از کتاب  در آستين مرقع
نسخه جهتِ چاپ



  هاروت و ماروت
کمتر مسلمان قرآنخواني است که نام هاروت و ماروت را نشينده و با سرگذشت ناخوشانجام اين دو فرشتهي پرمدعاي چون و چراگر آشنا نباشد. جزييات سرگذشت اين فرشتگان مغضوب خدا را ارباب تفاسير بر حسب سليقه و مشرب خويش متفاوت نوشته‌اند، اما استخوان‌بندي داستان در همه‌ي تفسيرها يکسان است و خلاصه‌اش اين که: هاروت و ماروت دو فرشته بودند از مقربان بارگاه الوهيت و سراپا زهد و طاعت و اخلاص، منتها اندکي غرغرو و بسيار پرمدعا. گاه و بيگاه در اثناي طاعات و عبادات به حضرت باري‌تعالي مي‌ناليدند که چرا آدميزادگان گناهکار را بر سطح زمين باقي گذاشته است؟ و چرا به يک اشاره صحنه‌ي خاک را از لوث وجود اين معصيت گران ناپاک نمي‌پيرايد؟ و گاهي دامنه‌ي چون و چراي گستاخانه را بدانجا مي‌کشاندند که: بارخدايا! منظورت از اين خلقت ناقص ناپاک سراپا عيب و عوار چه بوده است؟ فرشتگان معصوم که به حکم دوري از «ميدان» به قول مستضعفان «فند» و دعويشان بسيار بود و چون به برکت خلقت خاص و از همه بالاتر اقامت در جوار عرض اعلي، از مشکلات اهل زمين بي‌خبر بودند، هر دم و ساعت خطاهاي ناگزير بشر را به قول فرنگي‌مشربان «آگرانديسمان» مي‌کردند و بوق و کرنا در ملکوت اعلي راه مي‌انداختند که اين آدميزادگان فلان‌فلان‌شده مظهر خيانت و جنايت‌اند و سرسپرده‌ي شيطان و مخالف حقوق بشر و آزادي بندگان خدا، و عاشق خونريزي و کشتار و شکنجه، اگر ما بجاي آنان بوديم چنين و چنان مي‌کرديم. خداي تعالي -به روايت مؤلف تفسير سورآبادي- برآنان نهيب زد که «چند سرزنش کنيد آدميان را به گناه‌کردن، که اگر آن شهوت و هواي تن که در آدميان بنهاده‌ام در شما بنهادمي از شما نيز هم گناه آمدي». اما دو فرشته‌ي خيره‌سر دست از انتقاد برنداشتند و روز و شب با اعلاميه‌ها و شب‌نامه‌ها ملکوت آسمان‌ها را آشفته کردند و قبايح اعمال حکمرانان زميني را به رخ آسمانيان کشيدند که فلان حاکم خيره‌سر خونخوار، رعيت را به توپ و تفنگ مي‌بندد و هر کس بخلاف ميل و قدرت او سخن گويد، دژخيمان خويش را به سرکوبيش مي‌گمارد و هر قلمي که جز به تأييد و تحسين «منويات ملوکانه» بر صفحه‌ي کاغذ گردش کند محکوم به شکستن است و هر مصلح بشردوستي که دم از آزادي و حقوق انساني زند، داغ «عامل استعمار» و «سرسپرده‌ي بيگانه» بر پيشاني حياتش مي نهد، و مي‌خواهد که همگان با شعار «چه فرمان يزدان چه فرمان شاه» مطيع و مداح او باشند و مصداق مجسم «چشم بر حکم و گوش بر فرمان». خداي بخشاينده مهربان، دعوي‌هاي جسارت‌آميز و انتقادهاي بي‌پرواي اين دو فرشته را ناديده و ناشنيده گرفت و به نصيحتشان پرداخت که «اين سوي ميز و آن سوي ميز تفاوت بسيار دارد و مسند قدرت لغزشگاه فساد‌آفريني است که مسندنشينش را به درکات غضب خداوندي و نفرت خلق مي افکند، اگر شما فرشتگان معصوم هم در وضع و شرايط آدميزادگان قرار گيريد به احتمال بسيار غرور قدرت چنان ديوانه و مستتان کند که مايه‌ي روسفيدي ابناي بشر شويد و باعث شرمساري فرشتگان ملاء اعلي». اما سوداي هنرنمايي نه چنان در سر فرشتگان جاي گرفته بود که جاي اندرز شنيدن باقي گذاشته باشد. ديگر باره در اصرار خود ابرام کردند و -به روايت طبري- «اندر خواستند از خداي عزوجل که ما را ملکت زمين ده تا به جهان در داد کنيم و بر روي زمين هيچ گناه نکنيم». سرانجام اصرارها به نتيجه رسيد و جناب هاروت و حضرت ماروت در هيأت بشر به زمين فرود آمدند تا بر مسند حکومت نشينند و تمشيت امور جهانيان دهند و به فحواي «هر کسي پنج روزه نوبت اوست» معرکه‌گير ميدان شوند و به اسيران خاک و ساکنان افلاک ثابت کنند که تافته‌اي جدابافته‌اند و هرگز از دايره‌ي انصاف و عدالت -به قول منشيان عهد قديم- پا فراتر نخواهند نهاد. فرشتگان از عزلت درآمده‌ي به قدرت‌رسيده در نخستين لحظات هبوط، صاحب همه غرايز خوب و بدي شدند که آدميزادگان دارند و به قول اهل تأويل و تعبير با همان مشکلات و مسائلي مواجه گشتند که اسلاف زميني آنان روبرو بودند. اما اين هر دو بزرگوار از امتياز خاصي برخوردار بودند که حاکمان پيشين را از آن بهره‌اي نبود و اين مزيت، داشتن «اسم اعظم» بود که به برکت آن مي‌توانستند، شبانگاه پس از رتق و فتق امور خاکيان راه سپر افلاک شوند و در فضاي مصفاي ملکوت آسمان‌ها از آلودگي‌هاي دامنگير خاک رها گردند و دل و جان را صفايي دهند و از نفس فرشتگان کسب فيض و طلب همت کنند. اين مزيت ارجمند و بي‌همتا را بعض اهل تأويل به «وجهه‌ي ملي» و «پشتيباني و قبول عمومي» تعبير و تشبيه کرده‌اند که البته ربطي به داستان ما ندارد و جاي طرح و بحثش هم اينجا نيست. باري دو فرشته به زمين آمدند و بر مسند حکومت و قضا نشستند و در نخستين روز حکمراني با استقبال بي‌دريغ خلايق مواجه گشتند و پس از عمري طاعت و بندگي، با مزه‌ي دلنشين و اغواگر «‌قدرت» آشنا شدند و خويشتن خود را صاحب اختيار عالميان و فرمانروايان بي‌رقيب پهنه‌ي خاک ديدند. يکي دو روز نخستين به خير و خوشي گذشت و فرشتگان به منصب رسيده همه‌روزه بر قلمرو خاک فرمان مي‌راندند و همه ‌شب با مدد اسم اعظم راهي افلاک مي‌شدند. بامداد سوم، جناب هاروت در بارگاه خويش بر مسند نشست و بار عام داد تا مدعيان و دادخواهان شرفياب شوند، و شدند. در انبوه متظلمان و مراجعان، چشم معصوم و معصيت ناکرده‌اش به جمال دلنشين زني افتاد از قبيله‌ي آتشپارگان هوس‌انگيز. با ديدن صورت زيبا و حرکات لوند و دلرباي عليامخدره، حضرت هاروت براي نخستين بار حالت عجيب و ناآشنايي در درون خويش احساس کرد. ضربان قلبش تندتر شد، نگاه اشتياقش بر جمال زن خيره ماند و ميل غريزي مقاومت‌ناپذيري او را به طرف نازنين کشاند، و از اين تحول سريع و تمايل ناگهاني غرق حيرت شد. با فراست ملکوتي خود دريافت که اين تغيير حالت محصول «بشر شدن» است و به جرگه‌ي آدميزادگان درآمدن. در همين لحظه به ياد واپسين اندرزي افتاد که هنگام قبول مأموريت از حضرت حق شنيده بود که «خون بناحق مريزيد و در حکم و قضا ميل و محابا مکنيد و جور و جفا مپسنديد». منظره‌ي ملکوت اعلي در پيش چشمش مجسم شد و خيل کروبيان افتاد که شاهد اعمال اويند و در انتظار اين که از مأموريت خود سربلند و رو سفيد بازگردد. به ياد رجز‌خواني‌هاي خويش افتاد و خرده‌هايي که بر اعمال و افعال خاکيان گرفته بود. اين ياد‌ها لرزه بر اندامش افکند و او را لحظه‌اي از توجه به زن زيبا منصرف ساخت و کوشيد که به دعاوي متظلمان به ترتيب نوبت و حکم عدالت رسيدگي کند؛ اما دريغا که اين عفاف و پرهيز ديري نپاييد و همه‌ي زهد و معصوميت او را «درهم شکست پنجه‌ي خوبان به دلبري». بيچاره مي‌کوشيد تا چشم از جمال زن برگيرد و به‌ کار مردم رسيدگي کند، اما «ز دست ديده و دل هر دو فرياد» که «ديده از ديدار خوبان برگرفتن مشکل است». مشاوران و ملتزماني که در دو روز گذشته دور و برش جمع شده و او را چون نگين انگشتري محاصره و خود را فدايي و مريد و جان نثارش معرفي کرده بودند، با ديدن اين حالت، نگاه دزدانه و موذيانه‌اي با يکديگر رد و بدل کردند و نقش نامحسوس لبخندي بر گوشه‌ي لبشان نشست. هاروت که خود را بر لبه‌ي پرتگاه فساد و انحراف ديد، نهيبي بر نفس اماره زد و به کار دادخواهان پرداخت، اما بخلاف دو روز گذشته حال و حوصله‌اي براي شنيدن دعوي متظلمان نداشت که همه‌ي شکايت‌ها از مقوله‌ي «مقالات جرايد و پرت و پلاهاي نويسندگان مغرض و روشنفکران فرنگ‌زده‌ي بي‌‌دين» بود و جز ايجاد تفرقه و برهم زدن وحدت انديشه حاصلي نداشت. با اين‌همه هاروت هر لحظه به خود تلقين مي‌کرد که سعه‌ي صدر نشان دهد و مدارا و تحميل پيش گيرد و عرايض يکايک را بشنود، اما خودش هم نفهميد چگونه در مدتي کوتاه‌تر از چند دقيقه همه را دست‌به‌سر کرد و راضي و ناراضي از دارالحکومه مرخص فرمود تا نوبت به زيباي عشوه‌گر رسيد. زن فتان با حرکت لوندانه‌اي پيش آمد و گوشه‌ي چادر محکم‌‌گرفته‌اش را باز کرد و نيمي از گردن و سينه‌ي خود را در معرض نگاه حريص و مشتاق هاروت قرار داد و با لحني وسوسه‌انگيز‌تر از حرکاتش، زبان به شکوه گشود که شوهرش چنين و چنان است و قدر او را نمي‌داند و توقع مختصر از حضرت حاکم اين که با صدور اجازه‌ي طلاق جانش را از چنگ مردي بدين حق‌ناشناسي و ناسپاسي نجات بخشد. * * * ***فرشته البته معصوم اخمي بر ابرو نشاند که: «اگر صيغه طلاقت را جاري کنم مي داني در اين ولايت آشفته چه بر سرت خواهد آمد؟ در شهري با اينهمه الواط و اراذل، زني بي سرپرست»، و به دنبال کلام خود با لحني شبيه به زمزمه و خودگوئي افرود: «آنهم با اين جمال و زيبايي». عليامخدره گوشه چادرش را تکاني ديگر داد و قدمي جلوتر آمد که: «خدا سايه بلند پايه حضرت حاکم را از سر ما کم وکوتاه نکند، چه قيم و سرپرستي بهتر و مناسب تر از خود شما؟».*** نام اين زن را ارباب تفاسير مختلف ضبط کرده‌اند. بعضي او را زهره گفته‌اند و گروهي ناهيد و جمعي عزايل، اما مخلص که اصل داستان را از زبان روضه خوان شهرمان مرحوم آسيد مصطفي آنهم در سنين کودکي شنيده‌ام، دلم مي‌خواهد او را به همان اسمي بنامم که مرحوم سيد از قول عمه‌اش کلثوم روايت مي‌کرد، يعني عليامخدره «دولت خاتون»، چه بايد کرد داستان درس صغر و نقش حجر را که شنيده‌ايد. باري هاروت با همه‌ي وجودش احساس کرد که به اين زن نياز دارد و البته زني بدين زيبائي در حباله‌ي نکاح مردي بدان ناسپاسي مصداق مجسم سيب سرخ است و دست چلاق. چه بهتر که حکم طلاق را صادر کند و شخصاً او را صاحب شود. در اجراي اين نيت خير موانع مختصري به نظرش رسيد، يکي داد و فرياد شوهر ناراضي و البته نالايق، ديگري ونگ و ونگ بچه‌ي تخسي که همراه زن بود و گوشه‌ي چادر مادرش را سفت و محکم چسبيده بود و نمي‌خواست به هيچ قيمتي از او جدا شود، و بالاتر از اين هر دو، تعهدي که در بارگاه ربوبيت سپرده است و انتظاري که فرشتگان عالم بالا از رفتار عادلانه و پرهيزگارانه‌ي او دارند، و در جزو بيست و نهم جماعت متظلماني که پشت در اطاق صف کشيده‌اند و منتظر نوبتند و از درز در با نگاه شيطاني خود مواظب حرکات و اعمال اويند. چاره‌اي به نظر هاروت رسيد، پيشخدمت را احضار فرمود و زن را به او سپرد تا به محکمه‌ي حضرت ماروت برد و از او بخواهد که به عرايضش توجه کند، و اگر در حل مشکلش درماند به حکم «امرهم شوري بينهم» عليامخدره دولت خاتون را نزد خودش نگهدارد، تا سر فرصت با هم مشورت کنند و ترتيب کارش را بدهند. مرد فضولي از ميان متظلمان که شاهد ماجرا بود زير لب غرو غري کرد که «عجب! اينها هم بله!» اعتراض آرام مرد به سرعت برق و باد از لبي به لبي منتقل شد و در فضاي تالار پيچيد و چيزي نمانده بود که جماعت دادخواه را به تظاهرات بکشاند که يکي از ملازمان حضرت سينه‌اش را سپر کرد و قوتي به صدايش داد و با نعره‌اي مهيب بر جماعت بانگ زد که «فضولي موقوف! کار پاکان را قياس از خود مگير، چه نسبت خاک را با عالم پاک!» ديگري از ملازمان به مدد همکارش آمد که: «خطا بر ملايک گرفتن خطاست!» و سومي چماق تکفير را آماده‌ي فرود‌ آوردن کرد و چهارمي با صدور حکم و با فراخواندن جلاد به زمزمه‌ي اعتراض خلق پايان داد. ساعتي بعد در محضر فردوس‌نشان جناب ماروت هم ماجرايي بر همين سبک و سياق اتفاق افتاد. ماروت با شنيدن پيام رفيقش و ديدن جمال دلفريب دولت‌خانم به همان احساس مبهم و آزاردهنده‌اي مبتلا شد که همکار گراميش هاروت شده بود. زن و کودکش را به خادمان حرمسرا سپرد تا هنگام غروب آفتاب و ختم دعاوي متظلمان، با حضور هاروت به شکايتش رسيدگي کند. بقيه‌ي روز را دو فرشته در انتظار جلسه‌ي مشورتي با کم صبري و بي‌حوصلگي گذراندند. مقارن غروب آفتاب طرح بقيه‌ي شکايات را به روز بعد موکول کردند و جماعت دادخواهان را به سراغ نخودسياه فرستادند، و جلسه‌ي موعود مشاوره را با حضور زن و کودک تخس و بهانه‌گيرش تشکيل دادند. در آغاز جلسه، هاروت سينه‌اي صاف کرد و شرح کشافي داد از مظالم شوهر فاسق و فاجر و ستمکار دولت‌خاتون و اين‌که وظيفه‌ي وجداني آنان است که اين زن بي‌پناه بي‌گناه را از چنگ چنان نره‌غول بي‌سر‌و‌پائي نجات بخشند. زن دلربا با شنيدن لحن موافق هاروت زد زير گريه و با هق هق بي‌اختيار شروع کرد به تجديد مطلع از مفاسد شوهر و ستم‌هائي که در طول چند سال زناشويي بر او روا داشته است. ماروت در حالي‌ که چشم از سر و سينه‌ي عليامخدره برنمي‌داشت به تأييد هاروت آمد که: «البته بايد زني بدين خوبي و نازنيني را از چنگ شوهري بدان پليدي و پلشتي نجات دهيم و از اين بالاتر وظيفه‌ي «انساني» بنده و جنابعالي است که اين عورت ستم‌رسيده‌ي بي دست و پا را پناه دهيم و در کنف حمايت خود گيريم و در خانه‌ي خود از او نگهداري کنيم». نطق غراي ماروت را صداي بچه قطع کرد که: حضرت آقا! ما خودمان خانه داريم، زندگي داريم، شما مرحمت کنيد صيغه‌ي طلاق را بخوانيد، بقيه‌اش را خودمان مي دانيم! نهيب هاروت زبان کودک را در کام خشکاند که: فضولي بس است، ترا هم پدر فاسد ظالمت، لوس و بي‌تربيت کرده است. بزرگتر از تو هم حق ندارد بالاي حرف فرشته حرف بزند، آنوقت تو بچه‌ي تخس نيم‌وجبي مي‌گويي خودمان خانه داريم، زندگي داريم و مي‌خواهي مادرت را به دست تو بسپاريم که... بچه در حالي که با دستي چادر مادرش را چسبيده بود و با سرآستين دست ديگر دماغش را پاک مي کرد در نهايت بي‌تربيتي زبانش را بيرون آورد و دهن‌کجي خشم‌آفريني نثار حضرت کرد و حرفش را بريد که آقاي فرشته، اگر مادرم نخواهد شما نگهداريش کنيد بايد که را ببيند. دولت‌خاتون که حال و هواي مجلس مشاوره را منقلب ديد، گوش بچه را کشيد و دوبامبي توي کله‌اش کوبيد که: تو نيم وجبي بته مرده توي کار من فضولي مي‌کني. طفلک با نهيب آخري دست و پايش را جمع کرد و به گوشه‌اي خزيد و هق‌هق‌زنان در لاک خودش فرورفت. * * * سايه‌هاي شب بر آفاق ولايت دامن گسترده بود، و در فاصله‌اي کوتاه مجلس خشک قضاوت به بزم حال و عشرت تغيير يافته. فرشتگان لذت‌طلب سد حيا را شکسته بودند، چه، دولت حجاب خود را به يکسو افکنده و با همه‌ي زيبايي‌هاي هوس‌انگيزش در برابر آن‌ دو نشسته بود. هاروت و ماروت تشنه‌ي وصال بودند، اما هنوز پرتو ضعيفي از عوالم گذشته در اعماق قلبشان کورسويي مي‌زد و از تجاوز به زن بازشان مي‌داشت. در اين‌جا، روايت تفسير‌هاي مکتوب با آن‌چه که من از مرحوم آقا سيد مصطفي روضه‌خوان ولايتمان شنيده‌ام مختصر اختلافي دارد. مؤلفان تفسير‌هايي از قبيل طبري و کشف‌الاسرار و سور‌آبادي و غيره‌ نوشته‌اند که زن عشوه‌گر از قبول تقاضاي فرشتگان دلباخته تحاشي کرد و اجابت دعوتشان را موکول به نوشيدن جرعه‌اي شراب کرد. اما آقا سيد مصطفاي خدابيامرز ما از قول روايه‌ي صادقه‌اي چون عمه کلثوم مرحومه‌اش، مي‌گفت: در اين اثنا شيطان در لباس يکي از ملازمان و محرمان به داد فرشتگان رسيد و با پيمودن جام شرابي به هر يک ترس و پرهيز‌ها را از وجودشان شست و بيرون ريخت. هنوز آهنگ گرم و گيراي مرحوم آسيد مصطفي در گوش جانم طنين‌انداز است که بعد از نقل اين عبارت به حاشيه مي‌رفت و مستمعين مجلس روضه را نصيحت مي‌کرد که «ايها الناس شراب قدرت دشمن عقل است، خصم منطق و انصاف است، وقتي که آدميزاد جرعه‌اي نوشيد، دست به اعمالي مي‌زند که مي‌داند غلط است، گناه است، خلاف عقل و دين است، مايه‌ي رسوايي دنيا و عذاب آخرت است، اما مي‌کند و پروايي ندارد». باري بگذريم از نسخه‌بدل‌هاي تفاسير و اختلاف روايات به هر حال هاروت و ماروت در اشتياق وصال دولت‌خاتون، جام شراب را لاجرعه سرکشيدند و يک‌باره از قيد تعقل و منطق رها شدند. ديوانه‌وار به طرف زن هجوم بردند، کودک دل‌شکسته‌ و دماغ‌سوخته‌ي سرخورده که در گوشه‌اي کز کرده بود، به عنوان آخرين تلاش به ميان آمد که مادرش را از چنگ دو قاضي بدمست رها کند، اما فرشتگان که از اين مدعي مزاحم به تنگ آمده بودند، چون با نهيب و تهديدشان کنار نرفت، به جانش افتادند و قطعه قطعه‌اش کردند. و... بقيه‌ي قضايا معلوم است. فرشتگان داعيه‌دار معصوم، در اعماق گناه و درکات اسفل عذاب سقوط کرده بودند. بامدادان که نسيم سحري از خواب مستي و گناه و جنايت بيدارشان کرد، به ياد واپسين فرمان خداوندي افتادند که «خون بناحق مريزيد، در حکم و قضا ميل و محابا مکنيد، جور و جفا مپسنديد، و به استبداد مگراييد، و...» سرخورده و پشيمان از قبول مناصب دنيوي و ارتکاب معاصي گوناگون، به ياد تنها امتياز خداداده‌ي خويشتن افتادند: اسم اعظمي که به برکت آن مي توانستند از خاکدان پر آسيب و فساد به شاخسار ملکوت پرواز کنند و در جوار عرش صفا و رحمت خداوندي پناه جويند، اما... سيل گناه و جنايت و استبداد، اسم اعظم را از لوح خاطرشان شسته بود. عذاب الهي به صورت نفرين خلايق به سراغشان آمد، مردم خروشان و خشم‌آگين هر دو را گرفتند و در اعماق چاهي در بابل سرنگون آويختند و اين مجازات ابدي تا روز قيامت دوام دارد.