گــــــــر مريد راه عشقی فکر بدنامی مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
آقا سيد مصطفای روضه خوان را تنها گروهی از همشهريان مخلص به خاطر دارند که در سراشيب غم انگيز دوران پيری افتاده اند، و ملال منازل بعد از چهل را با خاطره شيرين جوانی می آميزند.
مرحوم آقا سيد مصطفی از نوادر روزگار خويش بود. سيد نجيب و زحمتکش بی سوادی بود که حرکات بی تکلف و دهن گرم، و از همه بالاتر حرمت جدش او را از شغل پرمشقت خاک کشی به منصب روضه خوانی رسانده و بر عرشه منبرش نشانده بود.
سيد امی بود و از نکبت خواندن و آسيب نوشتن برکنار. بی آنکه به مدرسه رفته و در زوايای مکتب خانه ای عمر تلف کرده و اواخر عمر به گناه کبيره روشنفکری مغضوب خلق خدا شده باشد، به فيض حافظه قوی در محضر عمه جانش بی بی کلثوم شرح واقعه جانگذار کربلا را با شاخ و برگهای متداول شنيده و به خاطر سپرده بود، و با اين سرمايه هنگفت سخن، بازار ديگر روضه خوانهای شهرمان را از رواج و رونق انداخته بود.
من خود از مجذوبان منبر سيد بودم و در اين لطف سليقه و حسن انتخاب، به فيض طبع تازه جوی همسالانم، تنها نبودم. دلم می خواهد حال و مجالی نصيب افتد تا در اين روزگاری که " مقاله نويسی" از مقوله محرمات است و در رديف گناهان کبيره، با نقل صحنه هائی از حرکات و سخنان سيد به داستانسرائی و نقالی سرگرم شوم و نقش لبخندی بر چهره درهم کشيده شما خوانندگان گرامی بنشانم.
باری، مرحوم سيد، در همه مجالس روضه خوانی شهر ما شرکت داشت و به قول يکی از رفقا " اطلاع" را بمنزله " دعوت" می پذيرفت و مستمعان مشتاق را از مجلس شنيدنی و دلنشين خود محروم نمی گذاشت. آخر هر جلسه روضه خوانی اگر برای آخوندهای ديگر، مجلس افاضه بود، برای سيد نازنين ما مجلس افاضه و استفاضه هر دو بود. از نخستين لحظات شروع مجلس می آمد و در کنار منبر می نشست و تا رسيدن نوبت، با همه هوش و حواسش سخنان غالبا تکراری همکاران را می شنيد و به خاطر می سپرد و اين بهره اندوزی را در مجلسی ديگر با تغييرات و اضافاتی تحويل مستمعان می داد. تصرفات ذوقی سيد در نقل قصه ها و روايات و اخبار حد و مرزی نداشت، زيرا پای بند کتاب و سندی نبود، فلان داستان مذهبی را افواهی می شنيد، به ميل دل و حکم سليقه خويش در آن تصرفاتي- غالبا دلپذير- می کرد و بازش می گفت، بی آن که اعتنائی به اعتراض همکاران و ريشخند مدعيان داشته باشد.
نخستين دوره آشنائی من با نام بلند آوازه " شيخ صنعان" و سرگذشت عاشقانه عبرت آموزش در محضر وعظ و پای منبر سيد آغاز گشت.
اين داستان دلنشين را در حوالی ده سالگی بارها از زبان گويا و دهان گيرای مرحوم سيد شنيدم و به فيض ذوق افسانه پسند کودکی چنان بر دلم نشست که نه تاراج بی رحم روزگار موفق به محو آثار آن گشت و نه روايات ديگر اين داستان از اديبان و شاعران نامور توانست از جلوه و جلال آن بکاهد. " خليل من همه بتهای آرزوی بشکست".
حتی شيخ عطار هم با همه جادو سخنی و لطف تعبير و تلميحات عرفانی نتوانست طبع دهاتی و مزاج افسانه پسند مخلص را از روايت سيد منصرف و به منظومه نامدار خويش منعطف سازد.
داستانی که از مرحوم سيد مصطفی شنيده ام با منظومه ای که قريحه تابناک "عطار" آفريده است مختصر اختلافی دارد، و به همين دليل عين روايت مرحوم سيد را- تا آنجا که حافظه ام مدد رساند- برای شما نقل می کنم، بدين اميد که خوانندگان نکته سنج آن را با منظومه شيخ صنعان در " منطق الطير" عطار مقابله کنند و به داوری بنشينند.
شيخ و مسيو
شيخ صنعان پير عهد خويش بود، خانقاهی داشت و دم و دستگاهی و مريدان مطيع و فرمانبرداری که هريک دانه اش معادل يک فروند هواپيماي جمبوجت ۷۴۷ ارزش دارد. کار شيخ بزرگوار ارشاد مريدان و تامين صوفيان از محل نذر و نذورات مردم معتقدی که به مصداق " دنيا مزرعه آخرت است" می خواستند در آن جهان هم مرفه و آسوده بسر برند و در شمار " هم فيها خالدون" باشند.
در همسايگی خانقاه شيخ، باغی بزرگ بود، و در دل اين باغ کاخ سربه فلک کشيده ای، و در درون اين کاخ يک عدد " مسيو"ی کافر خدانشناس.
کاروبار مسيو " سکه" بود. باغ وسيع و پرميوه ای در اختيار داشت، صدها غلام و کنيز دست بر سينه و کمربسته خدمتش بودند. سرداب خانه اش پر از " خم های خسروی" بود، سگ های درنده ای از قصر فرعونيش محافظت می کردند ، علنا شراب می انداخت و مطرب و رقاص به حضور می طلبيد و می گساری می کرد و از مسلمانان دور و برش پروائی نداشت. از اينها بدتر وجود خوک دانی کثيف و دماغ آزاری در گوشه باغش، با دهها خوک نر و ماده و کوچک و بزرگ، جان اهل محل را به تنگ آورده بود.
خوکها آزادانه در فضای باغ می گشتند، شاخه های نورس و نهال های تازه پا را با فشار تنه گندآلود خود درهم می شکستند. بی هيچ پرهيز و پروائی وارد استراحتگاه خدمه می شدند و اطاق را به لجن می کشيدند، و احدی جرات نداشت به خوکهای مردم آزار و خود راضی بگويد بالای چشمتان ابروست.
مردم محله و حتی ساکنان و خدمه قصر از زورگوئی و کثافت پسندی مسيو به جان آمده بودند، اما از عواقب وخيم يکی دو اعتراض ملايم عبرت گرفته بودند و می سوختند و می ساختند و دم نمی زدند، در انتظار اين که فرجی برسد و فرصتی پيش آيد تا دمار از روزگار مسيو و خوکهايش برآورند.
عروس مسلمان در سرای کافر
جناب شيخ صنعان هم دل خوشی از " مسيو" نداشت، گويا، مرد لامذهب خيره سر تجاوزی به موقوفات شيخ کرده بود و از اين بدتر گاهی خوکهای پوزه آلود نامبارک قدمش، از " راه آب" مشترک وارد خانقاه می شدند و فضای مقدس و خاک متبرک آن را می آلودند. به همين دليل حضرت شيخ غالبا در پايان مجالس ذکر و سماع نفرينی نثار وجود منحوسش می کرد. تا اينکه روزی آوازه در شهر افتاد که مسيو عروسی تازه آورده است، و اين خبر وحشت انگيز دهان به دهان گشت که مرد خارج از مذهب دختر زيبای يکی از رعايای مسلمان خويش را با حقه بازی و تهديد و تطميع به حرمسرای خود برده است.
خبر در حکم زلزله بود و ارکان شهر و محله را به لرزه انداخت و بيش از همه شيخ صنعان را، آخر او پير طريقت بود و پاسدار قوانين شريعت. به هيچ قيمتی نمی توانست زنده باشد و ببيند که مخدره عفيفه مومنه ای در حباله نکاح کافر از سگ نجس تر خدانشناس درآيد، و اين واقعه شوم را با لطمه هراس انگيز که بر بنيان شريعت خواهد زد تحمل کند.
شيخ بی آنکه چشمش به جمال دختر افتاده باشد، فرياد واشريعتا برداشت و صوفيان خانقاهی و اهل شهر را به جنگ مسيو بسيج کرد. مردم صافی اعتقاد، برآشفته از اين واقعه، گرداگرد باغ مسيو را گرفتند و پيغام دادند که هرچه زودتر بايد دختر مسلمان را به خانه پدرش بفرستد، وگرنه باغ شدادی و قصر فرعونيش را بر سر منحوسش خراب خواهند کرد.
مسيو که خود را در بن بست مرگ آفرينی احساس کرده بود، يکباره اشتلم های هميشگی خود را فراموش کرد و با لحن متضرعانه ای پيغام فرستاد که " غلط کردم، دختر را به خانواده اش تحويل می دهم، دست از جانم برداريد!".
اما خلق جوشان و خروشان که سينه ای مالامال کينه داشتند و از تجاوزها و مردم آزاری های مسيو و خوکهايش زندگی خود را تباه شده می ديدند دست از محاصره برنداشتند. علاوه بر اين، تنی چند از رندان زيبا پرست خانقاهی و چند نفری از لشوش و الواط شهر- که با نيم نگاهی صورت نازنين " قدرت خانم" را ديده و يا وصف جمالش را شنيده بودند و از اين " نمد" بلوا به انتظار " کلاه" غنيمتی بودند، نگران از اينکه مسيوی وحشت زده دختر را روانه خانه پدرش کند و دل مشتاق آنان را حرمان زده سازد، مردم را به پايداری تشويق می کردند و از جناب شيخ که پيشاپيش صفوف صوفيان به جنگ مسيو آمده بود می خواستند که به هيچ قيمتی از در مذاکره و مصالحه درنيايد. در اين پافشاری مردم شهر و خدمه باغ نيز همداستان بودند، گروهی به دليل نفرتی که از خوکدانی مسيو داشتند و زجری که از تجاوز خوکهايش کشيده بودند و جماعتی به سودای خمهای خسروی و دم و دستگاه شاهانه قصر پرتجمل و با شکوه مسيو.
اما، شيخ صنعان مردانه به جنگ آمده بود و فارغ از جمال دلفريب زن و سودای مال و پروای خوکها، می خواست در راه خدا جهادی کرده باشد و صفحه خاک را از وجود آلوده کافر پاک گرداند.
در اينجا صدای گرم آقا سيد مصطفی شور و حرارتی ديگر می يافت، با چنان تعبيرات و هيجانی صحنه جنگ را مجسم می کرد که گوئی شخصا در آن حضور داشته و حتی از فرماندهان اصلی حمله و هجوم بوده است. دريغا که قلم بی رمق و بی نوای من، از لحن گيرا و تعبيرات بديع مرحوم سيد بی بهره است، و شما خوانندگان عزيز بايد اين قسمت را با مدد خيال سبک سر خويش صحنه آرائی کنيد و به تماشا بنشينيد.
سيد نازنين ما، پس از شرح جنگ و غلبه ياران شيخ و شکست و فرار مسيوی خدانشناس و غارت اندوخته ها و کشتار خوکهايش، به بزنگاه داستان می رسيد که صوفيان و فداييان شيخ به حرمسرای مسيو داخل شده اند و چادری بر سر قدرت خانم انداخته اند و او را کشان کشان به صحن حياط آورده اند، بدين نيت که به خانه پدر بازش گردانند و بدست خويشانش بسپارند.
دنباله داستان را از زبان سيد بشنويد:
آشوب قلندران و اوباشان
" بيچاره عورتينه عفيفه" را به حضور شيخ آوردند. شيخ شادمان از اين که مسلمان را از چنگ کافر نجات داده است وشريعت مقدس اسلام را از خفت و خواری پيراسته و فرمان خداوندی را اجرا کرده است، رو به صوفيان کرد که " ببريد، اين مخدره عفيفه را به دست اهل و کسانش بسپاريد". مردم هيجان زده متعصب با صدای بلند صلواتی فرستادند، و در ميان انبوه جمعيت راهی گشودند تا دختر را به خانه اش برسانند.
در اين اثنا چند نفری از قلندران خانقاهی که دل در هوای دختر داشتند و در آتش اين بلوا، خيالها پخته بودند، در برابر شيخ صنعان زانو زدند و دستار از سر گشودند و فرياد وااسلاما برآوردند.
شيخ حيرت زده پرسيد که " چه می گوئيد؟ مگر نبايد دختر را به خانه اش ببرند و به دست کسانش بسپرند؟"
يکی از قلندران که حياتی کمتر و روئی بيشتر از ديگران داشت فرياد زد که " ای شيخ بزرگوار، آيا غيرت و حميت اسلامی تو اجازه می دهد که اين عفيفه عورتينه بی پشت و پناه را به دست مردمی بسپاری که قدرت نگهداريش را نداشتند؟"
صوفی ديگری به کمک رفيقش آمد که " خويشان و کسان دختر لياقت نگهداری او را ندارند، به محض اين که به خانه رفت او را کافر ديگری می فروشند."
سومي- با اشک و آه- به تائيد آن دو برخاست که " در اين صورت حضرت شيخ جواب خدا را چه خواهد داد؟"
از نام خدا لرزه ای بر اندام شيخ نشست. به ياد عمری طاعت و عبادت افتاد که محض رضای خدا کرده بود. خود را بر دو راهی عجيبی گرفتار ديد. اگر دختر را بدست کسان نالايقش بسپارد چه بسا باز نصيب کافری گردد، اگر نسپارد با او چه کند؟ و در کجا از او نگهداری نمايد. خانقاه قلندران دلق پوش و درويشان " من تشا" بر دوش که جای نازنينان نازکدل نيست.
در اينجا مرحوم سيد اشاره مفصلی داشت به شيرين کاريهای شيطان و ولعی که برای فريب و گمراهی مومنان دارد، و قدرت خدادادی که از روز الست نصيبش شده است تا به هر صورت و هر هياتی که بخواهد درآيد و براحتی مردم پاک و خداپرست را وسوسه کند و به درکات جهنم بکشاند.
مرحوم سيد، اين بزنگاه داستان را برای موعظه انتخاب کرده بود و با شرح کشافی درباره جلوه های شيطان به مستمعين سراپا شوق و انتظار، هشدار می داد که مواظب دوروبر خودشان باشند و از شر وسواس خناس به رب الناس پناه برند و در مواضع قدرت اطرافيان خويش را بپايند که مبادا شيطان در قالب دوستی و هيات مريدی رفته باشد به قصد فريب آدميزاده مغرور خوشباور.
سپس با لحن محزون و آواز دو دانگی که داشت، اين بيت مثنوی را زمزمه می کرد که : " ای بسا ابليس آدم رو که هست..." و به محض آنکه آثار خستگی و بی حوصلگی را در چهره از نصحيت گريزان مستمعين مشاهده می کرد، به سراغ داستان می رفت.
شيرنکاری شيطان
شيطان عليه ما عليه که ديد در اين ماجرا سرش بی کلاه مانده است و نزديک است که دختر را به کسانش بسپارند، در هيات مريدی از صوفيان خانقاه ظاهر شد و فريادش را بلند کرد: " البته، حق با حضرت شيخ است، بايد دختر را به خانواده اش تحويل دهيم. وظيفه دينی ما نجات دختر مسلمانی بوده است از چنگ کافري. الحمدالله که وظيفه خود را انجام رسانده ايم " با گفتن اين کلمات به دختر در چادر پيچيده نزديک شد و با نهيبی قلندران و صوفيان را از گردش به کناری زد و از روی چادر بازوی او را گرفت و کشان کشان به حضور حضرت شيخ آوردش بدين بهانه که تشکری کند و رهسپار خانه اش گردد.
وقتی که دختر را نزديک شيخ آورد و با ظرافتی شيطنت آميز گوشه چادر را از جمال بی مثال عليامخدره کنار زد و جناب شيخ صنعانی که عمری را صرف رياضت و مجاهده و ترويج طريقت و اصلاح خلايق کرده بود و کار اعتماد به زهد و طاعتش به مرحله ای رسيده بود که در قنوت نماز به جای " الهنا عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک" می خواند " الهنا عاملنا بعدلک..." با نخستين نگاه زن، لرزه ای بر اندامش افتاد و عرق سردی بر پيشانی " سفته بسته اش" نشست و قطرات درشت عرق از لای " محاسن" انبوهش سرازير شد.
قلندران خانقاهی که شيخ را چون نگين انگشتری در ميان خود گرفته بودند با نگاهی زيرچشمی و به فيض " فراست مومن" ما فی الضمير شيخ را خواندند و در يک لحظه همصدا فرياد برداشتند که " چه میگوئيد؟ مگر میتوان زنی بدين بيچارگی و وحشت زدگی را به دست کسان نالايقش سپرد؟ جواب غضب خدا و حساب روز جزا را چه میدهيد؟"
اجامر و اوباش که در فاصله ای ايستاده و برق النگوهای طلا و سينه ريز مرواريد زن دلشان را به هوس انداخته بود قمه ها را کشيدند و با قلندران و صوفيان همصدا شدند که " ابدا رضايت نمیدهيم که او را به خانواده اش تحويل دهيد، ما بوديم که خانه را بر سر مسيو خراب کرديم و از سگهای نگهبان و خوکهای کثافت خورش نترسيديم و پيش رفتيم و خون داديم، حالا زن را رها کنيم برود و به چنگ مسيوی ديگری بيفتد؟ مسلمانی کجا رفته ديانت چه شده".
مردم معمولی شهر که نه دل خوشی از قمه کش ها داشتند و نه علاقه و ارادتی به قلندران خانقاهی، وانگهی چيزی از مقوله حس ششم آنان را از سکوت رضايت آميز شيخ با برق نگاه مشتاقانه ای که از اعماق چشمانش می درخشيد و از جاروجنجالی که قلندران و قداره کشان راه انداخته بودند، بحيرت و ترديد افکنده بود نمی دانستند چه بايد بگويند و چه بايد بکنند.
در اين اثنا بازرگانی از محترمان و خوشنامان شهر پيش آمد و بدين نيت که غائله را فرو نشاند و " عيال عورتينه" را از تجاوز قداره کشان و رندان خانقاهی نجات دهد، داوطلب شد که موقتا از عليا مخدره در خانه خودش نگهداری کند تا سر فرصت گروههای مختلف بنشينند و به مقتضای شرع فکری بحالش کنند.
شيخ صنعان که به تقوای تاجر معتقد بود، اين دعوت را پذيرفت و مردمی که با سوابق خوشنامی و بی غرضی بازرگان آشنائی داشتند با صلوات بلندی از اين پيشنهاد استقبال کردند و " عيال عورتينه" را به او سپردند و خود با فراغ خاطر به سراغ کار و زندگی خويش رفتند.
خدا رحمت کند مرحوم آسيد مصطفی را. وقتی که به اينجای داستان می رسيد، منبرش حرارت و لطف ديگری پيدا می کرد. حضرتش چون عمری ميان مردم گذرانده و با نقاط تاريک و روشن روح بشر آشنا شده بود، با طول و تفصيل شرحی می داد از حالات درونی شيخ صنعان در لحظه تحويل زن به دست بازرگان. سپس می پرداخت به توصيف نخستين شبی که بعد از ماجرای غارت خانه مسيو بر جناب شيخ گذشته است و ساعتی که حضرت شيخ به عادت هميشگی در مجلس ذکر و سماع صوفيان قدم گذاشته و آداب و رسوم خانقاهی را به شيوه معمول و معتاد بجا آورده، اما همه هوش و حواسش متوجه خاطره ای بوده است که از برخورد آن نگاه ايمان سوز و دو چشم عابدفريب بر لوح ضميرش نشسته بود.
در اين جا مرحوم آسيد مصطفی با چنان ظرافتی به شرح حالات نفسانی شيخ می پرداخت که گوئی شخصا عمری عاشق بوده است و شرح عشق و شوريدگی خويش را در قالب حديث ديگران می ريزد و به مستمعان تحويل می دهد.
بنده نويسنده چون از لطف کلام مرحوم سيد بی بهره ام دريغ می دانم سخنان ظريف او را در قالب کلمات بی جان و سردی بريزم که در انبار متروکه ذهنم انباشته است.
به همين دليل از اين مقوله صرف نظر می کنم و بجای نقل حالات نفسانی شيخ به شرح واقعات می پردازم.
|