|
ف
«فرهنگ ملی» مجموعهای است از هنرها و ذوقيات و آداب و سنن و تاريخ هر ملت؛ و مايهی تشخص آن ملت است در بين ديگر اقوام جهان.
از نقاشی و موسيقی گرفته تا عقايد دينی و سنتهای قومي، از شيوهی جهانبينی و زمينهی فكری گرفته تا آداب معاشرت و پندارهای خرافي، همه تارهای ظريفی هستند از شيرازهی ديرگسلی كه اسناد هستی و كتاب تمدن و فرهنگ يك ملت را از آسيب پراكندگی در امان میدارد.
جلوه و بروز عناصر سازندهی فرهنگ ملی هميشه به يك سان و يك اندازه نيست. در هر ملتی به اقتضای جريان تاريخ و حوادثی كه بر او گذشته است پارهای از اين عناصر مجال ظهور و گسترش بيشتری يافتهاند و پارهای ديگر كه از اين تجلی مستقيم و خودنمايی ممنوع بودهاند از دريچهای ديگر در صحنهی حيات آن ملت ظاهر شدهاند و به هر صورت وظيفهی خود را در ساختمان فرهنگ ملی ادا كردهاند.
بنابراين همچنان كه جلوههای عناصر و اجزا فرهنگ ملی يكسان نيست، تأثير و سهم آنها در تكميل تمدن و تثبيت هويت يك ملت نيز به يك اندازه نمیتواند باشد. عنصری در اين مجموعه ارزش و اثرش بيشتر است كه در مضايق زمانه بار عناصر ديگر را به دوش كشيده و به آنها با همهی دشواريها و موانع امكان تجلی و ادامهی حيات داده و به عبارتی روشنتر عناصر ممنوع را نگهداری و حمايت كرده باشد.
در بعض ملتهای جهان بار نگهداری از اجزاء سازندهی فرهنگ ملی - به علل گوناگون- بر دوش يك عنصرافتاده و اين جزء بتدريج به صورت ركن استواری درآمده است كه همهی جلوههای تمدن و مظاهر فرهنگ يك ملت را تحمل میكند و در پناه حمايت و پرورش خود میگيرد و از دستبرد حوادث محفوظشان میدارد. چون پهلوان كوهپيكر قویپنجهای كه در هجوم بیامان دشمنان، سينه سپر كرده پای مردی بر زمين فشرده و سرداران ارزنده اما زخمی قوم خود را در پناه خويش گرفته و از مهلكه رهانده است. چون بست مقدسی كه آزادگان را از زخم تازيانهی استبداد و سنگسار تعصب عوام در پناه خويش امان داده است.
در اين حالت عنصر مقاوم به صورت ركن اصلی هويت و ظرف جامع فرهنگ ملی جلوه میكند و زمينهی مناسبی میشود برای ظهور همهی استعدادهای قومی و پرورش همهی جلوههای ذوقی و معنوی و فرهنگي؛ و به حكم طبيعت، گسترش و بالندگی آن به مرحلهای میرسد كه ديگر اجزا و عناصر فرهنگ ملی را در خود گيرد و گزارشگر راستين جلوههای آنان باشد؛ به همان صورت كه امواج نگاه در چشم گوش و زبان بستگان جانشين شنيدنیها و گفتنیهاست.
در ايران ما پيش از هجوم عرب فرهنگ مشخص و معتبری وجود داشت با عناصر و اجزايی بسيار و گوناگون. تحول تازه و كوبنده -مانند هر نيروی مهاجم غالبی- میخواست فرهنگ ملت مغلوب را درهم شكند و هويت او را متلاشی سازد، تا بتواند ملت را يكپارچه فروبلعد و مضمحل كند. كاری كه هر غالبی با مغلوب خويش میكند و نتيجهی تلاشش بستگی مسلمی دارد با نيروی مقاومت و به عبارتی روشنتر استحكام فرهنگ ملی در كشور شكست خورده.
در اين گيرودار جنگ و ستيز ملت ايران شكست میخورد و در عرصهی سياست و بر صفحهی جغرافيا تسليم نيروی مهاجم میشود، زيرا از سلطهی روزافزون موبدان بر همهی شؤون زندگيش به تنگ آمده است و از نظام نامعقول طبقاتی نفرت دارد. اما هويت ملی خود را نمیبازد و بجان و دل پاسداريش میكند، زيرا بدان دلبسته است. در نتيجه، كشور مفتوح شده است اما ملت مغلوب نيست. سمندروار از ميان شعلهی حوادث سرمیكشد و پر و بالی میتكاند و برپا میايستد، و به ترميم ويرانيها و دفاع از هويت خود میپردازد: به زبان خود علاقهمند است، آن را رها نمیكند، بلكه با تعديل و التقاطی تكميلش میكند. آتش را مظهر روشنی و پاكی میداند، به شاه چراغ سلام میبرد. از موالیتراشان بنیاميه بيزار است، نهضت شعوبی میآفريند. فرهنگ ملی و زمينهی ذهنيش با تعصب خشك سازگار نيست، علم عرفان اسلامی میافرازد. جلوهی مستقيم بسياری از مظاهر هنری و ذوقی به ذائقهی بيمارگون سختگيران زمانه ناسازگار است و اين ناسازگاری در طبيعت عوام نيز رخنه كرده و پسند طبع آنان را يكباره ديگرگون نموده است، روح فرهنگ ملی چون حكيمی دلآگاه میداند كه اين تغيير ذائقه نتيجهی نوعی بيماری است، مرضی كه سرانجامش میتواند به تباهی ملت منتهی شود، بناچار داروی لازم اما ناپسند ذائقهی حاكمان زمانه را در كپسول شيرين و مطبوعی میريزد و به جماعت میخوراند.
در دوران تاريك و تلخی كه منصبجويان ناخلف، حساب دين الهی و جهانی اسلام را با عصبيتهای عربی درهم آميختهاند و به قصد خوشامد ابنای ابوسفيان و برای تحكيم امپراطوری بنیعباس تيشه به ريشهی مليت خود میزنند و كاسههای داغتر از آش برای تملق تركان مهاجم بهمسندرسيده كمر به نفی هويت ايرانی خود بستهاند، و همهی جهدشان اين است كه يعرب بن قحطان را در عرصهی تاريخ بر تخت كيومرث و جمشيد بنشانند و همهی پيوندهای ملت ايران را با گذشتهی افتخارآميز و تاريخ حميتانگيزش بگسلانند. در همچو دورانی مورخان متأسفانه ايرانینژادی پيدا میشوند كه دانسته و ندانسته اجداد نامآور خود را با لقب تحقيرآميز «گبركان» مظهر كفر و گمراهی پندارند، و فقيهانی كه تعظيم مراسم سنتی و ملی را از مقولهی معاصی دانند و نه همين جشن سده و مهرگان را عملی بتپرستانه خوانند كه روشنكردن شمعی را در شب نوروز و پوشيدن رختی نو را در نخستين روز فروردين در رديف منهيات و مكروهات شرعی نهند، و واعظانی كه از بردن نام فريدون و كيقباد و كيخسرو پرهيز كنند تا مبادا مردم ايران به ياد عظمت ديرين خود افتند و در سلطهی متراكم و ظلمتگستر اجانب رخنهای ايجاد گردد.
در همچو حال و هوايي، شاهان و فرزانگان و پهلوانان ايران باستان را از اعماق فراموشی بيرون كشيدن و با شكوه و جلالی شايستهی شأنشان به ميان مردم بازآوردن و سرگذشت زندگيشان را نه همين نقل مجالس درباری و شبنشينيهای اشرافی كه نقل محافل قهوهخانهای و جشنهای عشايری و ضيافتهای عروسیكردن كاری در حد اعجاز است كه پهلوانی چون شعر فارسی تعهدش را به گردن میگيرد و با چنان توفيقی به انجامش میرساند كه مايهی اعجاب جهانيان میشود.
قدرت سركوبگر بيگانگان مهاجم و سرسپردگان اجنبی خويشان با هزاران گرز و شمشير و تازيانه، ملت ايران را از ياد دوران باستانی و تذكار گذشته بر حذر داشته است. اما خون ايرانی ممزوج با سيالهی شعر فارسی در عروق و شرايين مردم كوچه و بازار سيلان دارد. مردمی كه فارغ از عقاب حاكمان و عتاب متشرعان و بینياز از هر دعوتنامه و مقدماتی جاندارترين صحنههای نمايشی و مؤثرترين فيلمهای سينمايی را پيش چشم دارند، دست در دست فردوسی و همراه انبوه جمعيت از جور ضحاك رسته، قدم به بارگاه فريدون فرخ مینهند تا پيروزيش را بر ماردوش جوانكش خونخوار و جلوسش را بر تخت پادشاهی شادباش گويند،
كه: ای شـاه پيروز يزدان شنـاس
ستايش مر او را و زويست سپاس
تـرا بـاد پـيـروزی از آسـمـان
مـبـادت بجـز داد و نيكی گمـان
و در يك چشم برهم زدن بیاعتنا به احكام متعصبان تاريكدلی كه زنان را زندانی حصار حرمسرا كردهاند، با سرعتی همتاز مخيلهی شاعران از مجلس تاجگذاری فريدون به اقصی نقاط شرقی ايران زمين پر میكشند تا در سايهی حصار سپيددژ شاهد شجاعت شيرزنی از هموطنان خود باشند، نهان كرده گيسو به زير زره، زده بر سر ترگ رومی گره، كمر بر ميان بادپايی به زير، كه اسب در ميدان میتازد و راه بر سهراب میبندد. میروند تا با لبخند غروری تماشاگر نقش تعجبی شوند كه با ديدن موج گيسوان رهاگشتهی گردآفريد بر چهرهی سهراب حيرتزده نشسته است و زمزمهی زيرلبیاش را بشنوند، كه: عجبا! در كشوری كه چنين دختر آيد به آوردگاه،
سواران جنگی به زور نبرد
همانا بـه ابر اندر آرند گرد
كدامين ايرانی است كه ازعظمت نياكان خويش و گذشتهی شكوهمند وطن خود باخبر گردد و از اينكه هموطن بیخبری خود را مولای فلان ديوخو اهرمن چهرهی اموی ناميده، خون در سرش نجوشد.
مايليد با هم سری به بزم طرب پرويزی بزنيم و در چشمهسار نغمههای باربد و نكيسا صفای روحی حاصل كنيم؟ میگوييد در سرای خاص بار عام نيست؟ عجب از عقل شما، كسی كه با نظامی همراه است از اجلهی خاصان است و بر هر مهمان بهدعوتخواندهای مقدم. بفرماييد و به تماشا خراميد:
بـه سـرهـنگان سلـطانـی حـمايل
در و درگــه شـده زريـن شـمايـل
ز هـر سـو ديلـمی گردن به عيـوق
فـروهـشته كله چون جعد منجوق
بـه دهـليـز ســراپـرده سـپاهـان
حبش را بسته دامـن در سپاهـان
سـيـاهـان حـبـش تركـان چـيني
چـو شـب با مـاه كـرده همنشيني
لبـالب كرده ساقی جـام چون نوش
پياپـی كرده مطرب نغمـه در گوش
نـشـستـه بـاربــد بـربـط گـرفتـه
جـهان را چون فلك در خط گرفته
نكيسـا چنـگ را خوش كرده آغـاز
فكـنده ارغنـون را زخمـه بـر سـاز
نـوا بـازی كنـان در پـردهی تـنـگ
غزل گيسـو كـشـان در دامن چنگ
مواليد ذوق و هنر میخواهند با صدهزار جلوه بيرون خرامند و معرف تمدن و فرهنگ ملی باشند، اما سنگبار تعصب امان نمیدهد، فرزانگان ملت به يمن نبوغ طبيعی چتر امانی بر سر میگيرند و به راه خود ادامه میدهند، و به تعبيری تازه از راهی ديگر و به هيأتی ديگر دور از سرزنش خار مغيلان به سوی كعبهی مقصود روی مینهند. نقاشی و مجسمهسازی را نظام غالب ممنوع كرده است و متوليان شريعت آن را نوعی بتتراشی و بتپرستی میپندارند، ذوق زيباپرست ايرانی كه تاب اينهمه خشكی و خشونت ندارد، از كشيدن تصوير صرف نظر میكند اما به ساختن آن ادامه میدهد. آن را در ظرف تازه و به صورت تازهای به اهل ذوق و حال عرصه میكند. در اين صحنهآرايی و صورتسازی نوع جديد نيازی به قلم مو و بوم نقاشی و رنگ و روغن نيست. روح ظريف و صورتگر ايرانی تابلو نقاشی را در قالب كلمات میريزد و به نمايشگاه جهان میفرستد، آنهم نه يك نسخه كه هزاران هزار.
در اين دو بيت تأمل فرماييد، چه تصويری جاندارتر و زيباتر از اين در آثار نقاشان جهان سراغ داريد. تابلو زيبای سرمست آشفتهگيسويی كه بمراتب از خود صاحب تصوير دل انگيزتر و دلرباتر است و با سايهی لطيف ابهامی كه بر جزيياتش دامن كشيده ذهن صاحبذوقان خيالپرداز اشارتشناس را آزاد میگذارد تا لباس او را به هر رنگی كه میپسندد انتخاب كند و اندازههای اندام لطيفش را به هر قالبی كه میخواهد تجسم بخشد. تصوير جانداری است كه دست تعرض صورتشكنان از درهم شكستن و از هم پاشيدن كوتاه است. تصوير را تماشا كنيد:
زلف آشفته و خوی كرده و خندان لب و مست
پيـرهن چـاك و غزلـخوان و صراحی در دست
آثار نقاشان ديگر ساكن است، حركت و جنبشی ندارد، اما تصويری كه طبع صورتگر حافظ در برابر چشم اهل هنر گسترده است در محدودهی قالبی چوبين محصور و مقيد نيست، سيال و مواج است، حركت میكند، راه میرود، مینشيند، میخندد، و سخن میگويد:
نرگسش عربده جوی و لبش افسون كنان
نيمه شب مست به بالين من آمد بنشست
محتسب بزمآرايی را منع كرده است و فرمان داده كه شرح عشق مگوييد و مشنويد. حتی چنگ و عود گيسو بريدهی در آتش غضب سوخته، با توصيهی پنهان خوريد باده كه تعزير میكنند، رندان تشنه لب را هشدار میدهند. اگرچه باده فرحبخش و باد گلبيز است با تيزی محتسب و تازيانههای مستی پرانش خمارزدگان را حتی در پستوی هفتمين خانه يارای لب تر كردنی نيست تا چه رسد به مجلس بزم آراستن و خلايق را به تماشا خواندن. در حال و هوايی چنين كه از سقف مقرنس فلك سنگ فتنه میبارد، نقاش صحنهساز ديگری صحنهی بديعی میآفريند از مجلس حالی آنهم در او ج مستی و اين تصوير جاندار خيال انگيز را بیدريغ و بیپروا در كوی و برزن در مسجد و مجلس به نمايش میگذارد، بیآنكه پنجهی مدعی گريبانش را بگيرد و كارش را به حد و تعزير بكشاند. نقاشی را بنگريد:
«شمع را ديد ايستاده،
شاهد نشسته،
می ريخته و قدح بشكسته،
قاضی در خواب مستي، بی خبر از ملك هستي».
اينها و صدها نمونهی ديگر هر يك به نوبهی خود در جهان صورتگری و نقاشی آثاری برجستهاند و مقامی والا دارند. اگر روزی قرار شود نمايشگاهی از بهترين تابلوهای جهان ترتيب دهند ملت ايران در آن عرصهی رقابت و در حضور داوران صاحب نظر تهيدست و شرمزده نخواهد بود؛ كه، میتواند از هر گوشهی ضميرش آثاري -آنهم نه ده نه صد، هزارها- بدين نمايشگاه جهانی عرضه دارد، و در فراخنای ميدان هنر هل ممن مبارز گويد و كوس لمن الملكی كوبد.
اين را میگويند رشد بالندهای كه حاصل اختناق و سركوب است و اينجاست كه زبان و ادبيات فارسی سينه سپر كرده و همهی جلوههای ممنوعهی صورتگری و صحنهپردازی را در پناه خود گرفته و با تعهدی دلسوزانه پرورش داده و به جهانيان عرضه كرده است.
محدوديتهای زمانه ذوق ايرانی را از اجرای نمايش و بازيگری در صحنهی تئاتر منع میكند، اروپای بيدارشدهی زنجيرتقيدشكسته به نمايش هنرمندانهی درامها و تراژديهای يونانی ادامه میدهد و در جهان هنر از اين رهگذر كسب شهرت و افتخار میكند. ذوق ايرانی محدود و ممنوع شده، اما عاطل و باطل نمانده است.
نمايشنامه را چنان جاندار و دلنشين عرضه میكند كه ذهن هر خوانندهای مفتون صحنهها و پردههای آن میشود و چنان محو هنرنمايی بازيگران میگردد كه بی اختيار در مصايب قهرمانان اشك غم میبارد و با ديدن صحنههای نشاطانگيز به وجد و شوق میآيد.
كدامين صحنهی مجهز تئاتر میتواند منظرهای بدين وسعت و تأثير پيش چشم تماشاگر بگستراند. منظرهای از مرگ يك فرد و سقوط يك امپراطوري:
تن مرزبان ديد در خاك و خون
كــلاه كـيانی شـده سرنگــون
بـهــار فريـدون و گلــزار جـم
به باد خــزان گشته تـاراج غـم
نـسـب نــامهی دولـت كيقبـاد
ورق بـر ورق هر سـويی برده باد
بی ذوقان زمان اجازه نمیدهند هنرپيشهای را بيارايند و به اصطلاح فرنگان گريم كنند و بر صحنه آرند، باكی نيست؛ اين آرايش را قلم صورتساز نمايشنامهنويس ايرانی بتنهايی تكميل میكند:
صحنهی نمايش تجسم لحظهای است كه پرويز مست می و سر تاپا شور كام طلبی با غرور شاهی وداع گفته و به هوای وصال به قصر شيرين آمده است. شيرين او را پشت در گذاشته و خود بر لب بام آمده تا با چرب زبانی لوندانه شاه مغرور هوسباز را دست بسر كند و بیآنكه آتش هيجان و شوقش را يكباره فرونشاند، به بهانهی پاس آبرو عذرش را بخواهد.
اينجاست كه شخص نمايشنامهنويس علاوه بر كارگردانی وظيفهی دقيق و ظريف صورتسازی را هم بر عهده میگيرد و انصاف را بهتر از هر چهرهآرای چابك پنجهی ورزيدهای هنرپيشه را میآرايد. شيرين را با چنان آرايش هوسانگيزی بر بام قصر میآورد كه برای پرويز دل برگرفتن از جمالش با همهی سركشيها و تحاشيها كار آسانی نباشد. دختر زيبای ارمن، پوست سفيد روشنی دارد. اندام سفيد در جامهی سرخ دلرباتر است و اگر چند شاخ گيسويی هم روی گردن و سينهی بلورين خود رها سازد جاذبهی دلربايی قويتر خواهد شد. اين دلربايی وقتی به اوج خود میرسد كه دستهای از گيسوان بلند تابدار از پشت گردن و روی شانه و زير غبغب و بالای سينه بگذرد و بر شانهی ديگر افتد. رنگ زرد بر زمينهی قرمز جلوهی مطبوعی دارد، بايد از اين جادوی رنگها استفاده كرد و شيرین را هر چه زيباتر به صحنه آورد. اگر حمايلی از روی پيراهن ارغوانی بگذرد اين منظور حاصل شده است. اهل نظر میدانند كه زيبايی خيرهكننده را نبايد يكباره و بیپرده عرضه كرد و به دلالت همين نكته حتی در رقاصخانهها و كابارههای معروف جهان، آنجا كه نمايش اندام لخت زنان زيبا به عنوان مسكنی برای پریزدگان قرن بيستم و افتادگان به جنون شهوت بكار است، زن را يكباره عريان به صحنه نمیآورند. زيبای خودنما با پوششی خيالانگيز قدم به صحنه میگذارد. اين پوشش معمولاً توری ظريف سياهی است تا از ورای سوراخهای ريز بافت آن پست و بلنديهای اندام زن زيباتر و خيالانگيزتر جلوه كند، سپس بتدريج گوشههای توری را رها میكند تا اندك اندك اندام برهنهاش در چشم تماشاگران بنشيند. سرانجام با حركت لوندانهای سراپا عريان شود.
بازيگر نمايشنامهی ما، و به تعبيری دقيقتر صحنهآرای آن، بدين دقيقهی ظريف قرنها پيش از اين آشنا بوده است و به دليل همين آشنايی صورت زيبای شيرين را پشت توری ظريف سياهی مخفی كرده است تا كنجكاوی و اشتياق تماشاگران را برانگيزد. صحنه را تماشا كنيم:
فــرو پـوشيد گـلناری پـرندي
بر او هر شاخ گيسو چون كمندي
كمندی حـلقه وار افكنده بر دوش
ز هر حلقه جهانی حلقه در گـوش
حـــمايل پـــيكری از زرّ كاني
كشـيده بــر پــرندی ارغـوانـي
سيه شعری چـو زلف عنبر افشـان
فـرود آويـخت بـر مـاه درخشـان
در صحنهای ديگر شيرين و پرويز خلوت كردهاند. پرويز يك پارچه التهاب هوس است و شور خواستن. مرد شكيب و خويشتنداری نيست. میخواهد از دختر زيبای ارمن كام دل بگيرد. اما شيرين در اوج عاشقی مصلحتانديش است، به مآل كار خويش مینگرد. عمهی باهوش كارافتادهاش به او درس خويشتنداری داده است كه چگونه از تسليم تحاشی كند، بی آنكه عاشق ملتهب را يكباره سرد و سرخورده سازد.
هشدارش داده است كه:
گر اين صاحب قران دلـداده تست
شكـاری بـس شگرف افتاده تست
وليـكن گرچه بينـی نـاشكـيبـش
نـبينـم گـوش داری بـر فـريبش
نـبـايـد كـز سـر شـيريـن زبـانـي
خـورد حـلـوای شيـريـن رايـگاني
فـرومــانـد تـرا آلــوده خـويــش
هـوای ديـگـری گـيـرد فـراپيـش
چنـان زی بـا رخ خـورشيد نورش
كـه پيش از نـان نيفتی در تنورش
و شيرين اين وصيت را به گوش جان شنيده است و در بزنگاه داستان وقتی كه پرويز بيتابانه كام دل میطلبد، رندانه خود را عقب میكشد و از دسترس عاشق به هيجان آمده فاصله میگيرد، اما برای گرم نگه داشتن تنور هوس و از آن مهمتر تيزتر كردن آتش اشتياق پرويز همه زيباييهای خداداده را و همهی فنون دلرباييهای زنانه را به خدمت میگيرد، اخم میكند و ابرو درهم میكشد، اما نگاه بظاهر غضبآلود خود را با كرشمهی لوندانهی محبتی میآميزد. با تحاشی و انكاری او را از پيش روی منع میكند، اما اين منع هوسخيز را با لحنی ادا میكند كه از هر تمنايی دعوتآميزتر باشد. گوشهی روسری را روی صورت میكشد تا بيانگر شرم و منعش باشد، اما با همين حركت گردن سپيد و بناگوش سيمگون خود را در معرض نگاه او میگذارد كه مبادا آتش تمنايش فروكش كند. به عنوان قهر و عتاب روی خود را برمیگرداند، اما اين حركت سر را با چنان موزونی و لطفی انجام میدهد كه موج گيسوان بلند تابدارش جلب نظر كند و طرف بداند كه پشت و روی سكه يكسان است.
راستی كدامين هنرپيشه ماهری اين صحنه را بدين دلانگيزی میتواند مجسم كند:
كمـان ابـرويـش گـر شد گـره گـير
كرشمـه بر هـدف میراند چون تيـر
نمك در خنده كاين لب را مكن ريـش
بـه هـر لفظ مـكن در، صـد بكن بيش
قصب بـر رخ كـه گر نوشم نهـان است
بـنـاگـوشـم بـه خـرده در ميـان است
چـو سـر پيچيـد، گيسو مجلس آراست
چـو رخ گـرداند، گردن عذر آن خواست
اين هم از مواردی است كه ادبيات فارسی نه تنها بار نمايشنويسی را بر دوش توانای خود گرفته كه وظايف كارگردان و هنرپيشه و صورتساز نمايش را هم تعهد كرده است و بخوبی از عهده برآمده.
تعصب خشك شريعتمداران زمانه با موسيقی به جنگ برخاست. قشری مشربانی كه خنده و شادی را معصيتی شيطانی پنداشتند، به عنوان مدعيان و مفتشان ذوق و سليقه مردم، نه همين نامهی تعزيت دختر رز نوشتند و گيسوی چنگ بريدند؛ كه با شمشير تكفير و چماق تعذير به جان خلايق افتادند. اگر از خانهای غلغل سازی به گوش رسيد، سقف سرای را بر فرق صاحبش خراب كردند، و اگر پنجهی شيرينكاری به نوازش تار گيسوی تاری جنبيد ناخنش را كشيدند. در اين غوغای احتساب و تعزير، اين ادبيات فارسی بود كه به همهی شيوههای گوناگون و در جلوههای رنگارنگ، مشعل وزن و آهنگ و نغمه و ترانه را روشن نگه داشت؛ با ثبت مشخصات پردهها و آهنگها، به پاسداری از هنر متعالی و ميراث ذوق نياكان صاحبدلمان پرداخت؛ لذت درك آهنگ و موسيقی را در كام جان مردم اين سرزمين چكانيد و همگان را، به نسبت فهم و ذوقشان، از ای آب حيات جانپرور چشانيد؛ هر كس را به شيوهای و در جامی خاص: عارف را با نغمههای خوش و پر تنوع ديوان شمس با گوشههای موسيقی ايرانی آشنا كرد و عامی را با نوحههای سينهزنی و مراثی خوشآهنگ به ترنم كشاند.
گاهی با آهنگی ضربی و پر نشاط خلقی را به بشكنزدن دعوت كرد كه:
خـوش میرود اين پسر كه برخاست
سروی است چنين كه میرود راست
و گاهی ضربهها را قویتر و تندتر كرد كه:
دوش بگـو باده كجـا خوردهاي
مست شدی باده چرا خوردهاي
و گاهی با استفاده از هجای بلند، موسيقی عارفانهی نرم تأملانگيزی در گوش جان مردم ريخت كه:
بشنو اين نی چون شكايت میكند
از جـدايـيـها حــكـايت مـیكنـد
و گاهی صدای زنگ شتران و حركت سنگين كاروان را مجسم كرد كه:
ای ساربـان منزل مـكن جـز در ديار يار من
تا يك زمان زاری كنم بر ربع و اطلال و دمن
و گاهی شكوه غرش امواج را در قالب موزون نغمه ريخت كه:
از كوه برشدند خروشان سحابها
غلـطان شـدند از بـر البرز آبها
اين هم رسالتی ديگر كه گردش روزگار و اقتضای اعصار بر دوش شعر و ادبيات ما نهاده است.
از چند ستون درهم شكستهی تختجمشيد بگذريم چه بنای با عظمتی معرف گذشتهی ماست؟ اهرام سر به فلك كشيده داريم؟ مومياييها و كتيبههای متعدد باقی مانده است؟ معابد چندهزارسالهای بر سر پاست؟ از ايوان پر عظمت كسری جز طاق و رواق درهم شكسته چه مانده است؟ آيا برای تحريك غرور ملی يك ايرانی مشاهدهی طاق ويرانهی خسرو مؤثرتر است يا مطالعهی قصيدهی خاقاني؟ با اينهمه تبليغاتی كه در سالهای اخير برای تزيين و تماشای تختجمشيد كرديم هنوز مثنوی آتش اسكندر هزار برابر ستونهای از پا درآمده آن بنای كهن محرك احساسات ايرانيان است. از تخت طاقديس و دربار پر تجمل پرويز بر سطح خاك اثری باقی نيست كه بتوانيم كودكان ايرانی را به تماشايش ببريم. بر آب شده يكسر، با خاك شده يكسان. اما اجزاء درخشان و چشمگير آن شكوه و عظمت در دل محكمترين جعبهآينهها و زير نور قويترين نورافكنها در موزهی ذهن ايرانی موجود است و صاحبنظران با خواندن ابيات بلندی كه نظامی گنجوی سروده است عظمت بارگاه پرويز را بمعاينه در میيابند.
مصريان جواهرات خيرهكنندهی فراعنه و نقاب زرين انخامون را از اعماق خاك برآورده و در موزهی ملی خود به تماشا نهادهاند، مشتی از خروار و در چارديواری به هر حال محدودي. اما ادبيات فارسی شكوه ديرينهی وطن ما را بر سر چاربازار جهان به معرض تماشا و تحسين ايرانی و بيگانه گذاشته است.
اين هم يكی از مواردی است كه شعر فارسی و ادبيات فارسی در ايجاد غيرت ملی و دلبستگی به مآثر نياكانمان و درك عظمت تاريخی اين سرزمين و اين فرهنگ جانشين كاخهای سربهفلكرسانده و سقف و ستونهای بر هم انباشته است.
مزاج عمومی عصر ما با گردن كلفت و بازوان قوی ميانهی چندانی ندارد. نسل جوان از خواندن حديث كهنگشتهی جباران و جهانگشايان رميده و ملولاند، و پس از ششصد سال با ذوق مجسم ايرانی همصدايند كه: ما قصهی سكندر و دارا نخواندهايم. فرزانگان روزگار ما يك شاخ موی به سپيدی نگراييدهی بوعلیسينا را به هزاران چنگيز و نادر و اسكندر عوض نمیكنند و ظاهراً در قرنهای آينده نيز روال سليقهی خلايق بيش و كم در همين جهت خواهد بود. در جهان قرن بيستم و احتمالاً بعد از آن هم ملتی میتواند به خود ببالد و حرمت جهانيان را معطوف به خود كند كه سابقهی درخشان فكری و فرهنگيش بر ديگران بچربد.
در اين ميدان مسابقه ما ايرانيان تهيدست و بیسلاح نيستيم. جلوههای لطيف عرفان ايرانی معرف ذوق فاخر و طبع شريف و مراتب انسانيت ماست. انزوای پر جبروت عرش را برهم زدن و خدای تعالي، اين جان عالم هستی و نور سماوات و ارض، را از چلهخانهی عزلت بيرون كشاندن و در دل خلايق نشاندن، نبوغ بسيار میخواهد و شكوه بسيار دارد. هنری است كه به عنوان اعجاز طبع بلند يك ملت میتوان بر سر دستش گرفت و به بازار جهانش آورد. ديد عارفانهی ايرانی در مورد فلسفهی خلقت، نظام عالم هستي، ارتباط خلق و خالق پديدهی ساده و كماهميتی نيست كه جهان امروز و از آن بالاتر جهان فردا بتواند بدان بیاعتنا بماند.
اين سرمايهی عظيم و افتخارانگيز در چه ظرافتی و كدامين خزانهای نگهداری و به جهان بشريت عرضه شده است؟ مبلغ اين جلوههای نبوغ بشری جز شاعران ما بودهاند؟ و خزينهای جز گنجينهی ادبيات فارسی برای اين گوهر ارزنده میشناسيد؟
قبول كرديد كه ادبيات فارسی ركن قويم مليت ما، و فراخنای فارسی جلوهگاه باشكوه سنن و تاريخ و تمدن و به عبارتی جامع فرهنگ ملی ماست؟ يا باز هم شاهد بياورم و بگويم اگر شاهنامهی فردوسی نبود ايرانی قرنها شجرهی نسب خود را گم كرده بود. بگويم اگر جرقههای ذهن سرشار و پر تلاطم سنايی و عطار و مولوی نبود ظلمات گمنامی و فراموشی چنان بلايی بر سر ما میآورد كه در جوار همسايگان هم ناشناخته بوديم. بگويم اگر زبان نافذ و افكار شريف سعدی و حافظ نبود، ما ايرانيان در شبه قاره ششصد ميليونی هند همان وضعی را داشتيم كه بعض نودولتان روزگار دارند، كه دلارهای نفت آورده را میپاشند و تمسخر و نفرت میدروند. بگويم اگر خيام نبود اروپاييان ما را و فلان بدوی بيابانگرد را در يك كفه مینهادند.
ادبيات فارسی رشته ظريف اما محكمی است كه فرهنگ ملی ما را چون عقد نفيس گرانبهايی بر گردن جهانيان افكنده است. اگر ادبيات فارسی را از ايرانی بگيرند هويت ملی او را درهم كوفتهاند. اگر به هر صورت و به هر بهانهای رابطهی جوان ايرانی را از فرهنگ فارسی قطع كنند تيشهی خيانتی بر ريشهی هستی معنوی او فروآوردهاند. زبان و ادبيات فارسی و به ويژه شعر فارسی عنصر اصلی و فصل مقوم فرهنگ ملی ماست، سند هويت ماست، ظرف جامعی است كه همهی جلوههای ذوقی و هنری و سوابق افتخارانگيز ملت ما را در خود حفظ و به جهانيان منتقل كرده است. اگر آن را بشكنيم خود را شكستهايم. ارتباط معقول و مداوم با گذشته مايهی استحكام پيوندهای امروزين ملت است و هر آسيبی بدين پيوستگی برسد، موجب گسستن علائق ملی است؛ و جهان امروز با همه دعويها هنوز به مرحلهای نرسيده است كه به پاسداری پيوندهای ملی نيازی نداشته باشيم.
ملتی كه با گذشتهی خويش قطع ارتباط و تفاهم كند، ملتی كه علائق معنوی خود را از دست بدهد، ديگر انگيزهای برای مقاومت و دفاع نخواهد داشت. همچو ملتی لقمهی چرب سهلالتناولی است در كام جهانخوارگان شرق و غرب. آخر پوی و نان را زير هر آسمانی میتوان به دست آورد.
زبان و ادبيات فارسی همان رستمی است كه يكتنه و مردانه بيش از هزار سال از همه جلوههای فكری ايرانيان حمايت و نگهداری كرده است. در جهان آشفتهای كه ابرقدرتان نابودی ديگران را ضامن استمرار قدرت و سلطهی خويش میدانند، چه عجب اگر از هر كرانه به قصد سينهی اين پهلوان تير بلايی روانه كرده باشند، باشد كه زان ميانه يكی كارگر شود.
|