از چنگ کافر ملعون خدانشناس نجات داديد، چرا انتقام ناموس برباد رفته اين زن را از خويشان و کسانش نمی گيريد، مگر اينان نبودند که دختر خود را تسليم مسيوی کافر کردند، اگر همان روز به حساب اين کفار خارج از اسلام رسيده بوديد، امروز جرات نداشتند حريم مقدس خانقاه را درهم بشکنند و بسراغ زن بيايند که او را ببرند و تسليم کافری ديگر کنند. ای قلندران وارسته، ای صوفيان صافی عقيده، ای همشهريان غيرتمند، ناموس پرستی شما کجا رفته است، بکشيد اين کفار حربی را...


خدا رحمت کند مرحوم آسيد مصطفی را، به اينجای داستان که می رسيد بغض گلويش را می گرفت. اشک از چشمانش سرازير ميشد، صدايش از هجوم غضب می لرزيد، و ضمن شرح مفصلی که از حمله خلايق بی خبر به طرف مدعيان و مهاجمان می داد، نگاه تحقير آميز خود را بر چهره مستمعان می پاشيد. گوئی می خواهد انتقام خون بناحق ريخته اقوام و خويشان زن را از حاضران مجلس بگيرد. در نگاه اشک آلودش جهانی ملامت موج ميزد.
با لحن غمزده ای حرکات و حمله قلندران و صوفيان را تفسير و توجيه می کرد. از قلندران که دانسته و سنجيده بر خويشان معترض زن حمله برده بودند ظاهرا نفرت و گلايه ای نداشت. همه انزجار و نفرينش متوجه صوفيان با صفائی بود که به حکم ايمان خويش و اشارت پير دست خود را به خون بی گناهان آلوده بودند و هريک به شکرانه اين پيروزی و به قصد کسب ثواب اخروی جرعه ای از خون مدعيان نوشيده بودند.
در اينجا مرحوم سيد چند بيتی از مستزاد مرحوم بهار را با دو دانگ محزونی می خواند که:
از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام داد از دست عوام
کار اسلام زغوغای عوام است تمــــــام داد از دست عوام
آنگاه مطابق معمول از بزنگاه داستان استفاده می کرد و گريزی به واقعه دلگداز کربلا می زد و به فتوای شربح قاضی اشاراتی می کرد که حسين بن علی، فرزند فاطمه زهرا و جگر گوشه محمد مصطفی را " خارجي" معرفی کرد و فتوا به قتلش داد و قتلش را بر مسلمانان واجب شمرد و مردم نادان و بی خبر از روح شريعت مصطفوی ساز و برگ جنگ برگرفتند و کردند آنچه که نبايد می کردند.
مرحوم سيد- چنانکه پيش از اين هم اشاره رفت-سوادی نداشت و به مدرسه ای نرفته و کتابی نخوانده بود. با اين وصف مسلم است که از مباحث روانشناسی و تحليل نفسانی به شيوه علمای فرنگ بی خبر بود. نه تنها از نظرات پاولف روسی و برگسن انگليسی و فرويد اطريشی اطلاعی نداشت که نامی هم از آن نشنيده بود، اما فارغ التحصيل مدرسه تجربی اجتماع بود و به فيض مشاهده مستقيم و تحليل نفسانی مشهود است به چنان تسلطی در شرح عوام نفسانی و مراتب روانکاوی رسيده بود که شنوندگان آشنا بدين مباحث را به حيرت می افکند، و من اين مايه فضل سيد را از زبان معلم موسيقی مدرسه مان شنيده بودم که خود از ليسانسيه های علوم تربيتی بود و دوره هائی از روانشناسی را در دانشگاه تهران خوانده بود و تناسب برنامه های فرهنگی و مشکلات تفتيش عقايد به سير جانش افکنده و به کلاس موسيقی اش رهنمون گشته بود.
بعدها که به دانشگاه آمدم و چند فصلی از علم تازه به دوران رسيده روانشناسی خواندم، با يادآوری مجالس سيد پی به واقعيت تعريف معلممان بردم، و يکی از آن موارد، همين جای داستان بود، لحظه ای که شيخ انتقام خود را از کسان زن گرفته و فرمان قتلشان را صادر کرده و خلايق را به کشتار واداشته و خود پيروزمندانه در ميان امواج هلهله مردم و هوهوی صوفيان به حجله خانه برگشته است.
در اينجا مرحوم سيد، چنان تحليل عالمانه و دقيقی از حالات متناقض روحی شيخ ميکرد و چنان تجسمی از غرور پيروزی، ملامت نفس لوامه، شوق عاشقانه، نفرت درونی، وسوسه های شيطانی و سرزنش ايمانی شيخ می نمود که باز گفتنش از عهده قلم شکسته من ساخته نيست.
سيد نازنين، شيخ صنعان را سرمست جام غرور و هوس، اما نگران از ارتکاب گناه و عذاب الهی، به حجله خانه می برد و گرفتار کشمکش درونی به گوشه اطاق می نشاند، مبهوت و حيرت زده، بيزار از اعمال خويش و بی اعتنا به وجود زن.
سپس شيطان را کشان کشان به داخل حجله خانه دربسته می آورد و بر فراز تختخواب زن می برد و سرانجام در قالب پيکر نازنين او جايش می داد، تا زن هوس انگير را به لوندی و دلربائی وادارد و شيخ گنه کرده پريشان روزگار در پشيمانی فرورفته را به حال آورد و متوجه زيبائی های اندام دلفريب خود کند، به جنبش آرد و به غرقاب رسوائی بکشاندش.
از زبان سيد بشنويد:

زن لوند و زيبا، از قيافه گرفته و پيشانی درهم شيخ در گوشه ای خزيده و زانوی غم در بغل گرفته و دل آزرده گشت. سکوت و آرامش را جايز نديد. با خميازه نازآلودی شيخ را متوجه حضور خود کرد و مقارن لحظه ای که نگاه غم گرفته شيخ بطرف تختخواب افتاد لوندانه غلطی زد و سينه های نيمه لخت و هوس انگيز خود را در معرض تماشای او قرار داد. با اين جلوه " اساس توبه که در محکمی چون سنگ نمود" درهم شکست، و همه آثار پشيمانی و ملال از چهره پرچروک شيخ محو گشت و سرزندگی و نشاط ساعتی پيش را از سرگرفت و به طرف زن رفت.

عشوه گر زيبا، در حالی که لبخند طنزآلودی به استقبال نگاه هوس آميز شيخ فرستاد، پرسيد:

- در حياط خانقاه چه خبر بود؟

پيرمرد با لحن گلايه آميز طلبکارانه ای گفت:

- هرچه می کشم از دست تو می کشم. مشتی اراذل و اوباش شهر به خانقاه ريخته بودند و به دروغ خود را از کسان تو معرفی کردند و می خواستند ترا از جائی بدين امنی و راحتی بربايند و بار ديگر گرفتار کافری خدانشناس تر از " مسيو" کنند.

زن تبسم استهزاآميزش را به خنده بلندی مبدل کرد و پرسيد:

- خوب جناب شيخ با اين مدعيان چه کرديد؟

- هيچ، يقين داشتم که دروغ می گويند، مشتی کافر بی دين اند. قانون خدا و فرمان خانقاه را درباره آنان اجرا کردم. حکم الحاد و ارتداد آنان را صادر کردم و خلايق در يک چشم بهم زدن حساب همه را رسيدند. اين وظيفه طريقتی من بود. يقينا ثوابش از هرجهادی بيشتر است.

- عجب! پس حضرت شيخ هم با يک فرمان از مجاهدين فی سبيل الله شديد و خون نحس و نجس چند کافر مرتد را بر زمين ريختيد؟

- آری، قانون خانقاه چنين است. اگر مسير شود حاضرم شخصا روزی هفتاد نفر، بلکه هفتصد نفرشان را در راه رضای خدا بدست خودم گردن بزنم.

- در راه رضای خدا؟ يقين داريد که فرمان شما مطابق احکام خدائی بوده است؟

- البته، جای ترديد نيست. هرکس در صحت فرمان من ترديد کند، کافر است و واجب القتل. حکم خدا را من می فهمم که شيخ خانقاه و قطب زمانم. اراذل و اوباش که از فوت و فن طريقت و احکام خانقاهی خبر ندارند.

- راستی جناب شيخ يقين داشتيد اينان که به فرمان مبارکتان کشته شدند، اراذل و اوباش بودند نه خويش و کسان من.

- جای کمترين ترديدی در اين مورد نيست.

- اما شيخنا من از روزن در حياط خانقاه را تماشا کردم، دو سه نفر از مهاجمان را شناختم، يکی دائی من بود و دو تاشان هم پسرعموهايم بودند.

- دست بردار زن! خدا دلالت خيرت کند، چرا می خواهی يقين مرا به شک مبدل کني؟

- شيخ آنچه گفتم عين واقعيت بود. هرسه نفر را شناختم.

شيخ در حالی که از حيرت و وحشت به لرزه افتاده بود، صدايش را بلند کرد که:

- اگر اين سه نفر را شناختی و واقعا عموزاده ها و دائی تو بودند، چرا از جايت تکان نخوردی، چرا به ياريشان نيامدی، چرا حالا به اين خونسردی وبی اعتنائی روی تختخواب افتاده ای و آه و شيون نمی کنی، محال است، البته محال است، دروغ می گوئي!

- نه، دروغ نمی گويم، مثل اينکه هنوز مرا نشناخته ای، من با زنهای ديگر فرق دارم، اصلا از جنس آنها نيستم. راستش را بخواهی با همه آدميزاده های ديگر تفاوت دارم. مگر قبلا به تو نگفتم که دل بسته هيچ دين و مذهب و آئينی نيستم. خوب گوشهايت را باز کن، بشنو چه می گويم، من نه اهل دين و ديانت و اين حرفها هستم، نه اهل عاطفه و احساسات و نه پايبند صفا و وفا و پرت و پلاهائی از اين قبيل. دائيم کشته شد بشود. پسرعموهايم کشته شدند، به درک. سرموئی غمگينم نکرده است. عمر آدميزاد کوتاهتر از آن است که بخاطر مرگ اين و آن با آه و افغان بگذرد.

- چه می گوئی زن! تو از مرگ خويشان و عزيزانت ناراحت نيستي؟

- اولا ميان دعوا نرخ طی مکن، اينها خويشان من بودند، اما عزيزانم نيستند. اصلا من عزيزی ندارم. از مرگشان هم سرسوزنی ناراحتی احساس نمی کنم.

- از من چه طور؟ از من که فرمان به کشتن آنها دادم نفرت نداري؟

- ابدا خاطرت جمع باشد.

- عجب موجود سنگدل و بيرحمی هستی.

- ممکن است سنگدل و بيرحم باشم، اما کذاب و رياکار نيستم. از تو فعلا نه بدم می آيد نه خوشم. اگر چنانکه دلم ميخواهد و شايسته شان وزيبائيم باشد، از من نگهداری کنی ممکن است چند روزی در آغوشت بگذرانم و پيرانه سر جوانت کنم. اما يادت باشد من نه اهل دل بستن به کسی هستم و نه از آن زنانی هستم که عمری را با يک شوهر بسر برند و با چادر به خانه شوهر آيند و با کفن بروند. هر وقت خواستگار مناسب تری پيدا شد با اردنگی عذرت را می خواهم و به آغوش او می خزم.

- لعنت خدا بر تو زن، به عذاب ابدی الهی گرفتار شوی که شيطان مجسمی.

زن در برابر جوش و خروش شيخ با قهقهه ای شيطانی، روی تختخواب نيم خيز شد و چشمان افسونگر و بی حيايش را در چشمان پيرمرد دوخت و گفت:

- هر اسمی که دلت می خواهد روی من بگذار، من همينم که هستم. عوض شدنی هم نيستم. اصلا طبيعت و خلقم همين است، از عذاب الهی و جهنم و آتشبازيهای آن دنيا هم ترسی ندارم. لطفا در دکان موعظه و تهديد و عيدت را تخته کن که مشتری نيستم. وانگهی من که به سراغ آقا نيامده ام، اين تو هستی که عاشقم شده ای و برای رسيدن به من هزار دوز وکلک سوار کرده ای...

شيخ منتظر تمام شدن نطق زن نشد. با خشمی آتشين از جايش برخاست، تفی به علامت نفرت بر چهره زن افکند، و لاحول گويان از اطاق بيرون رفت و در را بسختی بهم کوفت، با عبارت دشنام گونه ای که:
- لعنت خدا بر من اگر بعد از اين به صورتت نگاه کنم.

*************
بخش اول بخش دوم بخش چهارم بخش پايانی
-----------------------------------------------------