|
م
مقالهي اخير آقاي شيخالاسلامي را در يغماي فروردينماه ديدم * ، همان كه در جواب آقاي عميدي نوري و در دفاع از مرحوم تقيزاده نوشته بودند و تعجب نموده بودند كه چگونه مردي به علم و اطلاع عميدي نوري دفعتاً جانب انصاف را رها كرده... و او را، يعني تقيزاده را، به عنوان عامل اصلي و آلت خودآگاه براي اجراي نيت استعماري انگليسيها در ايران معرفي كرده است؛ و سپس به سخنراني معروف تقيزاده در جلسهي هفتم بهمن 1327 مجلس شورا اشارت فرمودهاند كه آن مرحوم گفته است: «... من شخصاً هيچوقت راضي به تمديد مدت قرارداد نبودم و اگر قصوري يا اشتباهي در اين كار بوده تقصير آلت فعل نبوده بلكه تقصير فاعل بوده كه بدبختانه اشتباهي كرد و نتوانست برگردد».
و در ادامهي دفاع از تقيزاده و اثبات بيگناهيش در مسألهي تمديد قرارداد باز به عبارات ديگري از نطق او استناد كردهاند كه: «انگليسيها در روز آخر بطور ناگهاني صحبت تمديد قرارداد را پيش كشيدند و اصرار ورزيدند و ... شد آنچه شد. يعني كاري صورت گرفت كه ما چند نفر مسلوبالاختيار راضي به آن نبوديم... ليكن هيچ چاره نبود و هيچگونه مقاومتي در مقابل ارادهي حاكم مطلق آن زمان نه مقدور بود نه مفيد...».
* * *
مطالعهي اين مطالب و مشاهدهي تلاش البته صميمانهاي كه آقاي شيخالاسلامي براي تبرئهي مرحوم تقيزاده عرضه داشتهاند، مرا بشدت نگران كرده است كه مبادا اين طرز دفاع و توجيه وسيلهاي شود براي تبرئهي خطاكاران در آينده.
اجازه فرماييد قبلاً اشارتي كنم به عقيدهي خودم دربارهي تقيزاده. من نه از دارودستهي كمونيستها هستم كه به حكم فتواي كميتهي مركزي تقيزاده و ياران او را ملعون و مطرود ازل و ابد بدانم و چشموگوشبسته، به حكم اطاعتي كوركورانه ، شعارهاي آتشين و هيجانانگيز بزرگان حزب را نادانسته تكرار كنم؛ نه سر اخلاصي بر آستان لژنشينان ماسونمآب ساييدهام كه پاس هممسلكان و همقطاران فريضهي همتم باشد و به مقتضاي تعهدي اخلاقي موظف به حفظ غيب و رعايت جانب برادران ماسون باشم؛ و نه تا اكنون كه مشغول نوشتن اين نامهام و نفس ميكشم و سري بار تن دارم در هيچ حزب و جمعيتي نامي نوشتهام كه رعايت مصالح حزبي وادار به سكوتم كند.
آنچه در اين مورد مينويسم عقيدهي خالص شخص من است فارغ از هر قيد و تعصبي جز قيد اخلاق و وجدان.
من تقيزادهي صدر مشروطه را مردي آزاديخواه و قابل تكريم ميدانم به شهادت سخنرانيهاي سنجيدهاش در مجلس اول و دوم و به حكم صفاي نيتش در راه استقرار حكومت قانون. تقيزاده ساليان اخير را نيز حرمت مينهم * به پاس دستگيريهايش از جوانان مستعد باهوش تهيدستي كه غالباً امروزه از مردان برجسته فرهنگ و دانش كشورند. و اين خود كم فضيلتي نيست كه مردي در موقعيت و مقام تقيزاده باز به ياد عوالم طلبگي باشد و هر جا صاحب استعدادي ديد بدون تظاهر و منتگذاري موجبات آسايش خاطر و پيشرفت علميش را فراهم سازد.
اما در مورد تقيزادهی دوران رضاشاه اركان اعتقاد و ارادتم متزلزل است. اينكه او واقعاً با انگليسيها سر و سري داشته و برخلاف منافع وطنش با استعمارگران انگليسي ساخت و پاختي كرده باشد، قبولش بر طبع و سليقه من دشوار مينمايد و تحقيقش بر عهدهی آيندگان است، بشرطي كه اولاً از شوائب حب و بغض مبرا باشند و ثانياً در زماني زندگي كنند كه اسناد محرمانهی مربوط به نفت كاملاً علني شده باشد و بتوانند با بيغرضي حكم قاطع صادر نمايند.
بنابراين با تقيزادهی عامل تمديد قرارداد نفت هم كاري ندارم و فعلاً حسابش را با كرامالكاتبين ميسپارم. آنچه مرا وادار به نوشتن اين مختصر كرده است توجيهي است كه تقيزاده براي عمل ناپسند خويش، يعني تمديد قرارداد نفت كرده، و استنادي است كه آقاي شيخالاسلامي به اين بهانهی نامعقول و توجيه ناموجه او نمودهاند. نگرانيم اين است كه استناد و دفاع آقاي شيخالاسلامي در اين مورد مقبول مردم زودباور افتد، و از آن بدتر وسيلهاي شود براي دزدان و غارتگران و جنايتكاراني كه در هر مجالي به جان ملت ما افتادهاند و با لطايف حيل براي فرداي حساب در پي بهانهاي هستند كه خود را مجبور بياختيار قلمداد كنند و همهی مسئوليت را بر دوش ديگران افكنند.
اگر تقيزاده در مجلس سال 1327 پشت ميز خطابه ميرفت و ميگفت «من بدان دليل به عنوان وزير دارايي مملكت زير قرارداد تمديد امتياز نفت امضا گذاشتم كه آن را در شرايط روز به مصلحت مملكت تشخيص ميدادم» بنده و گوشهگيراني چون من از مراتب ارادتمان به تقيزاده نميكاست، بلكه شهامت اخلاقي او را تحسين ميكرديم.
تقيزاده ميتوانست در دفاع از عمل خويش بگويد «لجبازي با امپراطوري فخيمه در آن روزگاران براي استقلال و تماميت ارضي ايران خطراتي داشت و من به عنوان وزير دارايي ايران مصلحت ديدم كه از چاه به چاله و از مار به عقرب پناه برم و قرارداد را تمديد كنم...». در اين صورت حداكثر ايرادي كه بر آن مرحوم ميتوانستند بگيرند اين بود كه تشخيص غلط داده است و در ارزيابي شرايط سياسي جهان اشتباه كرده است.
اما توسل بدين حربهی رايج و البته بياثر كه «من مسلوبالاختيار بودم، براي كسي در اين مملكت اختيار نبود و هيچگونه مقاومتي در مقابل ارادهی حاكم مطلق آن زمان نه مقدور بود و نه مفيد...» به نظر من رياكارانهترين بهانهاي است كه آدمي بالاتر از حد متوسط ممكن است بدان متوسل شود؛ و به همان درجه نيز دفاع از اين بهانه و توجيه آن دفاعي نامعقول و نامقبول، و براي سرنوشت يك مملكت و اخلاق عمومي يك ملت خطرناك است.
اگر تقيزاده با تمديد قرارداد واقعاً مخالف بود هزار و يك راه گريز و تحاشي پيش پاي همتش گشوده داشت:
ميتوانست شرفياب حضور رضاشاه شود و خطر امضاي چونين قراردادي را با صراحت و شجاعت به عرض برساند و شاه را از قبول تحميلات انگليسيان برحذر دارد. در اين صورت امر از دو حال خارج نبود: يا رضاشاه وطنپرست متوجه خطرات اين كار ميشد و نصايح وزير دارايي را ميشنيد، كه چه از اين بهتر؛ يا استدلال او را نميپذيرفت و معزولش ميكرد و به فرض محال چند صباحي نيز به توقيفگاه و زندانش ميافكند. در اين مورد هم آنان كه با خلق و خوي شاه فقيد آشنا بودهاند با من اتفاق دارند كه مدت اين تبعيد و توقيف ديري نميپاييد و چند ماهي بعد غضب شاه فرو مينشست و اعراض وزير معزول را منبعث از وطنخواهي ميدانست و بر مراتب قرب و جلالش ميافزود. در اين میان به عوض چند ماهي تحمل توقيف و زندان، تقيزاده ملتي را از چنگ استعمار نجات داده بود.
راه گريز ديگر: تقيزاده اگر واقعاً با تمديد قرارداد موافقت نداشت ميتوانست يك ماه بعد از امضاي قرارداد با استفاده از گذرنامهی سياسي به بهانهی فلان بيماري راهي اروپا شود؛ و بمحض آنكه از قلمرو قدرت رضاشاهي فرار كرد، با صدور اعلاميهاي به جهانيان بفهماند كه امضايش زير قرارداد نفت به دلخواهش نبوده است. و باقي عمر را در گوشهاي از اروپاي پهناور، با دوستان بسيار و امكانات فراواني كه داشت با شرف و آسايش زندگي كند و بعد از شهريور 20 با سلام و صلوات، به عنوان قهرمان ملي و مظهر مبارزه با استعمار به وطن برگردد.
تقيزاده، اگر با عاملان استعمار در اين توطئه شركت و همگامي نداشت ميتوانست در فاصلهی شهريور 20 تا سال 1327 لب بگشايد و ضمن مصاحبهاي به جهانيان اعلام كند كه آلت فعل بيارادهاي بيش نبوده است و امضايي كه زير قرارداد نفت گذاشته است از ترس جانش بوده، نه آنكه در بهمن 27 وقتي كه موج اعتراض ملت ايران به زيان استعمارگران انگليسي اوج گرفته است و باد موافق بيرق مبارزه با انگليس را به اهتزاز آورده، و تقيزاده با فراست خاصش پي برده كه دوره دوراني ديگر است، براي اينكه در شرايط جديد هم بينصيب نماند و مقام و مزايايش محفوظ باشد، بيايد و از پشت منبر مجلس خويشتن را آلت فعل و بندهی ذليل و فرمانبر بياختيار معرفي كند.
آقاي شيخالاسلامي! به نظر من وظيفهی عيني هر ميهندوست و از آن بالاتر هر انساني است كه براي آيندهی ملت و كشورش با اين شيوهی دفاع بجنگد و با همهی وجود و امكاناتش بجنگد.
وجود رضاشاه ميهنپرست و صريحاللهجه و بيباك، براي نجات ايران درهمريخته و عقبافتاده و نكبتزدهی عهد قاجار غنيمتي بود. درست است كه رضاشاه همهی قدرتها را قبضه كرده بود، اما به تصديق دوست و دشمن جز ترقي ملت ايران و حفظ حيثيت ايراني آرزويي نداشت. او در دورهی سربازيش طعم تلخ تسلط اجانب را چشيده و ديده بود چه فرومايگان بيشخصيت پولپرستي زير علم اجنبي سينه مي زنند و روزگار ملت را سياه ميكنند؛ و از ديدهها و چشيدههاي خود عبرت گرفته بود. فرق رضاشاه با ديگر قدرتمندان جهان اين بود كه به اينان نميتوان راست گفت و به رضاشاه كسي نميتوانست دروغ بگويد.
رضاشاه مخالفان خود را قلع و قمع كرد. اما اين مخالفان اغلب كساني بودند كه يا خود ميخواستند به قدرت برسند و تخت و تاج شاهي را تصاحب كنند، يا عمال و سرسپردگان كساني بودند كه چنين هوايي در سر داشتند. اما نشنيدهايم رضاشاه كسي را كه بيغرضانه و به سائقهی وطنخواهي با فرمانش مخالفت كرده و به نصيحتش پرداخته است به كام مرگ فرستاده باشد.
اگر بهانهی نامعقول تقيزاده را بپذيريم كه آلت فعل بوده است چون نميتوانسته در مقابل ارادهی حاكم مطلق زمان مقاومت كند، وسيلهی فرار خطرناكي دادهايم به دست هر جاهطلب فرومايهاي كه ممكن است روزي در اين كشور هزاران جنايت بكند، و وقتي ورق برگشت و خواستند به حسابش رسيدگي كنند، خود را آلت فعل زمامدار زمان معرفي نمايد.
اگر ملت ايران جوياي آزادي و رفاه و سلامت است بايد خط ابطالي كشد بر عبارات پوچ و نكبت باري از قبيل «بر گذشتهها صلوات...، و بر مرده نبايد لگد زد...، و گذشتهها گذشته است...» همين فلسفههاي غلط مايهی بدبختي ملت ما بوده است، و پذيرفتن و توجيه بهانههاي نامعقولي از اين قبيل رنجآفرين نسل آيندهی ايران خواهد بود.
هر انسان عاقل بالغي مسئول اعمال خويشتن است، و اگر از سلامت نفس و اعتدال مشاعر برخوردار باشد هيچ عامل خارجي نميتواند او را وادار به جنايت و خيانت كند. آنچه ما را به پرتگاه ذلتآور فساد و انحراف و پستي ميكشاند، وجود فرمانروايان مستبد و جباران زمانه نيست، خويشتن خود ماست، اميال و اغراض و افزونطلبيها و طمعورزيهاي ماست. اين نهايت بيانصافي و حقارت است كه قدرت ديگران را مسئول اعمال ناهنجار خود معرفي كنيم.
اگر تقيزاده مرحوم به حيثيتانساني خويشتن ايمان داشت و براستي قدرت حاكم زمان را موجب سلب اختيار خود ميدانست، چرا به قدرت حاكم نزديك شد؟ آيا از بيم جان وزارت او را قبول كرد؟ آيا قدرت حاكم زمان جلادي به سراغش فرستاد و تيغ بر فرق و خنجر بر سينهاش نهاد كه تشريف وزارت پوشد و عضو هيأت دولت شود؟
* * *
اكنون كه دامنهی بحث بدينجا كشيد، اجازه فرماييد به تحليل مختصر سادهاي بپردازيم از روحيات امثال تقيزادهها در هنگام امضاي تمديد قرارداد نفت و جناياتي از آن قبيل، و تشريح و اثبات اين واقعيت كه تقيزاده وزير دارايي رضاشاه بدان علت زير قرارداد نفت امضا نگذاشت كه مرعوب قدرت شاه و محكوم مسلوبالاراده و آلت فعل او بود. ابداً چونين علتي واقعيت ندارد.
تقيزاده در لحظهی امضاي قرارداد مجبور بود، بياختيار و بياراده بود، اما نه از ترس رضاشاه و به حكم رضاشاه. آن ديكتاتوري كه تقيزاده را مجبور به امضاي قرارداد كرد رضاشاه نبود، هواي نفس تقيزاده بود. تقيزاده اسير پنجهی قدرت رضاشاه نبود، اسير پنجهی قدرتمند اميال منحرف و جاهطلبيهاي خويشتن بود.
اجازه فرمایيد در اين مقولهی ظريف، گشادهتر سخن گوييم كه در حقيقت نقد حال ماست آن:
شخصي كه به عنوان تقيزاده در دولت رضاشاهي بر مسند وزارت ماليه تكيه زد، با تقيزادهی مجلس اول، تقيزادهاي كه سخنرانيهاي مستدل و آزاديخواهانهاش لرزه بر اركان سلطنت محمدعليشاهي افكند، تنها نسبت و رابطهاي كه داشت تشابه اسمي بود و اندكي شباهت جسمي.
تقيزادهی دورهی محمدعليشاه، جواني بود حقطلب و آزاده و سبكبار؛ و به فيض اين خصوصيات جسمي و روحي، از گرسنگيخوردن و زجرآوارگيكشيدن پروايي نداشت. چون دوران كودكي و نوجوانيش در ناز و نعمت نگذشته بود و مزهی تجمل و تنعم و از آن بالاتر امتيازهاي اجتماعي و نفوذهاي سياسي با ذائقهی جانش آشنايي نداشت، ميتوانست در برابر محمدعليشاه و دستگاه آلودهی استبداد خونآشامش ايستادگي كند و روزي كه عرصه را بر آزاديخواهان تنگ بيند، راهي اروپا شود و با معرفي ادوارد براون به فهرستبرداري كتابهاي فلان لرد انگليسي بپردازد و با دستمزد بخور و نميري بسازد و ناز بر فلك و حكم بر ستاره كند و از اين درخت چو بلبل بدان درخت خرامد و بدين واقعيت آشنا باشد كه خداي جهان را جهان تنگ نيست.
تقيزادهاي با اين كيفيات نميتوانست جز راه حق و حقيقت راهي انتخاب كند. تقيزادهاي با آن خصوصيات نميتوانست تسليم ظلم و فساد شود. همهی نيازهاي آن تقيزاده در روزي دو سه شلينگ خلاصه ميشد كه ميتوانست با دو سه ساعت كار فراهمش سازد و شبانگاه در حجرهی طلبگي خود، شانهی سبكبارش را از گرد تعلقات جهان بتكاند و سرفرازانه ترنم كند كه:
نه بر اشتري سوارم، نه چو خر به زير بارم
نـه خـداونـد رعيـت، نه غـلام شهريــارم
بر وجود آن تقيزاده نه قدرت رضاشاهي ميتوانست حكومت كند و نه سلطهی امپراطوري جبار و جهانخوار انگليس.
اما دريغا كه تعلقات زمانه چون خورهاي به جسم و جان اين تقيزاده افتاد و ذره ذرهی وجودش را در كام شرف او بار خود فروبرد، و پيكرتراش زمانه به جاي آن تقيزادهی وارستهی بيپرواي آزاده، مجسمهاي گذاشت مركب از انواع نيازهاي آزادگيسوز و انواع تعلقات معنويتكش.
تقيزاده، اولين پلهی هبوط و به تعبير بهتر سقوط را روزي طي كرد كه بر صندلي راحت و با شكوه صدارت تكيه زد. مزهی تنعم و آسايش و قدرت را چشيد و پي برد كه بر فراز اين صندلي و از پشت آن ميز چه كارها كه ميتواند بكند. كارهاي خوب و بد. ميتواند اطاق محقرش را به خانهاي مجلل بدل كند، بجاي پيادهروي از اتومبيل شيك و رانندهی مؤدب استفاده نمايد، به هر كس دلش خواست وقت ملاقات دهد و هر كس را نخواست نپذيرد، فلان دوست يا همسليقه را به مقامات والاي اداري برساند، جمعهها در خانهاش كعبهی محتاجان و مسندطلبان شود، و تا نامش را قدر نهند و خودش را بر صدر.
كم كم جسم و روحش با زندگي تازه و شرايط و امتيازات آن خو گرفت، و كم كم تقيزادهی جوان گنجدرآستين و كيسهتهي كه سرش به دنيي و عقبي فرو نميآمد مرد و به جايش تقيزادهی ذليل و محتاج دوران رضاشاهي تولد يافت. اين تقيزاده ديگر آن تقيزاده نبود.
احتياجات اين تقيزاده زياد شده بود، بر طول و عرض زندگي افزوده بود و ديگر حقوق ماهي پانزدهتومان كفاف مخارج افزون شده و توسعهيافتهاش را نميداد؛ نيازمند ماهي هزار تومان و دو هزار تومان بود. و كيست كه نداند نيازها آفت آزادگيهاست. مردي بايد، چگونه مردي بايد كه با نيازهاي روزافزون بجنگد و از توسعهی زندگي بپرهيزد تا مجبور به تحمل هر ناملايمي و ارتكاب هر جنايتي شود.
در اين حال و هوا آدميزاد حامله ميشود، سنگين ميشود، ديگر سبكبار نيست كه به راحتي شانهاي بتكاند و بار ظلم و فساد را از دوش همت خويش فروافكند. در اين حال و هوا آدميزاده تحملش زياد ميشود. سخنش را هزار بار در دهان ميگرداند و آنگاه باز هم به زبان نميآورد. كوچكترين حركات خود را به ميل دل ديگران تنظيم ميكند؛ و با همهی وجودش بندهی زرخريد و ذليل كسي ميشود كه برآورندهی حاجات اوست.
خدايان جهان سرمايهداري بخوبي از اين خصوصيت تبدلپذيري آدميزادگان باخبرند، و با استفاده از همين نقطه ضعف، بهترين قلمها و درخشانترين استعدادها و سركشترين طبايع را در خدمت خود ميگيرند، و چه اندكند مردمي كه در اين فريبگاه پر خطر نلغزند و براي هميشه سقوط نكنند.
* مقاله در شمارهی فروردين 2537 (1357) يغما منتشر شد و اواخر اسفند هزار و سيصد و پنجاه و شش به دست من رسيد. هر شمارهی يغما در فاصلهی بيستم تا بيست و پنجم ماه قبل منتشر میشد. مقالهی بهانهای خطرناك را يك هفتهای قبل از پايان سال پنجاه و شش به مرحوم يغمايی دادم. هدفم از نوشتن آن، بيشتر هشداری بود به دولت مردان حی و حاضر و همچنين آيندگان كه مبادا چون مرحوم هويدا با حربهی «منويات مبارك ملوكانه» بر فرق مدعيان و مخالفان كوبند و دهان هر معترضی را با سوزن «ارادهی همايوني» بدوزند. شايد جوانان امروز ندانند هويدای خدابيامرز چگونه با استفاده از اين حربهی نامعقول نامشروع سيزده سال تمام بر ايران حكومت كرد و اعتراضها و استغاثههای مآلانديشان و وطنخواهان را نشنيده گرفت و مملكت را به انقلاب كشاند. آقای شيخالاسلامی كه در فراست و موقعشناسيش ترديدی نيست، متأسفانه نكته را نگرفت و به عنوان دوستي، البته دانا، سينه سپر كرد و موضوع بهفراموشیگراييدهی نفت را پيش كشيد و مرا به پاسخگويی كشاند.
پس از نشر مقالهی بنده، ياران و هواخواهان مرحوم تقیزاده به ميدان آمدند. چند نفری با فحاشی و بسياری با حربهی البته جوانمردانهی پروندهسازی و فشار به يغمايی برای قطع مقالات من. بعضی هم از دوستان منصف تقیزاده ضمن تأييد نظر بنده، برای اعترافات آن مرحوم در مجلس شورای ملی توجيهاتی داشتند، كه از همه معقولتر و قابلقبولتر اين توجيه يكی از استادان عزيزم بود كه: «برای اثبات اجباری بودن قرارداد نفت و حقانيت دعاوی ايران در مجامع بين المللی چه سندی معتبرتر از اين كه عاقد قرارداد شخصاً اعتراف كند كه مجبور به امضا شده است و آلت فعلی بيش نبوده است».
اگر واقعاً قصد تقیزاده از بياناتش در مجلس همين بوده باشد، بايد او را از زمرهی شجاعانی به شمار آورد كه برای مصالح ملت و ميهنشان حاضرند حيثيت سياسی خود را هم فدا كنند. در آن صورت اقارير تقی زاده نه تنها نوعی كفارهی گناه، كه اقدامی فداكارانه بوده است و معنی ديگری دارد و ارزش ديگري.
اما توسل بدين بهانه كه مجبور بودم و كردم نه معقول است و نه مقبول.
* تا آنجا كه به يادم مانده در اين مورد عبارتي را مرحوم يغمايي حذف كرده و طبق معمول گناهش را به گردن مصحح چاپخانه انداخته بود، و حق با او بود. نسخهاي از پيشنويس مقاله ندارم تا عين عبارت را نقل كنم، اما مضمونش چيزي بود در اين حدود كه: «تقيزادهي دوران مشروطه نيز در نظرم گرامي است به پاس دستگيريهايش... (همان كه در متن آمده). تقيزادهي ساليان اخير را نيز حرمت مينهم كه در مناسبترين موقعيتي از مظلمهي رياست مجلس شانه خالي كرد».
و عرض كردم كه حق با او بود، زيرا كنارهگيري تقيزاده از رياست سنا مقارن بود با ظهور كانون مترقي و طلوع دولت منصور و يكرويهشدن قضايا.
|