رحمت بيدريغ الهي در عرصات هولانگيز محشر فريادرس همشهري ما باد، که نخستين واسطهي آشنايي من بود با شيوهي بيان حافظ. نام نازنينش غلامعلي بود، و چون در عين تنگدستي به عيش مستي پناه ميبرد، مردم لقببخش ولايت ما با افزودن صفت «عرقي» او را از ديگر غلامعليهاي شهر مشخص کرده بودند.
ميبينم که از همينجا جبهه گرفتهايد و دو دسته شدهايد، جماعتي اخم اعتراض بر پيشاني نشاندهايد و با زمزمهي چه نسبت خاک را با عالم پاک، ميپرسيد چه رابطهاي بين غلامعلي عرقخوارهي سيرجاني با لسانالغيب حافظ شيرازي، و گروهي با توسل به اِذا کانَ الغرابُ دليلَ قومٍ، چينِ تمسخر بر گوشهي لب نشاندهايد که لابد از برکت همين معلمِ باصلاحيت بوده که تو هم در ميان حافظشناسان وطن به مقامي رسيدهاي.
اما اگر قرار باشد مثل بعض محاکم روزگار ما بدين سرعت حکم صادر کنيد و جاي تجديدنظر و استينافي هم باقي نگذاريد، بهتر آنکه از همينجا کتاب را ببنديد و نه خون خودتان را کثيف کنيد و نه اجر مرا ضايع. اما اگر وقت تلفکردني در بساطِ عمرتان باقي مانده است به توضيحم عنايت فرماييد:
تصوير ثابتي که از غلامعلي مرحوم به برکت عهدِ صغر چون نقشِ حجر در ذهن من نشسته، عبارت است از هيکل درشت بلندي، پوشيده در پيراهني چرکين و شلواري هزار وصله، با شولايي بر دوش افکنده، و بر فراز اين مجموعه، صورتي لگدکوب آبله، يادگار نازنين عهد کودکي؛ و گونههايي پفکرده حاکي از رابطهي الکل و کبد، و چشماني خونگرفته و لباني سياه و مويي سفيد و دهاني بيچاک و بست که همراه بوي تند عرق رکيکترين ناسزاها و غليظترين نفرينها را در فضاي سرپوشيدهي بازار ولايت ميپراکند.
در بازار شهر ما ناطقانِ بيمخاطب و سخنورانِ بيمزد بسيار بودند: سيدي که دستي در شال سبز دورِ کمرش ميکرد و دست ديگر را به سبک مرحوم هيتلر محاذي گوشش ميآورد و به ظَلَمهي صحراي کربلا لعنت ميفرستاد، درويش چابکحرکات لاغراندامي که مناسب هر منظره و هر رهگذر شعري ميگفت و با ترجيع «يا ولي حق يا مولا» هر بيت شعر را از بيت ديگر جدا ميکرد؛ سقاي نکرهي بدصدايي که مشک آب بر دوش و جام برنجين بر کف، فرياد «بنوش به ياد حسين»اش هر دقيقه يک بار چرت مغازهداران را ميشکست، کلهپاچهفروش دورهگردي که ضمن کاسبي از تمرين آواز کوچهباغي هم غافل نبود، و امثال اين جماعت پر سر و صدا. اما شعارهاي غلامعلي عرقي –به قول اهل ادب- از لوني ديگر بود.
مرد، حدود ساعت ده صبح، مست لايعقل از دهنهي بازار پيدايش ميشد و با شعار «خدا لعنتت کند ميز محمدخان کرّوني که مرا به خاک سياه نشاندي»، کار هر روزهاش را شروع ميکرد و لبخند تلخ تأييد و تأسف بر چهرهي کسبهي بازار مينشاند، و مرا در عالم کودکي به جان پدر ميانداخت که: ميز محمدخان کرّوني کيست؟ چرا غلامعلي به او لعنت ميفرستد، چرا به او فحش ميدهد؟ چرا نفرينش ميکند؟ و پدر هر بار ميکوشيد با يک «نميدانم» و گاهي با حکم «مردکه مسته، پرت و پلا ميگويد» مرا ساکت کند؛ و البته که موفق نميشد.
دردسرتان ندهم، مدتي طول کشيد اما بالاخره با اطلاعات ذرهذرهاي که از لاي لبانِ ممسکِ اين و آن جمع کرده بودم بدين نتيجه رسيدم که: اين غلامعلي عرقي امروزه، روزگاري روزگاري داشته و در عالم خودش حاجي غلامعليخاني بوده است، با املاک فراوان و درآمد سرشار و خدم و حشمِ بيشمار، و آن ميرزا محمدخان کرّوني که حالا کيابيايي دارد و با خان حاکم پلو ميخورد، و رييس نظميه پيش پايش برميخيزد، و رييس عدليه پشت منقلش مينشيند، و همهکارهي شهر است، سالها پيش با تمهيد مقدماتي و مساعدت مقاماتي دار و ندار اين غلامعلي را از چنگش بيرون ميآورد، املاکش را تصرف ميکند، اموالش را مصادره ميکند، زنش را به کلفتي ميبرد، دختر نازنينش را به صيغه ميگيرد، و در جواب شکايتنامههاي حقطلبانهاش يک داغ علاجناپذيرِ جنون بر پيشاني سرنوشتش ميگذارد و يک حکم بلندبالاي محجوري هم به دستش ميدهد... مرد ستمرسيده که دستش به جايي بند نبوده سالها در جستجوي عدالت آوارهي کرمان و تهران ميشود، و سرانجام چون از دستگاه عريض و طويل قضا معجزي نميبيند، با پايانگرفتن آخرين دينارش، دست از آوارگي ميکشد و با ولايت باز ميگردد که: بهتر سگ شهر خويش بودن – تا ذلّ غريبي آزمودن و در اوج ناکامي و نوميدي، از بدِ حادثه به پناه «عرق» ميخزد و ميخورد و ميخورد تا شايستهي لقب پرطمطراق «عرقي» شود. و اينک چند سالي است که با صدقات اين و آن زهري به جگر چاکچاک ميريزد و چون نشأهي شيطاني الکل در عروق و شرايينش دويد، سودا به سرش ميزند و در بازار ولايت راه ميافتد و با نفرينهاي فحشآلودي که نثار خصم ستمگر ميکند، عقدههاي دلش را ميگشايد، و هر چند روز يکبار به اشارهي ميرزا محمدخان پاسبانها ميگيرندش و به نظميه ميبرندش، منتها چه فايده؟ مردِ معتادِ عقل و مال باخته، نه مالي دارد که ديوان برد و نه ايماني که شيطان.
اينها بود مجموعهي پراکندهي من دربارهي غلامعلي عرقي و سرنوشت شومش.
تا يک روز عصر که از راه مدرسه ميآمدم، بچههاي محل را ديدم که ميدوند، به قول مرحوم ملا ما هم دويديم، تا رسيديم به فلکهي دَمِ بازار. انبوهِ خلايق، مثل شکارِ جرگه، دايره زده بودند، و در وسط دايره چند آجان با دنگ و فنگشان ايستاده، و پيش پاي آنان غلامعلي نازنين مستِ مست رو بر خاک و پشت بر افلاک خوابيده بود، و مأمور گردنکلفتِ سطبر بازويي مشغول شلاقکاري بر پيکر درشتاستخوان اما تکيدهي او بود، به مجازات گناه اليبته کبيرهي توهين به اشخاص محترم.
مراسم عدالت اجرا شد و مردم حقپرست و عدالتجوي سيرجان –که از مزاياي بر لبِ گود نشستن و فرياد لنگش کن سر دادن لذتي ميبردند- تماشايي کردند، و تأسفي خوردند که محکوم در پنجاه و سومين ضربه بيهوش گشت و از شعار دادن بازماند؛ سرانجام ناراضي از تماشاي ناقص هر يک از گوشهاي فرا رفتند، و پيکر درهمکوفتهي او را بر خاک رهگذر باقي گذاشتند، عبرةًللناظرين.
بامداد روز بعد که جمعه بود، و من مطابق معمول در پستوي دکان پدر به نوشتن مشقهاي عقبافتادهي هفته مشغول بودم، باز صداي غلامعلي به گوشم رسيد. هوش تماشا به سرم زد، اما نهيب پدر مانع حرکت شد. ناچار نشستم و محروم از حظ بَصََر، همهي نيرويم را در گوشهايم جمع کردم تا در آشوبِ بازار شعارهاي غلامعلي را گُم نکنم.
غلامعلي با لحني مستانهتر از هميشه مشغول شعار دادن بود: «الهي زن و بچهات مثل زن و بچهي من بشوند ميزمحمدخان کرّوني!، الهي هر چه از من خوردي آزارِ آتشک بشود و به جان دُردانهات بيفتد ميز محمدخان کرّوني، الهي...»، که يکباره لحنش عوض شد و صداي خستهاش آهنگ ضربي به خود گرفت و بهدنبال «الهي» برلبآمدهاش، اين عبارت به گوشم خورد که «... من برم قربون چشمات، عزيزم بارکالله، اهلي من بشم قربون گوشات، عزيزم بارکالله...»، و همراه آن شليک خندهي مشتريهاي و رهگذران چنان در فضا پيچيد که من بيپروا از نهيب پدر، قلم و کاغذ رها کردم و به تماشا دويدم. غلامعلي در حالي که ميرقصيد و بشکن ميزد، ميخواند: «الهي خير نبيني مشتي قنبر، الهي من بشم قربون دمبت، عزيزم بارکالله...»
او ميخواند، و مردم در حالي که نگاه تمسخرشان را بر چهرهي مشدي حسين آجان دوخته بودند، بعضي با تکرار ترجيع «عزيزم بارکالله» او را همراهي ميکردند و بعضي هم دور پاسبان را گرفته بودند که «دارد تصنيف ميخواند، چکارش داري؟». از آن پس راه فراري براي غلامعلي پيدا شده بود، کارش را با فحش و نفرين به ميرزا محمدخان کرّوني شروع ميکرد و به محض اينکه سروکلهي آجاني پيدا ميشد ميزد زير آواز. کساني که مثل اسيران غار افلاطون از ماجراي شلاق و حضور پاسبان بيخبر بودند، شانهاي بالا ميانداختند که يارو مست است. کساني که اهل اصطلاح بودند، همان تصنيفهاي رنگي ردگُمکن را مطابق نيت خواننده تفسير ميکردند و پيامش را ميگرفتند.
در همين سالها بود که من هر صبح مجبور بودم محروم از شکر خواب صبوح، با طنين اللهاکبر برخيزم و همراه پدر نماز بگزارم و در تعقيباتش پس از قرائت صفحهاي از قرآن و دوازده امام خواجهنصير طوسي، حکايتي از بوستان و غزلي از حافظ هم بخوانم، و خواندههاي روز پيشين را تحويل دهم. روزي که پدر غزلي حافظ را در حدّ فهم من معني ميکرد، حيرتزده از گسيختگي مضمون غزل و بريدگي ارتباط ابيات، علتش را از او پرسيدم و او به شرح مفصلي پرداخت از اوضاع عهد حافظ و غوغاي عوام و اغراض خواص، و مباحثي از اين قبيل که مطلقاً با ذهن بسيطِ پسربچهاي دهساله سازگاري نداشت. در حال پشيمانشدن از سؤالم بودم که ناگهان به ياد تصنيفخواني غلامعلي عرقي افتادم و ترسش از پاسبان و شلاق. رو به پدر کردم که: نکند خواجه حافظ هم مثل غلامعلي عرقي خودمان بوده است و هر وقت سروکلهي آجاني پيدا ميشده، ميزده زير آواز؟
و گويا در همان بامداد و همان جلسه بود که با بيت «کار پاکان را قياس از خود مگير» آشنا شدم، و بر سر «گر چه باشد در نوشتن شير شير» کلي جر و بحث با پدر کردم که چرا «در نوشتن؟» و اکنون که به ياد توضيحات پيرمرد ميافتم در مقولهي ياء مجهول و معروف، حيرت ميکنم که چرا مرد رعايت سن و فهم مرا نميکرد و ميکوشيد مطلبي را حاليم کند که نه در لهجه و تلفظ ما سابقهاي داشت و نه نمونهاش را در محاورهي ديگران شنيده بوديم.
باري، اگر چه تفاوت شير و شير را نفهميدم، اما با تجسّم وضعِ غلامعلي چنان تصويري از حافظ در ذهنم نشست که شديداً با رند شيرازي احساس همدردي کردم و دلم به روزگارش سوخت. *
و اين نخستين پلّهي آشنايي من بود با زبان عهدِ اختناق و حکومت چماق * . پي بردم که در ديار جباران و حکومت خون و وحشت، مردم زباني خاصِ خود دارند؛ زبانِ چند پهلوي لبريز از ايهام و پيچيده در ابهامي. و مزيت فهم اين زبان هم منحصراً نصيب مردمي است که در چونين حال و هوايي زندگي کردهاند و به عبارت روشنتر جان کندهاند و خونِ دل خوردهاند و خاموش نشستهاند. درست است که مردم عهد استبداد از نعمتهاي بسياري محرومند، و قبل از همه از نعمتهاي انسانبودن و از حقوق انساني بهرهمند شدن؛ اما در مقابل اين محروميتها، نعمتهايي هم نصيبشان افتادهاست که در چشمِ مردمِ آزادِ جهان مجهول است. ملتهاي وحشي و بيتربيتي که در اين دنياي ولنگ و واز بدون سرور و صاحب رها شدهاند و عادت کردهاند هرچه در دلشان ميگذرد بر زبان آرند و به شيوهي کالانعام بل هُم اضلّ به هر نحوي که ميخواهند زندگي کنند و هر غلطي که هوس کردند مرتکب شوند، از بسياري نعمتها محرومند و به بسياري مصيبتها گرفتار. چه مصيبتي از اين بالاتر که آدميزاده سطحينگر باشد و يکبُعدي فکر کند؟ اگر گفتند هوا گرم است، باورش بشود و لباسش را کم کند، اگر شنيد هوا خوب است اطمينان کند و بدون چتر و باراني قدم به کوچه بگذارد. بيادبي است، اما اين قبيل به اصطلاح انسانها چندان مزيتي بر حيوانها ندارند، اصلاً راستش را بخواهيد از مقولهي حيوانند، رها از هر قيد و بندي، و بيخبر از هر ايما و اشارهاي. در مقابل اين جماعت سادهدلِ خوشباور با زندگي بيچم و خمشان، رعاياي قلمروِ اختناق صف زدهاند با هزار و يک جلوهي زيباي زندگي، و از همه بالاتر با شامهي تيزي که بوي مطلب را در هوا ميگيرد. و با چشم بصيرتي که وراي ابرو، اشارتهاي ابرو را درمييابد. و با آنتنهاي حساسي که صداي اصلي را از دل امواج پارازيت بيرون ميکشد، و با سليقهي هنرمندانهاي که خطرناکترين پيامها را در لاي مطالب متفرقه ميچپاند و بهدست اهلش ميرساند؛ و اين خود کم مزيتي نيست.
اگر قبول داريد که درک هر هنري با احساس لذتي همراه است، ناچار از قبول اين واقعيت نيز هستيد که زندگي محکومان استبداد در ديار خفقانگرفتهي بهظاهر نامطبوعشان لبريز از لذتهاست. اگر سعادت زندانيشدن نصيبتان افتاده باشد، ميدانيد در حلقهي زندانيان چه لذايذ و نعماتي وجود دارد که در فضاي بيدر و پيکر خارج محال است تصورش هم به ذهنتان بگذرد مثلاً برگ درخت را بهجاي توتون در کاغذ روزنامه پيچيدن و با دودِ سرشارش ريهها را نوازش دادن، مثلاً بعد از برگرداندن رفيقي از شکنجهگاه، نگاه غضب را بر زمين دوختن و بغض در گلو پيچيده را به صورت نفريني زير لبي ترکاندن، مثلاً... ميترسم اگر به توصيف همهي لذات بپردازم دلتان هوايي شود.
و از جملهي آن لذات است درک قوي و حدّتِ ذهني خداداد و طبع اشارتشناسي نکتهياب که بسياري از خلايق از نعمت داشتنش محرومند. باور نداريد؟ همين موش و گربهي عبيد زاکاني را برداريد و در قالب فصيحترين عبارات و لطيفترين ابيات به زبانِ –مثلاً- سوئدي ترجمهاش کنيد و بدهيدش بهدست دانشجويان و استادان آن ديار. حداکثر درکشان اين خواهد بود که «عجب قصهي کودکانهي قشنگي است، بچهها را به خنده مياندازد»؛ همين و بس.
نميدانم ترجمهي اشعار حافظ را در زبانهاي اروپايي خواندهايد يا نه؟ به فرض اينکه نخوانده باشيد، گربيان يکي از اين استادان فرنگي را بگيريد که ترجمهي حافظ را خوانده باشد و با حال و هواي ديار ما آشنا نباشد. از او بپرسيد که حافظ چه ميگويد؟. خاطرتان جمع باشد، همان جوابي را خواهيد شنيد که جناب کسروي دادهاند يعني «شاعر کلاش و گدايي که ريزهخوار خوانِ شاهان است»، يا جوابي در رديف کشفيات درخشان پژوهندهي البته باسواد و البته حافظشناس جناب آقاي همايونفرخ، يعني «شاعري که همهي فکر و ذکرش وصف شمايل شاهشجاع است و خال سياهگوشهي لبش» همين و بس.
نمونهي روشنترش سرنوشت خيام است، که صاحبذوقان فرنگ رباعياتش را بارها ترجمه کردهاند و به زيباترين چاپها آراستهاند و همراه سکسيترين تصويرها به خوردِ هموطنانشان دادهاند، و به برکت فهم درست خود، نقش عجيبي آفريدهاند از «هيپي پير دائمالخمري که از کلّهي سحر تا بوق سگ مشغول خوردن شراب است و به نيشکشيدن کباب».
به شما قول ميدهم براي ترجمه و تفهيم يک مصراع حافظ –مثلاً «درازدستي اين کوتهآستينان بين»- به خوارج خذلهمالله مجبور باشيد ساعتها وقت و هزارها کلمه تلف کنيد و بالاخره هم، طرفِ کُندذهنِ کنايهناشناستان چيزي دستگيرش نشود؛ در عوض عمله و بقالهاي گوشهي ميدان و سرِ گذر در بعضي اقاليم عالم بيهيچ زحمت و تلاشي نهتنها منظور حافظ را درک ميکنند که در شرح و تفسيرش هم يک سينه سخن تحويلتان ميدهند.
همين فردا توي کوچه جلوِ يکي از بچههاي هشت نُه سالهي ولايت را بگيريد –يکي از همين بچههايي که نه گوشش با عبارات مطنطن کليله مأنوس است و نه معني ايهام حافظي را ميفهمد و نه با تمثيلات عبيد و توصيفات ايرج آشناست- آري در مقابل همچو نوجوان چشم و گوش بستهاي بايستيد و اين بيت بظاهر مبتذل مرحوم نسيم شمال را برايش بخوانيد که: «نسيم شمال آسته بيا آسته برو که گربه شاخت نزنه» و عکسالعملش را تماشا کنيد، و هوش سرشار و درک تندش را. کودک هموطن از برکت حال و هواي ديارش، پيام شما را گرفته و منظورتان را فهميده است، و حال آنکه فلان دانشمند فرنگي با قيافهي بلاهتبارش مدعي ميشود که «مگر گربه شاخ دارد؟».
اين است گوشهاي از نعمتهاي –البته بيانتهاي- رژيم استبداد و اختناق. در زير سايهي بلندپايهي اين نوع حکومتها شاعران و نويسندگان يا در هنر معجزه ميکنند و با يک ايما يک سينه سخن بر فرقتان ميبارند، يا به شيوهي اطناب توسل ميجويند و داروي تلخ حقايق را در لعاب شيرين طنز و فکاهه ميپيچند و لاي انبوه کپسولها رهايش ميکنند، بدين اميد که به دست مستحقش خواهد رسيد؛ و قطعاً هم ميرسد، که در ظلمات ابرآلود شبانگاهي قدرتِ گيرندهها بيشتر ميشود. باور نداريد؟ از راديوي گوشهي اطاقتان بپرسيد.
البته اين سبک بيان و توسل به ايجاز و اطناب عيب مختصري هم دارد، و آن اينکه زبان تعنّتِ شنعت زنان برساحلنشسته را دراز ميکند و انبان اگرها و اماهايشان را ميگشايد و بازار نقاديشان را رونق ميبخشد و زمزمهي چون و چراهاي زير لبي اوج ميگيرد، وز تحسّر دست بر سر ميزند مسکين مگس.
با اين مقدماتي که گفتم شايد تصور فرماييد چه آسان است در عهد استبداد نوشتن و به اعتماد حساسيت گيرندهها با علائم و اشاراتي بيان مطلب کردن، و حال آنکه واقعيت بهخلاف اين است. در سلطهي وحشت و اختناق، قلم بر کاغذ راندن و پيامي گرچه ناقص به گوش خلايق رساندن، هم دشوار است و هم خطرناک. نازکي طبع –البته لطيف- رژيم استبداد بهحدي است که نالهي آهسته را هم تحمل نميکند. ميزند و ميکوبد و ميگويد بخند و بشکنبزن و شعار بده. در حکومت وحشت، حساسيت مأمورانِ معذور بمراتب بيش از بُتِ اعظم است. مگر ماجراي بخشيدن خان و غضب شيخعليخان را نشنيدهايد و داستان تکراري سر بجاي کلاهآوردن را؟
از خاصيتهاي رژيم اختناق، سوءظن مفرط است و بگير و ببندهاي غيرلازم و زيانخيز. در نظر حکومت استبدادي قلمزنان از دو مقوله خارج نيستند يا مداحان و توجيهگران و تملقگويانِ چشم بر حکم و گوش بر فرمانند، يا دشمنان خطرناک واجبالقتل، حاصل اين طرز فکر براي هيأت حاکمه همان است که ديدهايم: منزويشدن فرمانرواي مستبد و بيخبر ماندن او از وضع مردم و دردهاي خلايق. و نتيجهاش براي اجتماع و ملت اينکه مردم چون از خواندن مقالات قالبي و فرمايشي نفرت دارند، متوجه شبنامههاي جناح بيباک و تندرو و کمتجربهاي ميشوند که ميخواهد به هر قيمتي که هست حکومت را قبضه کند، نه اينکه هيأت حاکمه را وادار به تعديل و اصلاح نمايد.
رژيم استبدادي جز عمّال خويش همهي نويسندگان را خائن ميشمارد و منحرف. خواه اين نويسنده موجودِ جاهطلبِ باجگيرِ ماجراجويي باشد که به سوداي سهم بيشتري عربده سر داده است و به اشارهي فلان سفارت اجنبي قلم بر کاغذ نهاده است، و صدها سند رسوايي و داغ باطله بر جبين نامهي اعمالش دارد، يا متفکر وارستهي اصلاحطلبي که نه هرگز سر ارادت به درگاه اجنبي سوده و نه کمترين تقاضايي از مقامات دولتي کرده و نه حتي در بند رد و قبول عامه بوده است.
نويسندهاي که در حال و هوايي چنين قلم بر ميگيرد، شبيه بندبازي است که در ارتفاعي سرگيجهآور و بر طناب باريکي قدم نهاده است، بيآنکه توري نجاتي زير پايش باشد يا رشتههاي ظريفي پاسدارِ جانش. در موقعيتي چنين اگر نويسنده و سرايندهي هنرمند از ذوقي خداداد بهرهمند باشد، حاصل کارش همان خواهد بود که گفتيم، و اگر نوآموز کماستعدادي چون بنده باشد، نتيجهي اتلاف وقت و کاغذش همين که در اين مجموعه ميبينيد.
* * *
بيشتر مقالات مجموعهي حاضر محصول روزگار ناخوشسرانجامي است که محرمعلي *خانهاي از آمريکا بازآمده بمراتب بيرحمتر و بيمنطقتر و در عين حال ابلهتر از اسلاف خويش بودند، و اگر من چون ديگر نوسيندگان، ذوق و ابتکاري ميداشتم، ميتوانستم حرف دلم را با خوانندگان در ميان گذارم، اما ذلک فضلالله يؤتيه من يشاء و نه هر که آينه سازد سکندري داند.
اين مجموعه مشتمل بر همهي مقالات سالهاي اخير بنده نيست. از تجديدچاپ مقالاتي که در چهار پنج سال واپسين رژيم گذشته در مسائل اجتماعي نوشتهبودم صرف نظر کردم، که در مذاق اهل زمانه بکلي بيمزه و بيرمق است. بحمدالله از برکت انقلاب اخير غليظتر و چاشنيدارترش را بسياري ميگويند و مينويسند، حتي کساني که يکشبه خوابنما شدهاند و به حکم قانون «واکنش معکوس» ** چون از شيطان دلِ پرخوني دارند، در «رمي جمرة» از پيشقدمانند و بجاي سنگريزههاي بيخاصيتي که ما ميپرانديم قلوهسنگها پرتاب ميکنند.
دوازدهمقالهي اين مجموعه (از صفحهي 15 تا 276) مربوط به دو سه سالهي قبل از انقلاب است، که عموماً در مجلهي يغما چاپ و در مجلهي خواندنيها نقل شده است و بعضي هم در يک يا چند نشريهي ديگر. در فهرستي که بر صدر کتاب نهادهام تاريخ نگارش و منبع نخستين چاپ هر مقاله ثبت افتاده است. چند مقالهاي که از صفحهي 277 به بعد آمده است محصول دوران بعد از انقلاب است. مقايسهي مطالب اين دو قسمت شايد براي گوشهگيرانِ بيکار تفريحِ عبرتآموزي باشد.
مقالات ديگري هم بعد از چاپ مجموعهي حاضر پيدا شد *** که موکول است به مجموعهي ديگري، به شرط وفاي عمر و امکان مجال، انشاءالله.
در اين دفتر به مقالاتي بر خواهيد خورد که نه باب روز است و نه تجديد چاپش ظاهراً ضرورتي داشته است، و شايد در اين گراني و کميابي چاپ و کاغذ، بر حجم کتاب افزودن خود گناهي باشد، اما از آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک. تا چه رسد به گناهي که نفعش نصيب اعزهي مسلمين گردد. و از آن جمله است دو مقالهاي که با عنوان «بهانهاي خطرناک» و «تو بر اوج فلک» در اينجا ملاحظه ميفرماييد. مطلبي که در اين دو مقاله مطرح شده است در حال حاضر به قول طلبهها «سالبهي به انتفاي موضوع» است که نه از تاک نشان مانده و نه از تاکنشان. اما، چون سه چهار سالي پيش، نويسندهي مسلمان متعهدي در يکي از معتبرترين جرايد رسمي کشور اسلاميمان، من بنده را –که سعيدي سيرجاني باشم- به عنوان «مداح و سرسپردهي تقيزاده» معرفي فرموده بود، و آنچه من دربارهي تقيزاده در تمام عمرم نوشتهام همين دو مقاله بوده است، دريغ دانستم که با طفره رفتني، اولاً برادر عزيز مسلماني را از شاهد صادقي محروم کرده باشم و خوانندگان مقالهي ايشان را در ترديد و توهمي باقي گذاشته، و ثانياً در اين واپسين منزل زندگي ناخوشسرانجامم با توسل به «عيبها را نهفته زير بغل» بر سنگيني بار معاصي خود بيفزايم.
منظور ديگرم از تجديد چاپ اين مقاله هشدارِ بالقوهاي است به نسلهاي آينده که اگر خداي ناخواسته در آيندهاي دور –مثلاً صدها و هزارها سال ديگر- در سرزمين ما، بار ديگر بساط استبدادي گسترده شد و قدارهبندِ فرصتطلبي بر جان و مال خلايق مسلط گشت و فرياد اََنَا لا غيري سر داد و جماعت مسلسل به دستي به سائقهي طبيعت بتپرستي خويش يا به سوداي مال و مقام، با شعار «چه فرمان يزدان چه فرمان شاه» محيط وحشت و اختناقي به وجود آورند، جماعتي که به عنوان وزير و وکيل و آتش بيار معرکه و دلال مظلمهاند، متوسل به معاذيري از اين قبيل نشوند که «من آلت فعل بيارادهاي بودم، از ترس، جان تصويب کردم، اگر من نميکردم ديگران ميکردند...» و بهانههاي ابلهفريب هميشه رايجي از اين مقوله. *
تجديد چاپ بعض مقالات هم از مقولهي خود شکستن است و خرقه در آفتاب افکندن؛ توضيحش اينکه در آن روزگارانِ جاهليت، به علت تلقينهاي مداوم استعمار، افکار من و امثال من منحرف شده بود و در تقويم ارزشها به خطا ميرفتيم و براساس همين انحرافِ فکري مرتکب نوشتن پرتوپلاهايي شديم که در عالم خود نوعي معصيت است، و چون از مقدمات توبه اين است که شخصِ نادم ارتکاب گناه را معترف شود، من هم به عنوان اعتراف به گناه تجديد چاپ چند مقاله رضا دادم، از آن جمله «مشتي غلوم لعنتي».
اين مقاله، گرچه چند ماهي بعد از انقلاب نوشته شده است، اما افکارش محصول دوران جاهليت است؛ دوران سياهي که به تلقين اجانب و استعمارگران به چيزهاي موهومي از قبيل ايران و تاريخ ايران و حَب وطن و علايق ملي دلبسته بوديم و به نامهاي ننگيني چون کورش و داريوش افتخار ميکرديم و از سوءاستفادهي دلقکان جشنهاي کذايي خوندل ميخورديم که چرا نام کورش را دستاويز حرکات جلف خويشتن کردهاند؛ و گناهي هم نداشتيم. آخر اثر تحقيقي و روشنگر حضرت آيةالله خلخالي به عنوان «کوروش دروغين و جنايتکار» منتشر نشده بود تا بدانيم مؤسس امپراطوري ايران چه تحفهاي بوده است و چه عيب بزرگي داشته است. اين عبارت را در «تاريخ ايران باستان» پيرنيا خوانده بوديم که «مورخ مذکور [يعني کتزياس] گويد: کوروش پسر چوپاني بود از ايل مُردها که از شدت احتياج مجبور گرديد راهزني پيش گيرد»؛ و به علت درک مغرضانه و ذهن منحرف خويش گمان کرده بوديم که کوروش هم مثل بسياري از سران قبايل و بزنبهادرهاي روزگار در آغاز کارش بر کاروانها هجوم ميبرده و راهزني ميکرده است، و اين را عيب چنداني براي سرداران و جهانگشايان آن روزگار نميشمرديم، غافل از اين که «راهزني پيش گرفتن» معني ديگري دارد که حضرت آيةالله آن را با فکر موشکاف خويش استنباط فرمودهاند و داخل پرانتزي گذاشته و در صفحهي 27 تأليف منيف خويش آوردهاند، و اينک عين عبارت حضرتشان:
«مورخ مذکور بنا به نوشتهي ايران باستان به قلم آقاي مشيرالدوله پيرنيا ص240 ميگويد که کتزياس ميگويد کوروش پسر جواني بود از اهل «مر» که از شدت احتياج مجبور گرديد راه زني در پيش گيرد (لواط بدهد)». *
اي خاک بر سر من و امثال من بدبختهايي که ...
دوستاني که با سليقهي مشکلپسند من در امور چاپي آشنايند، با عنايت به اوضاع زمانه عذرم را خواهدن پذيرفت که امکانات محدود است و ضوابط مفقود. در رسمالخط مقالات تفاوتهايي است که از منابع مختلف نقل شده است و مجال بازخواني و اصلاح نبوده. چاپ و حروفچيني کتاب هم در دو سه جا صورت گرفته است و کارش از يکدستي و ظرافت گذشته. چه بايد کرد؟ چاپخانههاي قابل استفاده اندک است و سفارشها بسيار و مجال انتخاب هيچ.
اگر معتقديد که مستمع صاحبسخن را بر سرِ کار آورد، حتماً از انتقاد و راهنمايي دريغ نفرماييد. نامههايي که به وساطت ناشر فرستاده شود به دست من ميرسد و اگر بازي زمانه مجالي ندهد تا من از نظرات نکتهسنجانهي شما بهرهاي گيرم، چه غم که ديگران در شکم مادر و پشت پدرانند.
شهريور 63 – سعيدي سيرجاني
* داستان غلامعلي نازنين ما تا اينجايش مربوط به مطلب بود، اما براي اطلاع خوانندگان کنجکاوي که به سرگذشتش علاقهمند شدهاند، اجازه فرماييد مختصري هم به حاشيه بروم که:
هم ولايتي ميخوارهي ما که از «کوچهي عليچپ» خير و خاصيتي ديده بود، بعد از آن به تکميل سبک خويش پرداخت و خلاصهاش اينکه چند روزي به همان شيوهي ابداعي در بازار ميگشت و لعنت و نفريني نثار «خان کرّوني» ستمگر ميکرد و به محض پيدا شدن سروکلهي آجاني شروع ميکرد به تصنيف خواندن و بشکن زدن و قِرِ کمر دادن. «خان» چارهانديش که در مقابل اين شيوه کاري از دستِ مبارکش ساخته نبود به سبک همپالکيهايش از راهِ ديگري وارد شد. يکباره با تيغ ژيلت و تراشيدن صورت وداع گفت و به فکر آخرت افتاد و عرقچيني بر فرق سر نهاد و عباي گرانقيمتي بر دوش افکند که منم عابد و مسلمانا. هر روز مقارن اذان ظهر و نماز مغرب دور و بر مسجد جامع شهر پيدايش ميشد تا شخصاً در لحظات ورود پيشنماز به عنوان استقبال خود را به چشم او بکشاند. پيشنماز ولايت ما سيد جليلالقدر عابد وارستهاي بود مصداق مجسم طهارت و تقوي، و به برکت ديانت و ايمانش نافذالکلمه. شايد سيد بزرگوار هم از حضور ناگهاني خان غرق تعجب شده باشد و کلي مسرّت که بالاخره «بخشايش الهي گمشدهاي را در مناهي چراغ توفيق فرا راه داشته است» و بههمين دليل دو هفته بعد که «خان عابد» از صف نخستين نماز جلوتر ميخزد و پس از مصافحه با صدايي که مؤمنان مسجدي بشنوند ماجراي مرد فاسقي که «همه روزه دُمي به خُمره ميزند و در بازار مسلمانان به رقص و پايکوبي و تصنيفخواني ميپردازد» را به عرض ميرساند، سيد چنين عملي را تقبيح و مسجديان را به نهي از منکر مأمور ميفرمايد.
روز بعد که غلامعلي وارد بازار ميشود و در نخستين هنرنمايي با اعتراض کسبه مواجه ميشود و پي ميبرد که حريف از چه راهي وارد شده است، بيآنکه خود را ببازد، تصنيفخواني را تبديل به شعار ميکند که «اي خدا لعنت کند يزيد بن معاويه که براي مال دنيا چه بر سر خلقالله آوردي، خدا عذابت را زياد کند شمر ذيالجوشن که...»
و مردم بيکار ولايت هم به توجيه و تفسير ميپرداختند که منظورش از يزيدبنمعاويه، خان کروني است و منظورش از شمر ذيالجوشن رييس نظميه و ... .
چند ماهي شيوهي تازه دوام ميکند. غلامعلي به کار خويش مشغول است و مردم بيجرأت و بيخاصيت هم به همين دلخوش که با لبخند تأييد و تشويقي عقدههاي در سينه نهفته را ميگشايند و خان کروني هم که در مقابل تصرف آنهمه مال و منال حاضر به شنيدن نفرين غير مستقيم در پرده نهفتهاي نيست –يکپارچه خشم و خروش که اين بار با چه تمهيدي دهان مدعي را ببندد: که يکي از واعظان سرشناس ولايت به دادش ميرسد و بر فراز منبر ضمن بحث مستوفايي بدين مقوله پرداخت که تشبيه مسلمان به کافر گناه است به هر صورت و عبارتي که باشد.
مردم با شنيدن اين حکم قطعي يقين کردند که نطق غلامعلي براي هميشه کور شده است و دکانش تخته. اما با ديدن منظرهي تازه غرق حيرت شدند و به ابتکار ايراني معترف:
بامداد روز بعد، غلامعلي در حالي که تنها مونس و مايملک خويش يعني گربهي دستاموزش را روي شانهاش سوار کردهبود، وارد بازار شد و سرِ چهارسو شروع به معرکهگيري کرد که: «ايهاالناس اين گربهي ريقوي بيچشم و رو را ببينيد که دار و ندارم را برده است و سوار سَرَم شده است و دست از جانم نميکشد، آي لعنت بر پدر هر چه مال مردمخور زورگو، آي لعنت بر هر چه شياد متقلب بيچشم و رو...»
مقارن همين روزها بود که من به ترک ولايت گفتم و راهي تهران شدم و از صحنههاي بعدي شيرينکاري غلامعلي، و همچنين از انجام –البته ناخوشفرجام- زندگيش بيخبر ماندم.
* و به عبارتي دقيقتر «با جلوههاي فراوان زبان عهد اختناق»، که مظاهرش بسيار است، و از آن جمله يکي: بهجاي خر به جان پالان افتادن. روستاييان ولايت ما هنوز در برابر زورگويي ارباب، به جان زن و فرزند خود ميافتند و هِي بِزَن.
* جوانان امروزي مسلماً محرمعليخان را نميشناسند و نميدانند در سوابق ايام از طرف نظميه مأمور سانسور جرايد بوده و همه از دستش ميناليدند، اما بعداً که سر و کار نويسندگان فضول با مأموران دورهديدهي از فرنگآمده افتاد، در هر قدم يادي از او کردند و فاتحهاي بر نثار روحش.
** منظورم قانون Reaction Formation است، که بايد شرح و توصيفش را در آثار فرويد خواند و مصاديق و جلوههايش را در زمان حاضر تماشا کرد.
*** و از آن جمله است مقالهاي که عنوانش را (در آستين مرقع...) به کتاب حاضر دادهام و جايش خالي است.
* پس از نشر اين مقاله بود که من بيتجربه به نفوذ معنوي مرحوم تقيزاده پيبردم، و به خلقيات ما ايرانياني که هميشه کاسهي داغتر از آش بودهايم و خواهيم بود. با اطلاع مختصري که از سوابق آزاديخواهي تقيزاده دارم، اگر خود آن مرحوم زنده بود يا مقاله را ناديده ميگرفت و يا به جوابگويي برميخاست؛ اما هرگز به شيوهاي که مريدان و هممشربانش توسل جستند متوسل نميشد. نه تهديدي ميکرد و نه براي ممنوعالقلمکردنِ حريف توطئه ميچيد و نه مدير «يغما» را مجبور ميکرد به تجديد چاپ 16 صفحهي مجله و حذف دومين قسمت از مقالهي «خاک مصر طربانگيز» و ديگر قضايا...
چه بايد کرد؟ درس خواندگان و روشنفکران ما همگي اهل بحث و تحقيق و مخالف اختناق و گريزان از تعصبند، همه چيز ما مثلِ همه چيزمان است.
* اگر عبارتي که حضرت آقاي خلخالي از کتاب «ايران باستان» نقل فرمودهاند با اصلش مختصر تفاوتي دارد و فيالمثل ايل مُردها شده است اهل مُر، و پسر چوپان جايش را به پسر جوان داده است، مبادا –زبانم لال- حمل بر بيدقتي و اشتباه ايشان گردد. حتماً منظور «کتزياس» همان «پسر جوان» بوده است که با پيشينهي سوء «راه زني در پيش گرفتن» کوروش –به معني مورد استنباط حضرتشان- مناسبت تام و تمامي دارد. اگر غلط کاري و تخليطي صورت گرفته باشد، گناهش بر گردن مشيرالدوله است و ناسخان و کاتبانِ ولنگارِ تاريخ کتزياس؛ محال است روحاني بزرگواري که نظر صائب و حکم قاطعش بر جان و مال و ناموس مسلمانان رواست در نقل يک جمله –خداي ناخواسته مرتکب دو اشتباه شود.
|